<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مغان</title>
<link>http://baloonyfish.blogfa.com/</link>
<description>مغان، ماورا و اين‌ور ترا!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 21 Oct 2009 13:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وقتی انگشتانت دوباره با کیبورد آشتی می‌کنند</title>
<link>http://baloonyfish.blogfa.com/post-325.aspx</link>
<description>
خیلی وقته که ننوشتم. شاید وقت نداشتم، شاید زمانش نبود، یعنی بعضی چیزا اونقدر خوب نبود. شاید اگه علی آریا نبود، هنوز هم نمی‌نوشتم، اما تلاش اون در جهت الکترونیک کردن کتب کاستاندا، منو به این فکر انداخت که کار تاسیس سایت رو دوباره از سر بگیریم. &lt;p&gt;خب ببینید ما به یک سری چیزا نیاز داریم. اولا کسایی که می‌خوان در تهیه‌ی نسخه‌ی الکترونیک کتب (یعنی تایپ متون) همکاری کنن با جناب آریا با ایمیل hoopoe14@yahoo.com تماس بگیرن، تا بخش‌هایی از کتب اسکن شده براشون ارسال بشه و اونا رو تایپ کنن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چیز بعدی‌ای که احتیاج داریم، منبع مالی برای طراحی و تاسیس سایت هست. دوستانی هم که مایلند در این زمینه همکاری کنن، با من تماس بگیرن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و انشالا بزودی سایتمون تاسیس خواهد شد و دوباره نیرویی تازه به فعالیت می‌پردازیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گروه samurai 7 هم به زودی فعالیتش رو دوباره از سر میگیره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;موفق و پیروز باشید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;------------------------------------------------------------&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پانوشت: چند روز بعد از پست اصلی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خب، خودم می‌دونم که اینجا دیگه مثل گذشته اعتبار نداره و ما روزهای رکودمون رو سپری می‌کنیم اما فکر کنم با تاسیس سایت بتونیم دوباره اعتبار گذشته رو بدست بیاریم. اما در مورد سایت، ببینید دوستان اینی که حاضرید همه جوره کمک کنید، خیلی خوبه و مورد قدردانی منه اما تا اونجایی که می‌دونم ما کمک همه جوره نداریم، بلکه کمک‌های مشخص و عینی داریم. ببینید ما دو راه مشخص داریم:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;1- طراحی حرفه‌ای: که تقریبا 800 هزار تومان هزینه داره. و فقط لازمه دوستان کمک مالی کنن که این پول تهیه بشه. و دیگه به هیچی کار نداشته باشن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2- طراحی دسته جمعی: که هر کس یه گوشه‌ی کار رو بگیره، یکی برنامه بنویسه، یکی هاست ودامین بگیره، یکی طراحی کنه و... که اگه این راه دومم بخوایم بریم باید هر کس دقیقا مشخص کنه که می‌خواد چکار کنه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اگه از من می‌پرسید راه اول خیلی بهتره، چون چندین ساله با دومی درگیریم و هیچ وقت سایت به مرحله‌ی اجرا نرسیده و این وظیفه‌ی من نیست که همه چیز رو قراهم کنم. من در این زمینه دانش دارم و می‌خوام این داشن رو با بقیه سهیم بشم، حالا این دیگه با سایر دوستانه که امکانش رو فراهم بیارن...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با تشکر&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 13:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baloonyfish&amp;postid=325</comments>
<dc:creator>baloonyfish</dc:creator>
<guid>http://baloonyfish.blogfa.com/post-325.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ابولهل</title>
<link>http://baloonyfish.blogfa.com/post-324.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT size=3&gt;ابولهل&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;   &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;اشکان &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;فراتر اوزیریس*&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;مهر 88&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهار نیروی ابولهول – دانستن-خواستن- جرات  کردن(دلیری) -  سکوت -  عنصری مهم در اموزش و نمادگرایی تلمیک هستند. منشا چهار نیروی ابولهول ناشناخته است. مشخصا هیچ چیزی بجز در نوشته های کرولی در این مورد موجود نیست . تنها نویسنده دیگری که به موضوع توجه کرده است  اوکالتیست فرانسوی الیفاس لوی می باشد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 22:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baloonyfish&amp;postid=324</comments>
<dc:creator>ashi</dc:creator>
<guid>http://baloonyfish.blogfa.com/post-324.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baloonyfish.blogfa.com/post-323.aspx</link>
<description>بهار
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تابستان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاییز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمستان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از پس آن دوباره بهار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول مهر ماه؛ اعتدال پاییزی و نمود &quot;کهن الگوی باروری&quot; در طبیعت گرامی باد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://inlinethumb03.webshots.com/45890/2779189110102342271S425x425Q85.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آلبوم عکس های عکاس این تصویر در وب شات: &lt;A href=&quot;http://community.webshots.com/user/rainyspirit58&quot; target=_blank&gt;لینک به بیرون&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 13:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baloonyfish&amp;postid=323</comments>
<dc:creator>mercury</dc:creator>
<guid>http://baloonyfish.blogfa.com/post-323.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهره دیگری از جهان هستی !</title>
<link>http://baloonyfish.blogfa.com/post-322.aspx</link>
<description>خوابم نمي برد... مي ترسم هراس دارم و شايد به قول سياوش هراس هاي بيهوده ... اما نه ! احساس مي كنم هراس دارم نمي دانم دقيق از چه و چه و شايد بدانم و شايد در حافظه كهنه من ترس حك شده و جدا ناپذير من باشد . گاهي اينطوري ميشه اصلا اين خاصيت انسان است هیچ چیز این بشر واضح نیست.. آنچه را که می خواهم بگویم خیالات یا اوهام نیست بلکه حقایق خاموشی است که فراموش یا طرد شده است.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تاریکی بودو بس گویا مفهوم نور ناتوان بود معنا نداشت. انگار این تاریکی بود که بوده و مادر و مرجع هست و در این تاریکی بخش هایی روشن بود دقیقا مثل فضا بود فضای بیکران تاریک ! مرجع و مادر. و اين تكه هاي روشن سيارات بودند و بعضي شايد ستارگان و باز هم من بودم و ناشناس هاي آشنا من ديوانه نشده ام يعني هنوز گمان مي كنم.كاش مي توانستم آن طور كه بايد همه چيز را بازگو كنم و پرده از حقايقي بردارم كه دنيا را متحول كند اما نميشود كسي هم باور نمي كند. بارها خواستم سرك بكشم به درون اين معماي پر پيچ و خم ولي هميشه چيزي بود كه مرا از يافته هايم جدا ميكرد . آسمون رنگ روياهيم را داشت آن روستاي كهنه آن فضاي رويايي قديمي و من هم ميان روياهايم مي دويدم و ناگهان تاريك شد من ترسيدم به من گفته شد كه از روياهايت چيز هايي بردارو من زمين زيبا چند درخت برداشتم نقل مكان عجيبي بود.جاي تازه اي بود ولي تاريكي وهم انگيزي داشت اونجا همه چيز جالت عادي نداشت گويا مي دانستي همه ساختگي و كذايي است و اين بر ترس من بر دنياي ناشناس پيرامونم بيشتر مي كرد ميان راه بازهم بختك لعنتي نمي دانم چه شد هي رفت و آمد ! چشمانم باز بود آره باز بود ولي انگار نبود مي ديدم اما حتي كوچكترين حركتي را نمي توانستم انجام بدم  احساس كردم با جسمم فاصله دارم يه فشار و نيروي غريبي مرا مي كشيد من حس كردم روح دستم را در كالبد دستم انداختم خواستم به جسمم برگردم سخت بود نميشد . لحظه عجيبي بود .خواستم بي تفاوت باشم ولي نيرويي بر من پيشي ميگرفت و ضعيف ترم مي كرد. اما تلاش كردم خودمو بارها و بارها توي كالبدم انداختم اين بار رد نشد روحم قشنگ جفت شد با جسمم اما نميتوانستم كوچكترين حركتي بدم تا لحظاتي اين گونه بود بلخره با سختي فراوان توانستم سرم را تكان بدهم سرم سنگين بود سر درد و چشم درد عجيبي گرفته بودم مات اين لحظات بودم آرام آرام مثل طفلي كه تازه به دنيا آمده باشد دستها و پاهايم را تكان دادم و حس كردم در غالبي هستم يعني همان جسمم . خستگي شديد و عجيبي داشتم همانطور هم ميل به استراحت داشتم از سر جايم بلند نشدم به گمانم تمام شده بود اما باز سنگيني خاصي حس كردم خواستم صداي بزنم فريادي اما اصلا نميشد. من صداهاي مختلفي  ميشنيدم صداها زياد بود باهم حرف مي زدند اما نبودند ! جالبتر اينكه صدايي در بين اين اصوات واضح تر بود صدايي كه فقط اسم مرا صدا مي زد صداي آشنايي بود هرچند جايي نشنيده بودم حس خوبي نسبت به اين صدا نداشتم با همه سختي بود سعي كردم غالب سرم شوم و به سختي فراوان سرم را تكان دادم اين بار با همه خستگي از سر جايم بلند شدم تا مدت ها سر دردي شديد اعماق سرم را گرفت . هميشه دوست داشتم بدونم روح بدون جسم چطوري هست؟ بايد بگويم روح بزرگ است چيزي نيست چيزي كه بخواهي بدست بياوري يا از دست دهي قابل درك نسيت. من قبلا هم اين حالت ها راداشتم ولي هر فاصله زماني كه مي گذرد اين حالت ها شدت مي گيرند. در آن لحظات كه به خيالم سركی به دنياي ماورا كشيدم خورشيد زمان سنگ آسمان آب و هوا بازيچه و بي معنا بود .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 21:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baloonyfish&amp;postid=322</comments>
<dc:creator>feryal</dc:creator>
<guid>http://baloonyfish.blogfa.com/post-322.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مغان</title>
<link>http://baloonyfish.blogfa.com/post-321.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
سلام&lt;br /&gt;بابت غیبت طولانیم واقا عذر می خوام. قبل از هر چیز بگم که خیلی خوشحالم دوستانی رو در این جا می بینم که مدت ها بود نیومده بودن و سری به وبلاگ خودشون نزده بودند.&lt;br /&gt;بی مقدمه می رم سر بحث ساختار جدید مغان:&lt;br /&gt;1: فروم&lt;br /&gt;این یکی از بخش های طرح جدیده. منتها من تو ذهنم بود که اگه بتونیم با این تالار http://www.mavara.co.cc همکاری کنیم و دیگه شروعمون از صفر باشه. این بستگی به موافقت رایت ساحر داره و گرنه منتفیه و از صفر شروع می کنیم.&lt;br /&gt;کسی حاضره مسئولیت پیدا کردن ماشین فروم خوب رو و نصب و راه اندازیش رو به عهده بگیره؟&lt;br /&gt;2: کتابخونه&lt;br /&gt;این جا باید به طور مداوم با مقالات و کتاب های فارسی و غیر فارسی معتبر به روز بشه.&lt;br /&gt;کسی حاضر مسئولیت پیدا کردن سرویس دهنده ی خوب، نصب، راه اندازی و مدیریت این بخش رو به عهده بگیره؟&lt;br /&gt;3: وبلاگ&lt;br /&gt;این وبلاگ یک وبلاگ، با غالب مناسب و ظاهر رسمیه که قراره با پست های تر و تمیز به روز بشه. این بخش رو خودم کنترلش رو به دست می گیرم و البته تمامی دوستان از نویسنده هاش خواهند بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قدم بعدی اینه که تمامی این سه بخش رو در یک سایت گرد هم بیاریم منتها چون طراحی سایت مشکلات خودش رو داره فعلا پتانسیل هامون رو روی این موضوع نمی زاریم و از سیستم های آماده استفاده می کنیم.&lt;br /&gt;وبلاگ پورتال اصلی ماست و به دو بخش دیگه لینک داره.&lt;br /&gt; منتها من خودم به خاطر مشغله هایی که دارم نمی تونم مسئولیت تمامشون رو به عهده بگیرم و در تمام این کار های به همکاری تک تک شما ها احتیاج دارم. اگر هر کسی قسمتی از کار رو به عهده بگیره می تونیم امیدوار باشیم که به زودی گروه مغان دور هم جمع بشه و صمیمی تر و بهتر از پیش کارهاش رو در پیش بگیره.&lt;br /&gt;باز هم مسئولیت ها و بخش های زیادی هست که باهاتون در میون می زارم. پس شما هم همین جا تو کامنت توانایی هاتون رو وعلاقه هاتون رو به این که میخ واید در چه زمینه ای همکاری کنید بگین.&lt;br /&gt;راستی دارم ترجمه ی یک مقاله ی خیلی خوب رو تموم میک نم که مدت ها بود کارش به تعویق افتاده بود، همگی با هم دعا کنید انرژی مثبت بدین که اول پاییز و همزمان با اعتدال پائیزی بره روی وبلاگ.&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من خیلی این جمع رو و تک تکتون رو دوست دارم، خوب و خش باشید با آرزوی موفقیت برای همه...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پ.ن: این قرار بود یه کامنت طولانی باشه ولی بلاگفا زده به سرش و هی می گه &quot;امکان درج متن تبلیغاتی&quot; وجود ندارد&quot;. خلاصه شرمنده بابت این پست آشفته.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 23:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baloonyfish&amp;postid=321</comments>
<dc:creator>mercury</dc:creator>
<guid>http://baloonyfish.blogfa.com/post-321.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://baloonyfish.blogfa.com/post-320.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000cc&gt;زمان خوبیه برای اینکه یه مختصر درباره تجارب خودم با دنیای ماورا و با ارواح بنویسم . حس می کنم که افق وسیع تری رو نسبت به سابق می بینم . شاید بخوام وبلاگ و تبدیل به دفترچه خاطرات روزانه ام کنم . هر چی که باشه ترس از این دارم که یه سری از خاطرات خاک گرفتم برای همیشه از خاطر زمان محو بشه . یه سری از خاطرات رو آدم دوست داره تا ابد بپوشونه . یه سری دیگرو دوست داره مثل یه کارنامه با معدل بیست نشون همه بده ولی خاطرات من از ماورا جز هیچ کدوم از این دو دسته نیست . نه دوست دارم بازگوشون کنم نه دوست دارم مخفی شون کنم . یه حالت بهت زدگی همیشه همرامه یه حالتی که همیشه باعث گنگی می شه . حالتی بینابینی که مانند جهان بعد بینابینه . مانند خواب و بیداری و مانند گرگ و میش .&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;چهار ساله ام یه مه سیاه دنبالم کرده . خیلی واقعیه . آدمهایی که نمی شناسمشون اطرافمن . از مه سیاه فرار می کنم ... فرار می کنم .... فرار می کنم ... زمین زیر پام محو می شه . با فریاد بیدار می شم . کابوس تکرار شونده است . خیلی می بینمش . این یه مدت خیلی زیاد شده . تقریبا شده هر شب مامانم نگران می شه وقتی که از خواب می پرم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;شش سالمه همه فکر می کنند جز بچه های خیال باف هستم که البته هستم . تخیلم قویه باهاشون حرف می زنم . توی ذهنم . همه می پرسند چی کار می کنی می گم قصه درست می کنم . احتمالا از همون زمان به نوشتن علاقه مند شدم . الان یادم نمی یاد با کی حرف می زدم ولی همه یادشونه که با یه سری حرف می زدم . اصلا شاید با خودم بودم کسی نمی تونه اینو ثابت کنه چون واقعا مشخص نیست . به هر صورت بچه ها از این دوستای خیالی و نامرئی زیاد دارن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;مدرسه می رم . غذای مورد علاقه ام برنج با ماسته . مامانم می گه باید توی این غذا تجدید نظر کنم چون هر وقت کسی می پرسه چی دوست داری می گم برنج و ماست و آبروی مامانم می ره . دیگه عرصه برای خیالبافی تنگ شده . اولین ضربه از دنیای واقعی را خوردم . الان باید دوستان واقعی داشته باشم باید به دلایلی علایقم را مخفی کنم . مجبورم گاهی ساکت بنشینم . اگر منزوی باشم عیب است و همه می پرسند چرا ساکتی و هنگامی که شیطنت می کنم همه می گویند چرا شلوغ می کنی ؟ کشمکش ادامه دارد نباید ارتباطم با ماورا قطع شود ولی کم رنگ می شود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;هنوز دبستانی ام . علاقه دارم که در حالی که آدامس تو دهنمه شب بخوابم . کیف می کنم وقتی آدامس آش و لاش و صبح از دهنم در میارم . مامانم بر عکس خیلی عصبانی می شه و من سعی می کنم که تا می تونم مخفیانه این کار و انجام بدم . دیشب خواب می دیدم که دارم پرواز می کنم . توی یه جای خیلی سر سبز که پر از درخت سیبه .چهار تا سیب توی یه سبد چوبی می گذارم . می دونم که دارم خواب می بینم .همون جوری پرواز کنان از پنجره اتاق رد می شم و سیب هارو جلوی پنجره می گذارم . سریع از خواب بیدار می شم . توی رختخواب می شینم و بی اختیار سمت پنجره رو نگاه می کنم فکر می کنم که سیبها باید اونجا باشن ولی نیستن . باز هم یه رویا دیدم . دیگه کم کم دارم رویا ها رو با واقعیت اشتباه می گیرم و این اتفاق نباید بیفته .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;هنوز دبستان اولین تجربه احضار ارواح رو دارم . احضار روح با تخته ویجا انجام می شه . بعضی از کسایی که تو جلسه حضور دارن می گن نیروی فکر آدمه ولی من فکر می کنم که روح باشه خیلی تعجب کردم ولی نمی ترسم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;وقتی می یام خونه تصمیم می گیرم که تنهایی امتحان کنم . کسی خونه نیست . شمع روشن می کنم . اتاق نیمه تاریکه و شروع می کنم به تمرکز کردن چند دقیقه می گذره و احساس می کنم که جو اتاق داره عوض می شه شعله شمع توی نگاهم داشت تکون می خورد کم کم ترس برم داشت بلند شدم و فرار کردم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;راهنمایی ام ... همه از رفتن به موتور خونه مدرسه می ترسن اما اونجا پاتوق منه . موتور خونه پشت مدرسه است و مجاور یه باغه از سکوتش لذت می برم . اون پشت پر از خرت و پرته از آجر گرفته تا میز و نیمکت ها درب و داغون از کلاس که بیرونم می کنن یا وقتی که کاری ندارم می رم اونجا روی آجرها می شینم . صدای باد و گوش می دم سبک می شم . انگار صدای باد منو با خودش می بره .چشمام و می بندم و فکر می کنم که دارم بسط پیدا می کنم . مدتها گذشت تا فهمیدم اولین برون فکنی ها رو تجربه کرده ام .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;ادامه دارد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 00:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baloonyfish&amp;postid=320</comments>
<dc:creator>ava</dc:creator>
<guid>http://baloonyfish.blogfa.com/post-320.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دست انداز</title>
<link>http://baloonyfish.blogfa.com/post-319.aspx</link>
<description>فکر کنم از زمان قلدری و کله شقیم یه کمی می گذره . احتمالا این حس ها فقط مختص به دوران دبیرستانه شاید هم فقط احساسهای پسرونه باشه که من همیشه سعی می کردم رنگ و لعاب دخترونه بهش بدم به هر صورت گروه دوستی من از اون گروه های دوستی نبود که همه به عنوان لوسهای بچه ننه می شناختنشون . اگه کسی به پر و پامون می پیچید حالشو می گرفتیم حتی اگه اکیپ پسر بودن . یادم می یاد که بد جوری هم با همین خصیصه به ظاهر متفاوتمون پز می دادیم .اینها رو ننوشتم که احتمال ایجاد یه جنبش نیمه فمینیستی رو تو این وبلاگ تقویت کنم فقط نوشتم چون این خاطرات یادم می یومد . حالا چی شد که این خاطرات یادم اومد ... آها ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم توی خیابون می رفتم یه ماشین بد پیچید جلوم . از قصد این کارو کرده بود معلوم که جناب راننده می خواست با ترسوندن بنده یه کمکی بخنده ( به به چه نثر مسجعی )خلاصه منم که همیشه توی از کوره در رفتن استادم . لگد زدم توی در سمت شاگردش از قضا در پیزوری بود و یه کم تاب برداشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راننده هم عصبانی شد و یه چندتا فحش نثار من کرد که حالا بماند . ولی احتمالا می باید روز خوبی باشه یا حداقل این چیزی بود که من فکر می کردم . همیشه دوستام به خاطر داشتن این حس خوش بینی مسخره ام می کردند . اما من خیلی نتونستم تغییرش بدم . هی پیش رفتم ارتعاشم واقعا ناموزون بود . چندتا تصادف توی یک روز دیدم . مردم علاقه مند می شدن جلوم دعوا کنند اونم احتمالا سر هیچ و پوچ . منم دست و پام می لرزید و البته کسی نبودم که قبلنا سر این جور مسائل دست و پام بلرزه با خودم گفتم آوا اعصابت ضعیف شده !!! خوب همیشه یه کمی پیاده روی بهم کمک می کنه که رو اعصابم مسلط شم  .کمکم می کنه که به توازن برگردم . یه پیاده رو طویل و گرفتم و مشغول پیاده روی شدم اونم از نوع بی مقصود و بی مقصدش . دو تا جسد موش دیدم که باز اعصابم و خرد کرد ولی همه چی امن بود یه موتور اومد توی پیاده رو یهو برگشت گفت : برو زدم ها برو زدم ها . این حرف تازگی ها نقل و نبات دهان جوونها شده . متعجب شدم و اندکی ترسیدم . ظاهرا امروز روز معامله مثبت با هستی نبود . خلاصه چشمتون روز بد نبینه اومدم خونه برقها قطع بود . کیبوردم خراب بود همه علاقه مند شده بودند راس ساعت ده که می خواستم توی کلاس مجازی رایت شرکت کنم بهم زنگ بزنند . یاهو مسنجر وصل نمی شد و رایت می گفت نشونه ها رو جدی نگیر . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چرا هر وقت می خوایم یه قدمی تو جهت شناخت خودمون بر داریم آسمون ابری می شه !!! همه به یادمون می افتن !!! از اول صبح دردسر داریم تا آخر شب !!! نمی دونم چرا همیشه رشدمون به دست جریاناتی ناشناخته عقب می افته !!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه فکر می کردم وقتی به سمت تکامل می ری دنیا سازگارتر می شه ولی می بینم که اینطور نیست . تکامل تغییر زیادی رو می طلبه . باید فشار زیادی تحمل کنی . باید زیاد به پیاده روی بری . زیاد بترسی و احتمالا زیاد جسد موش ببینی !!!هیچ وقت این احساس و نداشتم که دارم توی جهت آب شنا می کنم . نمی دونم شما چی فکر می کنید نمی دونم که به تقدیر اعتقاد دارید یا نه ؟ نمی دونم زندگی تون روی نظریه جبر می چرخه یا اختیار ؟ احتمالا برام مهم هم نیست . ولی یه چیزی برام مهمه و اونم اینه که آیا شما هم زمانی که می خواید در جهت تکاملتون به صورت آگاهانه تلاش کنید متوجه این دست اندازها می شید یا نه ؟ اصلا این دست اندازها چیه ؟ چه منشایی داره ؟ چه جوری می شه مرتفعشون کرد ؟ کسی نظری راجع به این موضوع داره ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کم کم یادم می یاد که با خودم قول داده بودم که دیگه مطالبی که به دل نوشته معروفن و ننویسم ولی خوب این یکی هم دل نوشته شد یاد دفترچه عقایدم افتادم . خانوم هایی که این پست و می خونن می دونن که راجع به چی حرف می زنم باید برم پیداش کنم . شاید مطلب به درد بخوری توش باشه که درسی  تجربه ای  یا خاطره ای رو زنده کنه .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 21:06:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baloonyfish&amp;postid=319</comments>
<dc:creator>ava</dc:creator>
<guid>http://baloonyfish.blogfa.com/post-319.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رازی که مجبورم برایتان فاش کنم ( راز بزرگ )</title>
<link>http://baloonyfish.blogfa.com/post-318.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخر زیر باران می مانند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;با خودم فکر می کنم که حتما حسابی جا می خورید وقتی با عنوان روبرو بشید در حالیکه هیچ چیز در صفحه نمی بینید . اغلب اسرار نیز به همین صورت از دید ما مخفی شده اند. یعنی مثل مطلبی که با رنگ سفید در زمینه سفید نوشته می شود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;زمانی شدیدا روی هاله بینی کار می کردم . تا وقت گیر می آوردم نور اتاق رو کم می کردم و به جایی که باید هاله دستم قرار داشته باشه نگاه می کردم و نگاه می کردم و نگاه می کردم . بدون اینکه بدونم واقعا باید چی رو اونجا ببینم . مدتها بی ثمر می نشستم . حسابی دلسرد شده بودم . ناگهان آوایی شنیدم که می گفت :&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#cccccc&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;باید بدانی که&lt;/FONT&gt; به چه می نگری . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;برخورد ما با ماورا و جادو هم یه چیزی تو همین مایه هاست . یعنی نمی دانیم چه چیزی می خواهیم افکارمان به قدری متلاطم است که نمی توانیم فکر خود را جهت دهیم . راز سر به مهر همین است .اینکه صبور باشید و بدانید که هستی هر آنچه نیازمند آنید در اختیارتان نهاده فقط باید از آن استفاده کنید . راز سر به مهر این است : رازی وجود ندارد همه چیز مطلبی سفید روی زمینه ای سفید است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مجبور بودم برایتان فاش کنم چون هستی چنین در خواستی داشت و آن را در قالب نشانه ای نمایش داد .کوتاه نوشتم .به راستی مگر کلام توانایی درک رازهای ساده جهان را دارد ؟ بگذارید راز صفحه در نگاه کسانی که نمی توانند از کلید چب موس استفاده کنند سر به مهر باقی بماند .بگذارید همه فکر کنند تنها جمله ای که در وسط صفحه قرار دارد راز بزرگ من است . زمانی که در نگاهشان حقیقت هویدا شد صفحه را خواهند دید و صفحات را خواهند دید . سنت همیشه اینچنین بوده .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;سربلند باشید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 20:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baloonyfish&amp;postid=318</comments>
<dc:creator>ava</dc:creator>
<guid>http://baloonyfish.blogfa.com/post-318.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاروت و پیشگویی</title>
<link>http://baloonyfish.blogfa.com/post-317.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.psychic-junkie.com/images/reading-tarot-cards.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;تاریخچه تاروت&lt;/FONT&gt;: تاروت تشکیل شده از مجموعه کارت های ۷۸ تایی با نماد های مختلف این کارت ها ۱۴ قرن پیش از مصر شروع شد و بعد ها وارد اوروپا گردید تا سال ۱۳۶۷ م برای بازی استفاده می شد اما از سال ۱۳۷۷ به اهمیت و کاربرد این کارت ها در پیشگویی وقایع پی بردند.اما شروع آن در اروپا از سال۱۳۴۳ ۱۳۴۵ در میلان و دیگر شهر های ایتالیا و بعد اسپانیا و به تدریح اکثر کشور های اورپایی را هم فرا گرفت وبا گذشت زمان از روی طرح و لباس های قومیت ها کارت های تاروت در طرح های جدید تر و متفاوت تر پیدا شد .به طوری که در سال ۱۵۴۰يك كتاب غيب گويي به نام&lt;/EM&gt;&lt;EM&gt; The Oracles of Francesco Marcolino da Forliمنتشر شد كه بر ايناساس كه كارت هايي كه تنها انتخاب شده اند يه معني تصادفي دارند و خود كارت ها معني ندارند.اما دست نويس هاي در سال ۱۷۳۵ با نام :The Square of Sevens و در سال ۱۷۵۰ با نام :Pratesi Cartomancer سند ابتدايي غيب گويي براي فالگيري با كارت هاي تاروت بوده.&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;&lt;STRONG&gt;فال تاروت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;:&lt;STRONG&gt; همانطور كه گفته شد تاروت ازمجموع&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;ه كارت ۷۸ تايي تشكيل شده كه ۲۲ تا از آن ها به نام تاروت كبير معروف هستندو ۵۶ كارت ديگر به نام كارت هاي تاروت صغيرالبته همه كارت هاي تاروت در فال بسته به نوع فالكاربرد دارنداندازه كارت ها از نكات مهم در فال هست كارت ها بايد حتما در اندازه هاي ۱۲ در ۷ سانتيمتر باشند . در ايران كارت هاي تاروت ايتاليايي يا فرانسويي و هندي مختلفي براي فروش هست اما توجه به نكات خاص مثل اندازه كارت تعداد كارت نو ع كارت بسيار مهم هستند مهمترين فال تاروت سرنوشت است كه از ۲۰ كارت استفاده مي شود ابتدا بايد همه كارت هارا خوب بور بزنيد بعد دست راست خود روي اولين كات از روي دسته كارت ها گذاشته نيت كنيد و ۲۰ تا كارت به دلخواه از ميان كارت ها برداشته و در ۴ رديف ۵ تايي بچينيدكارتها بايد به پشت به صورتي باشند كه شماتصوير روي كارت را نبينيد. رديف اول گذشته رديف دوم حال رديف سوم آينده نزديك رديف چهارم آينده دور آنگاه اگر نيت خاصي داريد باقي مانده كارت ها را دوباره بورد بزنيد و نيت كنيد سپس ۴ تا كارت يكشيد و كنار هم قرار دهيد و سپس كارت ها را برگردانيد . در مورد معني هم سعي مي كنم براتون تو يه پست بزنم. نكته ديگه اينكه اگه كارتهاي اصلي گيرتون نيومد تصاوير كارت هاي تاروت رو از&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;اينترنت&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt; يگيريد و در  ورق هاي مخصوص كارت در انداره اي كه گفته شد چاپ كنيد .&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.showmelocal.com/images/users/5004/PsychicTarot-Card--Palm-Reader_Waipahu-HI-96797_64447.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;A href=&quot;http://www.showmelocal.com/images/users/5004/PsychicTarot-Card--Palm-Reader_Waipahu-HI-96797_64447.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 09:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baloonyfish&amp;postid=317</comments>
<dc:creator>feryal</dc:creator>
<guid>http://baloonyfish.blogfa.com/post-317.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترس</title>
<link>http://baloonyfish.blogfa.com/post-316.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شايد شما هم با اين سوال به دنياي ماورا وارد شده باشيد؛ چطوريه
كه بعضي‌ها به راحت‌ترين و آسان‌ترين شكل ممكن و با
كمترين تلاش به هر آنچه مي‌خواهند دست مي‌يابند و در برابر اين‌ها كساني
با تلاش و پشتكار زياد هر چه مي‌دوند گرد حاصلشان هيچ است و يا كمتر از آنچه كه حق‌شان است. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دست كم اول كار اين يكي از بزرگترين
پرسش‌هايي بود كه هيچ جوابي براي آن نداشتم و شايد به همين دليل به سمت
علوم ماورايي رهنمون گشتم؛ اما به مرور كه پيش مي‌رفتم و هر بار بخشي از
اين دنياي تاريك بر من روشن مي‌شد، مشتاق از كشف پاسخم به تلاشي دوباره
مي‌پرداختم و باز هم مدتي بعد،‌نتايج موقتي به نظر مي‌آمد و من مي‌ماندم و كوهي از پرسش‌هايي ديگر. &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بگذاريد نخست به موضوعي ديگر بپردازيم و دوباره باز گرديم . . .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شايد شما هم به اين جمله برخورد كرده باشيد كه معمولا بزرگترها، مخصوصا از نوع سنتي‌اش، زياد به كار مي‌برند:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;خدا آرزوي شكم رو زود مي‌ده.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بارها و بارها به مصاديق اين جمله برخورد
كرده‌ام و هر بار درستي آن بر من اثبات شده بود. با اين حال به دنبال
دليلي معقول و منطقي(دست كم از ديدگاه جادوگري) برايش مي‌گشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تا اينكه ديروز بعد از ظهر اين موضوع نقض شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ديروز بعد از ظهر هوا كم كم داشت خنك‌تر مي‌شد و من در خيابان بودم، چند تا از كاسب‌ها تو پياده رو نشسته بودند و داشتند دور هم چايي
مي‌خوردند. تشنه‌ام بود و بد جوري هوس يك چايي تازه دم قند پهلو كردم. با
خودم گفتم به خانه مادرم مي‌رم و اون كه هميشه چايي‌اش به راهه، حتما يك
استكان چايي بهم مي‌ده، در اين موقع يك نفر از درونم گفت:‌تو كه مدتيه چايي رو
ترك كردي و ديگه بندرت اون هم در موارد بسيار خاص و تحت اجبار تعارف چايي
مي‌خوري، حالا هوس كردنت چيه. خلاصه با خودم كمي درگير شدم و با كمي دو
دلي رفتم خونه بابام.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از اونطرف مادرم كه هميشه چايي‌اش به راهه
در مدت سه ساعتي كه اونجا بودم حتي تعارف يك استكان چايي هم بهم نكرد.
ميوه آورد، شربت آورد و هزار و يك چيز ديگه اما حسرت چايي به دلم موند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اومدم خونه و مشغول كتاب خوندن شدم اما پرسش قبلي سر جاش بود. چرا آرزوي به اين سادگي بر آورده نشد. در حال خوندن كتاب بودم كه ناگهان يك بند از كتاب انگار جواب سوالم رو داده باشه برام يك معني ديگه پيدا كرد.
خداوند آرزوهايي را كه با خلوص نيت و بدون ترس ابراز بشه را بر آورده
مي‌سازد. جمله تقريبا واضحه و من چنين استدلال كردم كه خدا آروزي شكم رو
زود بر آورده مي‌كنه چون معمولا بدون ترس و با خبال راحت اون رو بيان
مي‌كنيم. اين موضوع ربطي به بزرگي يا كوچكي آرزو نداره، مهم نترسيدن ماست
و داشتن اين اعتقاد كه بر آورده شدن آرزو براي ما نه تنها ممكنه كه حق مسلم
ماست ( ديديم كه انرژي هسته‌اي هم جزء همين آرزوها بود و بر آورده شد).&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا يك سوال هنوز بي جواب مونده برام كه مي‌خوام به نظرسنجي بذارمش اميدوارم همگي نظر بدن و با هم يك نتيجه مشخص از اين بحث بگيريم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ترس چيه، چطور به وجود مي‌آد و چطور مي‌شه از اون جلوگيري كرد و يا اگر كه از قبل در ما وجود دارد چطور رفعش كنيم؟&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 10:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baloonyfish&amp;postid=316</comments>
<dc:creator>neo</dc:creator>
<guid>http://baloonyfish.blogfa.com/post-316.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
