و هر چه تلاش کنی
تصمیم به نوشتن می گیرم ،به خودم میگم خیلی وقت است که مطلبی هر چند کوتاه در وبلاگ قرار ندادم.آخر این چه کاری بود که دیگه کردم ،منو چه به آموزش و صحبت از فلسفه ؟آن روز ها هنوز آرامشی ناپایدار داشتم،بهتر بگم اصلآ آرام و قرار نداشتم.
تا اینکه رایت گفت نویسده می خواهم و منم گفتم آخ جون این طوری می تونم بیشتر به رایت نزدیک بشم!!!.ولی نمی دونستم با این کار فرسخ ها ازش دور میشم!.حواسم رو دوباره جمع میکنم،آخه افکار که دست از سر آدم بر نمی دارن؛هر چه بیشتر تلاش میکنم کمتر موفق میشوم،این اواخر یاد گرفته بودم که اهمیتی بهشون ندم.سعی می کردم بهشون واکنش نشون ندم!.اًه ؛دوباره داشتم از هدفم دور میشدم.تصمیم میگیرم که بشینم و بنویسم.ناگهان همه چیز از ذهنم پاک می شود.هیچ تمایلی به این کار ندارم ،انگار کاملا تهی شده ام ! به خودم می گم اًه خدایا چی می خواستم بنویسم؟
یکمی ذهنمو جمع و جور می کنم.به سمت دفتر می روم و قلم به دست روی تخت خواب عزیزم می شینم.می دانم بلاخره این یکی هم مثل بقیه ی چیزهام از بین میره،اطمینان دارم!که این طور خواهد شد.پس به این یکی هم نمی چسبم.
صدای اطرافیان و تلویزیون نمیزاره که بنویسم،یک لحظه عصبانی میشوم و به خودم می گویم انگار حالیشون نیست من دارم کار می کنم! (من).شیطونه میگه از اینجا برم و واسه ی همیشه از دستشون راحت شم.اوووه.....مگه من کی هستم!!
دوباره که رفته بودم تو افکار ،به خودم نهیب می دم که هی آگاه باش !
کجا بودم !آها قلم و دفتر توی دستم .ده،بیست دقیقه ای میشه که منتظرن تا من به کار بکشمشون.بی چاره ها چه صبری دارن!!!!انگار از من بیشتر بلدن سکوت کنن.اوه چی بنویسم خدا؟یه چیزی که همرو راضی کنه.خوب بذار تا......یکی در میزنه؛بله؟میشه بیام تو؟نه ؛الان کار دارم،خوب منم کار دارم! .سمج نشو برو ....
!ساعتی میشه که هنوز تو هوا معلقم و چیزی واسه این وبلاگ خراب شده× ننوشتم،آخه این چه کاری بود که دیگه مسؤلیتش رو پذیرفتم!؟یکی نبود بگه بچه تو به کار خودت برس!
نمیدونم والله ،از خدا بگم یا از جهنم و بهشتش؟آخه اینا به چه درد این وب لاگ می خوره؟تا هم که یه پست میزاری همه به به و چه چه می کنن و میگن، ای سپنتا جان چه مطلب قشنگی،اصلآ کی این اسم رو واسه من انتخاب کرد؟رایت دیوونه!!حتی صبر نکرد تا یه اسم بهش بدم!همون اسم ایمیلم رو واسه نویسندگی انتخاب کرد.بابا من همون کوروشم ××.به چه زبونی بگم؟من همونم که وبلاگ افسون گری رو زیر و رو می کرد و رایت رو سوال پیچ! جدا چقدر بی قرار بودم.البته الانم کمی از اون موقع ها ندارم .فقط اطرافیان میگن بهتر شدی.بی چاره رایت.!!
کاش اصلا یه پست بذارم و بگم منم رفتم دنبال راه خودم.می خوام برم به افسانه ی شخصیم برسم!با شما هم دیگه کاری ندارم ولی ،نه مگه من چقدر اهمیت دارم که تا می بینم اوضاع بر وقف مراد نیست می زارمو می رم ها؟اصلا بیا بشمریم ببینیم چند تا کار تو زندگیت بود که به سر انجام رسوندیشون،از آشپزی تا اون درس خوندت!
اَه چرا دست از سرم بر نمی دارین بابا ؟می خوام یه مطلب بنویسم خیر سرما!!!بابا بذارین هوس کردم یکمی از تاریخچه ی شخصیم بگم،خسته شدم از این همه تاریکی لعنت به این خودکار.دستمو جوهری کردی !اوووووی با تو ام چرا حرف نمی زنی لعنتی؟اصلا چرا باید با تو مطلب بنویسم ؟چرا با رنگ آبی؟حتما اینم یه عادت .
می روم تا خودکارمو عوض کنم .آره بنفش بهتره!چه به موقع عوضش کردم اا .دقیقا زمانی بود که احساس کردم دیگه کافی !!!ای ول،انگاری جدی جدی دارم شکاچی می شم.
این تمرین چپ چشمی هم که انگار یه بلای سر چشمام اوورده .از اون دور و برا یه چیزای سیاهی رد میشن!حالا این به جهنم.این دیگه چه مرضیه که گرفتارش شدم ؟چرا به هرچی خیره می شم نا پایدارِ وُ میلرزه !!انگار از فضای بالایی یه آتیش بهش نگاه میکنی!هی پیچ می خوره !!باید با شینوبی در میونش بذارم.آره انگاری شینوبی یه چیزا یی سرش می شه.
ها راستی آخر هم نفهمیدم شینوبی مرد بو یا زن .اون یاروو که بهش گفت مهر..... !!من که احساس می کردم مردِ ،ولی هر چی هست خدا خیرش بده !!!
راستی شما چی فکر میکنین من مَردَم یا زن؟
---------------------------------------------------------------------------------
×دوستان ناراحت نشن از این کلمه ی خراب شده قصد فقط بیان بوده
××:این اسامی و این داستان کاملا حقیقی نیست چیزی بیین واقعیت و رویاست.
در پایان از شینوبی تشکر می کنم
و از تمامی یاران دیگر که نامشان همیشه در خاطرم می ماند
خدا نگهدار!
س.پ.ن.ت.ا


