تبليغاتX
مغان
خوابم نمي برد... مي ترسم هراس دارم و شايد به قول سياوش هراس هاي بيهوده ... اما نه ! احساس مي كنم هراس دارم نمي دانم دقيق از چه و چه و شايد بدانم و شايد در حافظه كهنه من ترس حك شده و جدا ناپذير من باشد . گاهي اينطوري ميشه اصلا اين خاصيت انسان است هیچ چیز این بشر واضح نیست.. آنچه را که می خواهم بگویم خیالات یا اوهام نیست بلکه حقایق خاموشی است که فراموش یا طرد شده است.

تاریکی بودو بس گویا مفهوم نور ناتوان بود معنا نداشت. انگار این تاریکی بود که بوده و مادر و مرجع هست و در این تاریکی بخش هایی روشن بود دقیقا مثل فضا بود فضای بیکران تاریک ! مرجع و مادر. و اين تكه هاي روشن سيارات بودند و بعضي شايد ستارگان و باز هم من بودم و ناشناس هاي آشنا من ديوانه نشده ام يعني هنوز گمان مي كنم.كاش مي توانستم آن طور كه بايد همه چيز را بازگو كنم و پرده از حقايقي بردارم كه دنيا را متحول كند اما نميشود كسي هم باور نمي كند. بارها خواستم سرك بكشم به درون اين معماي پر پيچ و خم ولي هميشه چيزي بود كه مرا از يافته هايم جدا ميكرد . آسمون رنگ روياهيم را داشت آن روستاي كهنه آن فضاي رويايي قديمي و من هم ميان روياهايم مي دويدم و ناگهان تاريك شد من ترسيدم به من گفته شد كه از روياهايت چيز هايي بردارو من زمين زيبا چند درخت برداشتم نقل مكان عجيبي بود.جاي تازه اي بود ولي تاريكي وهم انگيزي داشت اونجا همه چيز جالت عادي نداشت گويا مي دانستي همه ساختگي و كذايي است و اين بر ترس من بر دنياي ناشناس پيرامونم بيشتر مي كرد ميان راه بازهم بختك لعنتي نمي دانم چه شد هي رفت و آمد ! چشمانم باز بود آره باز بود ولي انگار نبود مي ديدم اما حتي كوچكترين حركتي را نمي توانستم انجام بدم  احساس كردم با جسمم فاصله دارم يه فشار و نيروي غريبي مرا مي كشيد من حس كردم روح دستم را در كالبد دستم انداختم خواستم به جسمم برگردم سخت بود نميشد . لحظه عجيبي بود .خواستم بي تفاوت باشم ولي نيرويي بر من پيشي ميگرفت و ضعيف ترم مي كرد. اما تلاش كردم خودمو بارها و بارها توي كالبدم انداختم اين بار رد نشد روحم قشنگ جفت شد با جسمم اما نميتوانستم كوچكترين حركتي بدم تا لحظاتي اين گونه بود بلخره با سختي فراوان توانستم سرم را تكان بدهم سرم سنگين بود سر درد و چشم درد عجيبي گرفته بودم مات اين لحظات بودم آرام آرام مثل طفلي كه تازه به دنيا آمده باشد دستها و پاهايم را تكان دادم و حس كردم در غالبي هستم يعني همان جسمم . خستگي شديد و عجيبي داشتم همانطور هم ميل به استراحت داشتم از سر جايم بلند نشدم به گمانم تمام شده بود اما باز سنگيني خاصي حس كردم خواستم صداي بزنم فريادي اما اصلا نميشد. من صداهاي مختلفي  ميشنيدم صداها زياد بود باهم حرف مي زدند اما نبودند ! جالبتر اينكه صدايي در بين اين اصوات واضح تر بود صدايي كه فقط اسم مرا صدا مي زد صداي آشنايي بود هرچند جايي نشنيده بودم حس خوبي نسبت به اين صدا نداشتم با همه سختي بود سعي كردم غالب سرم شوم و به سختي فراوان سرم را تكان دادم اين بار با همه خستگي از سر جايم بلند شدم تا مدت ها سر دردي شديد اعماق سرم را گرفت . هميشه دوست داشتم بدونم روح بدون جسم چطوري هست؟ بايد بگويم روح بزرگ است چيزي نيست چيزي كه بخواهي بدست بياوري يا از دست دهي قابل درك نسيت. من قبلا هم اين حالت ها راداشتم ولي هر فاصله زماني كه مي گذرد اين حالت ها شدت مي گيرند. در آن لحظات كه به خيالم سركی به دنياي ماورا كشيدم خورشيد زمان سنگ آسمان آب و هوا بازيچه و بي معنا بود .

+ نوشته شده توسط فریال در 88/06/24 و ساعت |

سلام دوباره بر دوستان

همونطور که ماهی بادکنکی در آخرین نوشتش توضیح داد، خوبه که در وبلاگ روند جدیدی رو پیش بگیریم و گپ هایی گمانه زن (تامل بر انگیز) بزنیم. البته این برداشت شخصی من از مطلب ایشون بود. واقعیتش اینه که همه ی ما برداشت های شخصی خودمون رو داریم. از همه چیز... اما زبان مشترکی هست که اون برداشت (که می تونه واقعیت باشه) رو برای همه ی ما درک پذیر می کنه. اما باز هم همه ی مردم این درک مشترک رو نمی تونند داشته باشند. ماییم و دنیایی از اختلاف ها. خوبی وبلاگ مغان (که این روز ها و با این گفت و گوی جدید چه اسم پر مسما و به جایی می تونه براش باشه) اینه که عده ای در این جا دور هم جمع شدند که زبان مشترک تری نسبت به دیگرون دارند. حرف هایی که این جا گفته می شه خریدارش هم همینجاست، اگر من این صحب ها رو جای دیگه ای مطرح کنم در خوش بینانه ترین حالت ممکن با شونه بالا انداختن مواجه می شم.

اما موضوعی که به ذهنم رسید راجع بهش صحبت کنم، ایمان هستش. و چرا ایمان؟ خیلی ها راجع بهش صحبت کردند، این که باید ایمان داشت، این که باید اجازه داد تا تجارب ناب به جای کم رنگ شدن، در ذهن بزرگ و پررنگ و پر صدا تر بشن انگار که همین لحظه داریم اون ها رو تجربه می کنیم و این ما رو کمک می کنه که به اون واقعه ایمان داشته باشیم (که می تونه خدا باشه، یک درک و یا احساس باشه، یک دوست باشه و...).

به عنوان مثال؛

شما روی یک قایق وسط دریا گیر افتادین، تک و تنها. اگر که به ساحل برسید صحبت از معجزه و ایمان می کنید اما در اون لحظه ای که در میون دریایید چی؟ باز هم می تونید از ایمان داشتن صحبت کنید؟ از مسیح؟ انجیل خدا و قرآن یا هر کتاب مقدس دیگه ای؟ وقتی که متوجه می شید آب بدنتون داره تموم می شه و رو به مرگید، وقتی نه تنها به خودتون، بلکه به کسایی که چشم به راهتونند فکر می کنید باز هم ایمان داشتن کار ساده ایه؟ اون موقع تمام کتاب هایی که راجع به ایمان بودند و یا تمام مطالبی که در این مورد خوندید (مثلا همین پستی که من الان دارم می نویسم) چه قدر به کمکتون میان؟

خوب من فکر می کنم تمامی تجارب شما در روز های آرامشتون (تجربه هایی ذهنی، زندگی، کتاب ها، گفته ها و ...) می تونند خیلی کمکتون کنند. اما واقعیت اینه که در این شرایط سختی میاد سراغ شما، نا امیدی (که به گفته ی علی (ع) بزرگ ترین گناهه) مثل اهریمن روی سرتون سایه می اندازه و لحظه به لحظه برای شما سخت و نفس گیر می شه. در این جا باید چی کار کرد؟

می شه خاطرات خوبی از زندگی رو به یاد آورد که به شما قوت قلب می ده. می شه به معجزات فکر کرد و می شه سعی کرد، حد اقل سعی کنیم که ایمان داشته باشیم. می تونیم حداقل خوبی هایی رو باور داشته باشیم که هستند، همه ی ما می دونیم که باد، بارون، برف، زمستون و همه ی این ها وجود دارند. می تونیم سعی کنیم که به همین نیروی جاری در طبیعیت امید داشته باشیم. شاید نسیمی جهت قایق ما رو به سمت ساحل تغییر بده.

چه حس خوبیه، وقتی که زیر آسمون پر ستاره دراز می کشی احساس کنی که در این دنیا تنها نیستی. که "خدا خود برای بنده اش کافی است". نمی دونم باید نظرمون راجع به خدا چی باشه... اما وقتی که ایمان داریم راهمون رو پیدا می کنیم. اعتقادی دارم؛ که اگر ما قدم هامون رو درست برداریم، اما راه رو اشتباه بریم، جاده ما رو به مسیر درست بر می گردونه...

نمی خوام شبیه به پدر های مقدس حرف بزنم. اتفاقا این مطلب رو دارم در روز هایی می نویسم که خودم هم درگیر ایمان داشتنم، درست مثل همون غریق تنهای توی قایق. من هم اومدم این جا که این موضوع رو با شما به اشتراک بزارم تا بیشتر راجع بهش صحبت کنیم. این که چه تمرین هایی می تونند به ما کمک کنند تا باور کنیم، این که در شرایط سختی چه کار هایی می تونیم بکنیم و... چقدر خوبه که همه ی ما انرژیهامون رو در راستای رسیدن به یک هدف متمرکز کنیم. این دنیا پر از بدیه، دنیا رو به دو رنگ سیاه و سفید تقسیم نمی کنم، اما خوبی و بدی همیشه وجود داشتند. شعری هست که می گه*:

آیا کرکس باید "گل فراموشم نکن" نوش جان کند؟

از شغال چه انتظاری دارید؟

که برایتان پوست بیندازد؟

از گرگ چه توقعی دارید؟

که دندان هایش را خودش بکشد؟

آخر از چه چیز دولتمردان و پاپ ها خوشتان نمی آید؟

آخر چرا؛ چرا اینگونه ابلهانه به صفحه تلویزیون خیره شده اید؟

....

آه بره های خام!

شما بیشتر به کلاغ ها می مانید که هر یک چشم انداز دیگری را سد می کنند.

آری

برادری

تنها در بین گرگ ها وجود دارد

آن ها دست کم با هم راه می روند

اما شما که نا پختگان را به خشونت می خوانید؛

به بستر کاهلی بروید و دروغ بگویید!

نه! شما جهان را تغییر نخواهید داد.

چقدر خوبه که ما هم سعی کنیم برادری رو بین خودمون تمرین کنیم. چه قدر خوبه که پیدا کنیم روش نه بره بودن و نه گرگ بودن رو (نظرتون راجع به اسب وحشی بودن چیه؟!). چقدر خوبه حالا که در کنار هم ایم قدر این امکان رو بدونم که دوستی خوب سرمایه است. و سعی کنیم؛ برای خوبی بیشتر...


با احترام؛ عطارد

____________________________________________________________


*: دفاع از گرگ ها، سروده ی Hans Magnus Ensensberger و ترجمه ی تورج رهنما

پ.ن اول: ماهی جان حالا که موضوع سایت فعلا منتفیه ببین دوستان کیا توی وبلاگ مطلب بنویسن براشون شناسه تهیه کن. خوبه که یه دستی به سر و روی وبلاگ بکشیم آبرو داری کنیم.

پ.ن دوم: کلاغ جان من خبر ندارم که سپنتا مرده یا زنه، اما با این که اسم های آوا و ندا رو خیلی دوست دارم اما باید بگم که من کامنت های طولانی آوا رو هم نخوندم. مراقب باش دیگه به عطارد از این افترا ها نزنی، وگرنه با بانو ونوس طرفی :)

+ نوشته شده توسط عطارد در 88/04/25 و ساعت |
يادم مياد يه روز براي تدريس رفته بودم يه موسسه‌ي معروف، اونام به ما يه سري كارت‌ها دادن كه روش جملات مختلف نوشته شده بود و مال من اين بود كه چرا هدايايي كه مي‌گيريم ارزشمندن يا برعكس، درست يادم نيست. بعد جناب آزمون گيرنده گفت: who Begins? بقيه داشتن فكر مي‌كردن اما من بدون فكر دستم رو بالا كردم!

به نظرم آسونه، من هيچ وقت توي انشا نمره‌هاي بالا نمي‌گرفتم، چون روم نميشد انشاهام رو بخونم ولي خب مي‌گم همه چيز مثل انشا نوشتنه، زياد فكر لازم نداره، مثل همين نوشته ;ه همين طوري شروع شد و ببينيم تا كجا پيش ميره.

تازگي‌ها به ستاره‌شناسي علاقمند شدم. به خاطر كلاسي كه مي‌خوام بذارم. تا قبل اين با دانش ناقص خودم و از اين ور اون ور جادوهام رو انجام مي‌دادم ولي حالا مي‌خوام دقيق ياد بگيرم واي خدا اگه يكي سوال بپرسه كه من بلد نباشم.

ياد مياد يه روز خيلي آروم بودم. منظورم از يه روز يه زمانيه، بعد شروع كردم به نگراني در مورد بعضي كسا و بعضي چيزا بعدش فهميدم در مورد همه كس و همه چيز نگرانم، تازه بعدترش فهميدم به اين مي‌گم اضطراب گسترده يا general anxiety بعدش كلي چيز ديگه هم فهميدم كه بهتون نميگم!

ميگن ستاره‌ها بر زندگي ما تاثير دارن و ماه بيش از همه. من خودم امتحان كردم، براي جادو زمانسنجي 100درصد ضروري نيست اما با زمان نادرست شانس موفقيتت رو كلي پائين مياري. اين يعني چي؟ يعني مثلا شياطين و فرشتگان تو برج حوت و دوپيكر و سرطان زندگي مي‌كنن؟ تو خورشيد ها و كهكشان هاي ديگه و اگه زمانت نادرست باشه زمين كوچولو رو نمي‌بينن تا به سراغت بيان؟ يا اونا همينجان و اين برج‌ها و كرات يه سري انرژي خاص متصاعد مي‌كنه كه در زمان خاص واسه احضار موجود خاص ضرورين.

استاد مي‌گفت ما به شياطين قبل و بعد از احضار كاري نداريم، حتي نمي‌دونيم اونا چه شكلين يا كجان! اما من مي‌خوام بدونم.

اي خدا! شده بعضي وقتا فكر كني چيزي درسته يا بخواي به خودت بقبولوني؟ مثلا از روي استدلال‌هاي كتاب ديني سوم راهنمايي و اينكه همه بهت گفتن خدا وجود داره، بخواي به طور عقلي وجود خدا رو اثبات كني اما ته دلت نا راضي باشه؟ يا وقتي مي‌خواي ماشين بخري و طرف كلي از ماشين دست دومش تعريف ميكنه اما ته دلت ناراضيه!

گويا ناخودآگاه ما، خرد پنهاني يا هر چرند ديگه‌اي كه اسمش رو مي‌ذاريد، خيلي قويه، اينقدر قوي كه بقاي ما در طول زندگي چند هزار سالمون روي زمين رو تضمين كرده. ما مي‌دونيم، مي‌فهميم و استدلال مي‌كنيم اما وراي همه‌ي اينها بسيار راغبيم كه سر خودمون و بقيه گول بماليم! ولي ناخودآگاه با عينيات كار داره، همه چيز رو كنار هم ميچينه و چيزي كه منطقت رو نفي كنه، رد مي‌كنه و اين خيلي مهمه. گاهي چيزايي كه مي‌نويسم خيلي معتبره، هم از لحاظ محتوا و از لحاظ منابع اما ته دلم راضي نميشه، اين مهم نيست اما فكر مي‌كنم اگه خواننده اين رو حس كنه، نه به طور خود آگاه اما ناخودآگاه اون وقت نمي‌تونه كل مطلب رو بپذيره و در طولاني مدت زده ميشه، اين مكانيسم بقا است و حيات. همون چيزي كه در روانشناسي تكاملي بررسي ميشه.

ميدونيد روانشناسي تكاملي در مورد موجودات (و انسان‌ها بخصوص) در طول تارخچه‌ي تكاملشون تحقيق مي‌كنه. مثلا اينكه چرا بچه‌ها به مادرشون مي‌چسبن يا ما خيلي رفتارهاي بدوي داريم در حالي كه جامعه‌مون كاملا مدرنه. بعد معلوم ميشه اينها چيزهاييست كه در طول هزاران سال در وجود ما شكل گرفته و به نوعي رفتارهايي بوده براي بقا كه حالا با اينكه به طور خودآگاه نيازي براشون نمي‌بينيم اما به طور ناخودآگاه در ما وجود دارن. بعضيا ميگن اين ناهوشيار جمعي يونگ رو ثابت مي‌كنه ولي... اصلا ولش كن بحث خيلي روانشناسانه شد.

با اينكه ربطي نداره، ولي به نظرتون كسي كه راي بقيه رو مي‌دزده، از لحاظ روانشناسي تكاملي چه مشكلي داره؟ آيا مثلا اجدادش... ولش كن اصلا به ما چه!

ديگه اينكه بيشتر روز خسته‌ام و انرژي لازم براي شروع اهداف جديدم رو ندارم و جالب اينكه وقتي من مشكل پيدا مي‌كنم، دوستام هم مشكل پيدا مي‌كنن و حالشون خراب ميشه، كاش مي‌فهميدن حال و حوصله ندارم و يه كم مراعاتم رو مي‌كردن! اي روزگار!!

و زمان تاپيك سوم موضوع مقاله‌ام. در مورد زمان چي ميشه گفت. ياد شينوبي بخير كه مطالب علمي-ماورائي-تخيلي مي‌نوشت. راستي كجا رفت... هوم بذار ببينم. يه روز بهش زنگ زدم، يه روز باهاش چت كردم و يه روز قرار شد قالب جديد وبلاگ رو طراحي كنه. بعد از عكس‌هاش خوشم نيومد و قرار شد بهش عكس بدم، بعد قرار شد باهاش ملاقات كنم و گفتم اون موقع عكس‌ها رو بهش مي‌دم، بعد ملاقاتش نكردم، يه حس پنهان احمقانه كه به اين چيزا علاقه‌اي نداره و من دارم بهش فشار ميارم در من بوجو اومد، بعد ديگه نه چت كردم و نه زنگ زدم و نه بهش عكس دادم. فكر كنم داره درس مي‌خونه. بعد گرگ نقره‌اي كه... خب اينم ولش كن و راك رايدر...

آره زمان، زمان چه زود به عقب برميگرده، البته در كله‌ي ما و بعضي اوقات در reality

يادمه بچگي كه مي‌فوتباليديم من بيشتر دروازه بان بودم يعني عشقم بود! يه بار يكي توپ و كاشت و شوتيد، منظورم پتالتيه ها! بعد زمان وايساد توپ توي هوا شايد يه ثانيه يا كمتر اما همون كافي بود كه من جهت توپ رو تشخيص بدم و بگيرمش. يادمه تمركز شديد كرده بودم اما اين علتش نبود؛ چون خيلي خواستم تكرارش كنم، بعد به هر كس گفتم باور نكرد تا به عقل خودم شك كردم!

تا حالا پشه‌ها رو از نزديك نگاه كردين، انگار كه فيلم رو تند كرده باشي، چشم ما از حركاتشون جا ميمونه. يعني زمان براي اونا كشداره؟ اما چطوري ميشه اگه زمان كش بياد و اين فقط تو كله‌شون باشه كه از زمان واقعي جا ميمونن و اگه زمان واقعي كش بياد يعني چي؟ يعني مثلا يه پشه كه دو سه سال زندگي مي‌كنه واقعا بيست سي سال زندگي كرده. هيچ وقت از ديدن فيلم‌هايي كه دنيا رو از ديد جانوران نشون ميده خسته نمي‌شم، يعني اونا چطور دنيا رو ميبينن. شياطيني كه به اين كره‌ي خاكي احضار ميشن چطور و ما ... بعد از مرگ؟

آيا عزرائيل مياد جونمون رو ميگيره؟ پس چرا كساني كه تجربه‌ي نزديك به مرگ داشتن نديدنش؟ خب شايد اونا مسيحي و چيزاي ديگه بودن ولي منم يه بار اين تجربه رو داشتم و مسلمون بودم و باز عزرائيل نيومد؟ شايد اگه مرگم كامل ميشد مي‌اومد و شايد كل اسلام دروغه. هيچ وقت نمي‌فهمم مگه اينكه كامل بميرم اگه درست باشه چي و اگه نباشه چي؟ بعدش چي ميشه.

علم، علم! ميگن 50% وجود خدا رو ثابت و 50% وجودش رو نفي كنه. مي‌گن بايد بررسي‌ها بي‌طرفانه بشه اما تا اونجا كه من ديدم يا مردان معتقد تحقيق كردن يا كافرين ولي بايدم همين باشه، بي‌طرف يعني چي؟ يعني نه مسلمون نه كافر مگه ميشه؟

و بعد، آها برمي‌گردم به اولين روز، حتي اگه دنياي بيرون جسمم رو با خودش هر ثانيه يه ذره به جلو ببره، ذهنم از زمان آزاده، ذهن همه همين‌طوره، يه جور نفرين، شوخي يا بركت از سوي طبيعت يا خداوند (بسته به اعتقاد خودتون). اولين روز، اولين روز تاسيس وبلاگ، چرا وبلاگ رو تاسيس كردم، از پائولو كوئليو و كاستاندا خوشم ميومد. اون موقع فرق داشت. بيشتر جو شمنيزم بود و اكنكار، حالا مردم فهميدن همه‌اش دروغه. آخه چطور يه آمريكايي احمق ميتونه حمكت باستاني مصر رو درك كنه؟! اين مثل اين حرف ميمونه كه بگيم يه آمريكايي مي‌فهمه ما ايرانيا به رهبرمون چه احساسي داريم و چرا اگه يه خانوم بدون حجاب بياد توي پارك و ورزش كنه، همه‌ي دختر بچه‌ها مي‌گن اااااااا، بچه‌ها نگا كنين اين زنه بي حجابه! خب، آره اگه به آمريكاييه توضيح بدي بالاخره مي‌فهمه دليل منطقي همه‌ي اينا چيه اما اون احساسي كه يه ايراني داره، فقط بايد ايراني متولد شده باشي كه بفهمي! و اكنكار اگه واقعي باشه فقط يه مصري.

يه زماني از اينكه ايراني متولد شده بودم و دينم اسلام بود خوشحال بودم؛ يه زمان دوست داشتم برم آمريكا. اما الان به نظرم هر دوتاشون آشغاله + كانادا. شايد، شايد فقط يه جاي ديگه باشه. مثه جاني دپ كه با عيال و بچه‌ها بلند شد رفت فرانسه. شايد فرانسه خوب باشه ولي اونجام مي‌گن در هر لحظه به طور متوسط بيش از 50% خانوما برهنه هستن. استغفرالله، آدم تو اين بلاد كفر چه چيزا كه نمي‌شنوه. ... اينجا مي‌خواستم برنامه‌ي ميان مدت دو ساله‌آم رو برملا كنم بعد منصرف شدم، نبايد در مورد آرزوهات صحبت كني و گرنه انرژيشون رو از دست مي‌دن.

ميبينيد، نوشتن چقدر به گونه‌اي احمقانه ساده است؟ من هيچي براي نوشتن نداشتم، فقط جريان ذهنم رو به شما نشون دادم. آيا نمي‌شه همين رو با تم جادوگري و عرفان و همه‌ي چرندياتي كه تو كله‌تون داريد، قاطي كنيد و تو وبلاگ بذاريد، ميشه ها؟ احساس شما نويسنده‌ي محترم از خوندن اين حرفا چيه؟

رايت فيلسوف شده،‌ ديوونه شده، نيهيليست شده، به اسرار نهاني به زباني پنهاني داره اشاره مي‌كنه، از بيخوابي واز اينكه هر شب بايد 1081 گوسفند بشماره تا خوابش ببره در رنجه؟ فكر مي‌كنه شايد احضار كار درستي نبوده؟ مطلقا فكري نمي‌كنه و فقط مي‌خواست مارو ترغيب به نوشتن كنه...

خب بگيد، نظر بديد، زندگي‌ كنيد!

------------------------------------------

پانوشت: راستي اس.ام.اس ها قطعه يا گوشي من مشكل داره؟

پانوشت2: اين وبلاگ و همه‌ي نويسنده‌هاش به شدت انزجار خودشون رو از آشوبگران و عناصر ضد انقلابي ابراز مي‌كنن و يك صدا فرياد مي‌زنن: "مرگ بر ضد ولايت فقيه" (در اينجا براي واقعي‌تر شدن شعار نماز جمعه تهران رو تجسم بفرماييد)

پانوشت 3: ديگه نداريم!

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 88/04/17 و ساعت |
با این که می دانم دوستان من در اینجا کم اند و شاید اصلا دوستی هم در اینجا نداشته باشم ولی به هر حال انگار که با هر بار گفتن نظراتم تعداد بیشتری از من بدشان می آید.

به هر حال من سعی می کنم همیتان را دوست داشته باشم.

قرآن. سلمان فارسی (روزبه).خدا ......

آن زمان ها قرآن خوان بودم .می پرستیدمش چون فکر میکردم از طرف خداست .بعد ها به دلایلی فهمیدم این طور نیست .اصلا خدا اینقدر نمی تونه خشن و وحشتناک باشه !!

پس تحقیق کردم .از این از آن از کتاب های طرد شده (عاقبت خودمم هم همینه)بلاخره فهمیدم شخصی به نام سلمان فارسی نویسنده قرآن بوده پس از قرآن بدم آمد و از شخصیت او به همچنین.کتاب ها و تاریخ  می گویند جادوگر مقتدری بوده.

زمان گذشت تا کمی به خدا (خودم )نزدیکتر شدم دوباره آیات مبارک قرآن را خواندم  و با قوانین جادوگران مطابقت دادمشان دیدم سلمان هدفی بزرگ داشته اما در راهش اشتباهتی را نیز کرده از خودم پرسیدم آخر مگر جادوگری به این بزرگی اشتباه هم می کند ؟از رایت پرسیدم .او گفت جادوگر به معنی شکست ناپذیر نیست .گفتم اشتباه چه ؟جوابی نیامد.

هدف سلمان را به دین گونه یافتم .انسان های آزاد از دست شیطان (سایه های گلی ).به طور کلی دیدم او می خواست به انسان ها یاد بدهد که چگونه رها شوند .در آیین ها و مردمان پارسی .ایلامی. گشتم .و آنان را خیلی بزرگ یافتم نه هم یشان را .نه .اکثرشان را.دیدم آزاد بودند حداقل از امروز ما

نشستم بر روی زمین .کاملا سرد شده بودم از تصمیمی که داشتم میگرفتم .چیزی از درون می ترسید و مرا تهدید به عذاب های جهنمی می کرد.بلاخره بر آن غلبه کردم و تصمیم گرفتم راه را ادامه دهم من می روم نه از اینحا به جایی دیگر منظورم هم سایت نیست .نه.من می روم به سفر درون می روم برای نابودی شیطان درونم .من آزادم نه در بند.چله نشینی ام در راه و نیاز مند به دعای دوستان

(چله نشینی آیینی است در بین پارسیان .یعنی در ۴۰ شبانه روز با خدا می مانی تا از شیطان آزاد گردی)

دعایم کنید از بی ادبی هایم مرا ببخشید باشد که از ته دلتان باشد.باز می گردم.

                                                             سپنتا

+ نوشته شده توسط سپنتا در 87/10/30 و ساعت |

و هر چه تلاش کنی

تصمیم به نوشتن می گیرم ،به خودم میگم خیلی وقت است که مطلبی هر چند کوتاه در وبلاگ قرار ندادم.آخر این چه کاری بود که دیگه کردم ،منو چه به آموزش و صحبت از فلسفه ؟آن روز ها هنوز آرامشی ناپایدار داشتم،بهتر بگم اصلآ آرام و قرار نداشتم.

تا اینکه رایت گفت نویسده می خواهم و منم گفتم آخ جون این طوری می تونم بیشتر به رایت نزدیک بشم!!!.ولی نمی دونستم با این کار فرسخ ها ازش دور میشم!.حواسم رو دوباره جمع میکنم،آخه افکار که دست از سر آدم بر نمی دارن؛هر چه بیشتر تلاش میکنم کمتر موفق میشوم،این اواخر یاد گرفته بودم که اهمیتی بهشون ندم.سعی می کردم بهشون واکنش نشون ندم!.اًه ؛دوباره داشتم از هدفم دور میشدم.تصمیم میگیرم که بشینم و بنویسم.ناگهان همه چیز از ذهنم پاک می شود‍.هیچ تمایلی به این کار ندارم ،انگار کاملا تهی شده ام ! به خودم می گم اًه خدایا چی می خواستم بنویسم؟

یکمی ذهنمو جمع و جور می کنم.به سمت دفتر می روم و قلم به دست روی تخت خواب عزیزم می شینم.می دانم بلاخره این یکی هم مثل بقیه ی چیزهام از بین میره،اطمینان دارم!که این طور خواهد شد.پس به این یکی هم نمی چسبم.

صدای اطرافیان و تلویزیون نمیزاره که بنویسم،یک لحظه عصبانی میشوم و به خودم می گویم انگار حالیشون نیست من دارم کار می کنم! (من).شیطونه میگه از اینجا برم و واسه ی همیشه از دستشون راحت شم.اوووه.....مگه من کی هستم!!

دوباره که رفته بودم تو افکار ،به خودم نهیب می دم که هی آگاه باش !

کجا بودم !آها قلم و دفتر توی دستم .ده،بیست دقیقه ای میشه که منتظرن تا من به کار بکشمشون.بی چاره ها چه صبری دارن!!!!انگار از من بیشتر بلدن سکوت کنن.اوه چی بنویسم خدا؟یه چیزی که همرو راضی کنه.خوب بذار تا......یکی در میزنه؛بله؟میشه بیام تو؟نه ؛الان کار دارم،خوب منم کار دارم! .سمج نشو برو ....

!ساعتی میشه که هنوز تو هوا معلقم و چیزی واسه این وبلاگ خراب شده× ننوشتم،آخه این چه کاری بود که دیگه مسؤلیتش رو پذیرفتم!؟یکی نبود بگه بچه تو به کار خودت برس!

نمیدونم والله ،از خدا بگم یا از جهنم و بهشتش؟آخه اینا به چه درد این وب لاگ می خوره؟تا هم که یه پست میزاری همه به به و چه چه می کنن و میگن، ای سپنتا جان چه مطلب قشنگی،اصلآ کی این اسم رو واسه من انتخاب کرد؟رایت دیوونه!!حتی صبر نکرد تا یه اسم بهش بدم!همون اسم ایمیلم رو واسه نویسندگی انتخاب کرد.بابا من همون کوروشم ××.به چه زبونی بگم؟من همونم که وبلاگ افسون گری رو زیر و رو می کرد و رایت رو سوال پیچ! جدا چقدر بی قرار بودم.البته الانم کمی از اون موقع ها ندارم .فقط اطرافیان میگن بهتر شدی.بی چاره رایت.!!

کاش اصلا یه پست بذارم و بگم منم رفتم دنبال راه خودم.می خوام برم به افسانه ی شخصیم برسم!با شما هم دیگه کاری ندارم ولی ،نه مگه من چقدر اهمیت دارم که تا می بینم اوضاع بر وقف مراد نیست می زارمو می رم ها؟اصلا بیا بشمریم ببینیم چند تا کار تو زندگیت بود که به سر انجام رسوندیشون،از آشپزی تا اون درس خوندت!

اَه چرا دست از سرم بر نمی دارین بابا ؟می خوام یه مطلب بنویسم خیر سرما!!!بابا بذارین هوس کردم یکمی از تاریخچه ی شخصیم بگم،خسته شدم از این همه تاریکی لعنت به این خودکار.دستمو جوهری کردی !اوووووی با تو ام چرا حرف نمی زنی لعنتی؟اصلا چرا باید با تو مطلب بنویسم ؟چرا با رنگ آبی؟حتما اینم یه عادت .

می روم تا خودکارمو عوض کنم .آره بنفش بهتره!چه به موقع عوضش کردم اا .دقیقا زمانی بود که احساس کردم دیگه کافی !!!ای ول،انگاری جدی جدی دارم شکاچی می شم.

این تمرین چپ چشمی هم که انگار یه بلای سر چشمام اوورده .از اون دور و برا یه چیزای سیاهی رد میشن!حالا این به جهنم.این دیگه چه مرضیه که گرفتارش شدم ؟چرا به هرچی خیره می شم نا پایدارِ وُ میلرزه !!انگار از فضای بالایی یه آتیش بهش نگاه میکنی!هی پیچ می خوره !!باید با شینوبی در میونش بذارم.آره انگاری شینوبی یه چیزا یی سرش می شه.

ها راستی آخر هم نفهمیدم شینوبی مرد بو یا زن .اون یاروو که بهش گفت مهر..... !!من که احساس می کردم مردِ ،ولی هر چی هست خدا خیرش بده !!!

راستی شما چی فکر میکنین من مَردَم یا زن؟

---------------------------------------------------------------------------------

×دوستان ناراحت نشن از این کلمه ی خراب شده قصد فقط بیان بوده

××:این اسامی و این داستان کاملا حقیقی نیست چیزی بیین واقعیت و رویاست.

در پایان از شینوبی تشکر می کنم

و از تمامی یاران دیگر که نامشان همیشه در خاطرم می ماند

خدا نگهدار!

س.پ.ن.ت.ا

+ نوشته شده توسط سپنتا در 87/09/30 و ساعت |
با داستاني زيبا از ملانصرالدين اين مبحث را ادامه مي دهم:

يك روز جمعيت زيادي براي شنيدن سخنراني ملانصر الدين خمع شدند.اما او سر وقت حاضر نشد ساعت ها گذشت و ملا پيدايش نشد بلاخره صبر عده اي از حاضرين سر آمد و در حالي كه غر غر مي كردند.سالن را ترك كردند.بعد از مدتي ملا نصر الدين پيدايش شد و همه آماده شدند تا شروع به سخنراني كند.اما ملا اول نگاهي به جمعيت كرد بعد مثل اين كه تازه چيزي يادش آمده باشد گفت:ببخشيد!و فوري آنجا را ترك كرد عده اي كه بعد از آن همه معطلي ديگر انتظار اين كار را نداشتند با عصبانيت آنجا را ترك كردند.بعد از چند دقيقه دوباره سر و كله ي ملا پيدا شد آنهاي كه باقي مانده بودند_كه البنه عده ي زيلدي نبودند_انتظار داشتند كه ملا فوري شروع به صحبت كند اما بر خلاف انتظار جضار ملا شروع كرد به صحبت با دختري كه در رديف اول نشسته و تعريف ار اين كه آن دختر چقدر زيباست در همين موقع عده اي از حاضرين كه واقعا كلافه شده بودند آنجا را ترك گفتند و فقط جز چند نفر كسي باقي نماند.آن وقت ملا نصر الدين با لبخند رو به حاضرين كرد و گفت :آفرين بر شما !شما لياقت آموختن سنت صوفيان را داريد چون صبر داشتيد.از آنچه ديديد نا اميد نشديد و در رسديدن به هدف پايداري كرديد.

 

اینجا مکانی است برای آموزش، صحبت و تبادل نظر در مورد علوم غریبه خصوصا جادوگری و تمام علوم مرتبط با آن. اگر شما نیز در هر یک از بخش های ارائه شده صاحب نظر هستید می توانید به ما بپیوندید

اين هدف وب لاگ جادوگران بوده .هست و خواهد بود.

چيزي كه به خاطر دارم اين بود كه روزي مدير وب لاگ فرمودند :ممكن است ما باهم اختلاف نظر هم پيدا كنيم .

يك استاد تا آنجا كه مي دانم هرگز اسم استاد را بر خود نمي گذارد.تا آنجا كه من فكر مي كنم به اين جهت است كه او هر چقدر در مسير مي رود به پاياني نمي رسد چرا كه جهان بي پايان است همين طور ذهن و جادو.

بعضي وقت ها لازمه كه انسان ها براي چيزي خرج كنن مثلا وقتي من مي خواهم يه آب نبات بخورم بايد براي آون 100 تومان پول بدهم.بعضي وقت ها براي بدست آوردن جواب چرا هاي ذهنتان بايد چيزي را خرج كنيد يا بهتر بگم بايد بهاي اون رو بپردازيد.زمان چيزيست مثل پول .بايد آن را خرج كرد و بايد در عين حال صبر كرد.تامل كرد انديشه كرد و حركت.

يك جمله از كتابي را به خاطر دارم كه ميگه «همواره به خاطر بياور كه در اوجي معيين.ديگر ابري نيست.اگر زندگيت ابري است به اين دليل است كه روحت آنقدر كه بايد بالا نرفته است.بسياري از افراد.از روي خطا .با مشكلات زندگيشان به پيكار بر مي خيزند.آنچه بايد بكني اين است كه يكباره و براي هميشه خودت را فراسوي مشكلات بالا بكشاني.دل گل سرخ تو را به بالاي ابر ها هدايت خواهد كرد:آنجا كه آسمان براي هميشه روشن و شفاف است.با دنبال كردن ابرها.وقت را تلف نكن .ابر ها هميشه پديدار مي شوند....»

دوستان ابر ها هميشه پديدار مي شوند!

آيا مي خواهيد كه در همين ابر ها باقي بمانيد آيا مي خواهيد .وقت آن طلاي گران بها را از دست بدهيد؟؟؟

به او ج بانديش .جمله براي من طوفان نكرد .كلمه براي من طوفان كرد

همان طور كه در قرآن اولين كلمه نازل شده به محمد اقرا بود يعني «بخوان»

و در انجيل بود كه ميگفت«و در آغاز فقط كلمه بود»

كلمات اقتدار مطلق هستند

با آن ها همه كاري مي توان كرد .ببينيد من با كلمات چه كردم!!!

 

 

قبل از آن اعتراضی کوچک دارم .))))

 

ای کسانی که اکنون در حال پیش بردن این وب لاگ هستید من احساس می کنم که کمی بی جهت می روید .در حالی می خواهید به جهت بروید .

 

یک بار برای همیشه و برای تکرار همیشه می گوییم 

 

اینجا محلی برای پیشرفت است .خرابش نکنید)))).

نه دوستان .نه .هدفتان پايدار باد كه پاينده باد جادو و جادو گري

اگراين درسم كسي را آزرده من به شخصه معذرت مي خواهم و آماده ي جبران خسارت هستم.

زنده باد عشق .زنده باد جادو و جادوگري!!!!!!!!!

كوچكترين عضو اين وب لاگ

ج.ا.د.گ.ر.س.پ.ن.ت.ا

+ نوشته شده توسط سپنتا در 87/07/05 و ساعت |
با سلام به همه ی دوستان و غریبه ها

پس از گذشت زمان لازم .اکنون زمان آن فرا رسیده تا مطلبی نه چندان کوچک که کوچکی از بزرگ در این وب لاگ قرار دهم.

قبل از آن اعتراضی کوچک دارم .

ای کسانی که اکنون در حال پیش بردن این وب لاگ هستید من احساس می کنم که کمی بی جهت می روید .در حالی می خواهید به جهت بروید .

یک بار برای همیشه و برای تکرار همیشه می گوییم

اینجا محلی برای پیشرفت است .خرابش نکنید.

و اما مطلب فرعی:

۱-اراده ات را استوار کن احساس شکست نکنید .بازی نکرده .نبازید

۲-همه ی قهرمانان زندگیت را خاموش کن آن گاه هیولای درونت بیدار می شود

پاینده و بدرود

س.پ.ن.ت.ا

+ نوشته شده توسط سپنتا در 87/07/02 و ساعت |

"همگی به ريسمان الهی چنگ بزنيد و متفرق نشويد" قرآن كريم - سوره آل عمران - آيه ۱۰۳

استاد رایت عزیز برای مدت نا معلومی از دنيای سايبر كناره گرفت، به همين سادگی، نمی دونم دليلش چی بوده، اما؛ هر چی كه هست مطمئنم به خاطر دستش نيست. شايد اين در جا زدن يك نواخت و كسل ما، شايد اين روزمرگی كرخت كه اين وبلاگ دچارش شده و شايد هر چيز ديگه ای‌باعث اين تصميم بوده... كه ما اين جا بهش كاری نداريم و از صميم قلب برای ماهی بادكنكی عزيز، كه جاش خالی خواهد بود، آرزوی موفقيت می كنم...

اما وضعيتی رو اين گروه (اگر كه بخوايم واقع گرا باشيم، حقيقت اينه كه الآن ديگه ما يك گروهيم) دچارش شده كه نگران كنندست. هسته ی اصلی گروه، با اعضایی مثل ماهی و گرگ نقره ای و شينوبی كه نيستند. از طرفی بعضی از جمله كالا نايت در اين جا حضور ندارند. چند نفر از ياری گران وبلاگ هم مدت هاست كه ازشون خبری نيستش... تنها چند نفر از جمله خودم باقی موندند كه اون ها هم فعاليتشون؛ نبودش با بودنش تفاوتی نداره. و در اين شرايط من نمی خوام كه در كمال ناباوری و تاسف مرگ گروه،‌ وبلاگ و تمام آرمانهایی كه داشت رو اعلام كنم. پس اگر كه هنوز هم براتون مهمه؛ خدايان و خدابانوان، دنيای وحشی سرخپوست ها، فانتزيای جادوگر ها و نيروهای مرموزی كه جريان دارند، اگر كه هنوز هم براتون مهمه كه سرنوشت زمين مقدس چی می شه و اگر كه هنوز براتون مهم اند... اگر كه هنوز هم به قدرت جادو ايمان داريد، پس كمی بيشتر، كمی بهتر، به پيش بريم، كمی حق داشته باشيم: در شب اين جنبش نبض آدم باشيم...

+ نوشته شده توسط عطارد در 87/06/17 و ساعت |


مطلب زير در آكادمی فانتزی منتشر شده و نوشته آقای ابراهيم تقوی است. اميدوارم با آوردن اين مطلب حقوق اين سايت و نويسنده ی محترم رو به جای آورده باشم و جا داره هم از آكادمی كه اين مقاله رو منتشر كرده و هم از جناب تقوی كه ايجادش كردند تشكر كنم. از آن جایی كه وايكينگ ها از مردم نورس و اسكانديناوی بوده اند، اين مطلب را نيز می توانيم به عنوان اساطير اين مردم به حساب بياوريم. اگر علاقه مند به اساطير مردم اسكانديناوی و نورس هستيد، می توانيد داستان های جالبی، به خصوص در مورد خدايان اين قوم در كتاب اسطوره های ملل، چاپ دانشگاه تگزاز و موزه بريتانيا، به ترجمه عباس مخبر و نشر مركز  مطالعه كنيد. يكی از خصوصيت های كتاب های اسطوره های ملل، كم حجم بودن هست.
نكته ی جالب توجهی در اساطير نورس هست و اون اعتقاد به يك درخت هستش كه هستی بر روی اون بنا شده، اگر كه من درست به ياد بيارم، در اساطير سلت و ايران نيز موردي مشابه رو داريم كه جای تامل داره. اميدوارم بتونم در آينده ی نزديك، مطالبی بيشتر راجع به اساطير نورس و اسكانديناوی، همچنين سلت و مطالبی مفيد از آيين شيرين ويكا براتون بزارم.
برای ديدن اين مطلب در آكادمی فانتزی
اينجا كليك كنيد. همچنين عكس بالای صفحه می بايست تصوير جلد يكی از ادا ها باشد. ادای متقدم و ادای متاخر، دو كتابی هستند كه در حيطه ی ادبيات هستند و به عنوان منابع اساطير نورس به كار می روند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در این مقاله موضوع آفرینش جهان در جهان‌بینی وایکینگ‌ها را بررسی كرده و پس از آن به تقسیم‌بندی جهان از دیدگاه آن‌ها نظری می‌افکنیم.

جایی در ادا[1] پیرزنی خردمند چنین می‌گوید:

«در ابتدا جهان وجود نداشت. نه زمین زیر پا و نه آسمان بالای سر. نه موج‌های سرد و نه خورشید و ماه و ستارگان. تنها چاله‌ای بسیار عمیق و بزرگ بود که دهان گشوده بود.»

اما این چاله که گینونگاگپ[2] نام داشت با وجود بزرگی‌اش به هر سو گسترده نبود. نیفلهایم[3] سرزمین یخ‌بندان در منتهی الیه شمال و موسپلهایم[4] سرزمین آتش در دوردست جنوب قرار داشتند. دوازده رودخانه از نیفلهایم سرچشمه ‌گرفته به داخل چاله می‌ریختند و در انتهای آن منجمد می‌شدند. در مرز بین گینونگاگپ و موسپلهایم یخ‌ها آب شده و تبدیل به مه و قطرات آب می‌شدند.

از این باران‌ها دوشیزگان یخی و هم‌چنین ایمیر[5] که اولین غول یا ژیان بود و نیز ماده گاوی به نام اودوملا[6] به وجود آمدند. اودوملا با لیسیدن یخ‌ها و خوردن نمک داخل آن‌ها سیر می‌شد و ایمیر با خوردن شیر اودوملا روزگار می‌گذراند.

روزی که اودوملا مشغول لیسیدن یخ‌ها بود، موهای سر یک مرد از زیر یخ پدیدار شد. در روز بعد بالا تنه و در روز سوم تمام بدن مرد که بسیار هم زیبا بود از زیر یخ بیرون آمد. این مرد بوری[7] نام داشت. از ازدواج او با یک دوشیزه یخی[8] فرزندی پدید آمد كه نام او را بور[9] نهادند.

بور خود با دوشیزه‌ای یخی به نام بسلا[10] ازدواج کرد و از او صاحب سه فرزند شد: اودین، ویلی و وه[11]. این سه برادر ایمیر را کشتند و از جسد او جهان را خلق کردند؛ از سرش آسمان، از بدنش خاک، از استخوان‌هاش کوه‌ها، از خونش دریاها، از کرم‌های داخل گوشتش دورف‌ها[12] و از ابروهای ایمیر هم حصاری به دور میدگارد[13] ساختند، به معنی سرزمین میانه، جایی که در آینده انسان‌ها در آن ساکن می‌شدند.

همچنین سه خدای نخستین پاره‌های اخگری از موسپلهایم برداشتند و به عنوان خورشید، ماه و ستارگان در آسمان قرار دادند.

یک روز که سه برادر در کنار دریا قدم می‌زدند، احساس كردند که جهانشان کامل نیست، به همین سبب از درخت زبان گنجشک مردی به نام آسک[14] و از درخت توسکا هم زنی به نام امبلا[15] خلق کردند. اودین به آن‌ها زندگی و روح، ویلی شعور و توانایی حرکت، و وه هم به آن‌ها احساسات، صورت زیبا و توانایی تکلم بخشید.

از دیدگاه مردمان اسکاندیناوی، جهان به نه قسمت تقسیم شده که بر روی درخت زبان گنجشکی به نام ایگدرازیل[16] استوارند، این نه بخش عبارتند از:

1- آسگارد[17]؛ محل زندگی خدایان. البته لازم به ذکر است که خدایان اسطوره‌ای اسکاندیناوی به دو دسته تقسیم می‌شوند. یکی ایس‌ها یا اسیر[18] و دیگری ونرها یا ونیر[19]. این ناحیه در بالاترین قسمت‌های ایگدرازیل واقع شده است.

2- واناهایم[20]؛ خانه خدایان ونر. از میان خدایان ونر ظاهراً تنها سه خدا مهم تلقی می‌شوند و از آن‌ها نام برده شده است. نیورد [21]و دو خدای دیگر، یكی پسر نیورد، فریر[22] و دیگری دختر نیورد، كه فرییا[23] نام داشت. این سه ونر هم نزد ایس‌ها در آسگارد زندگی می‌کنند.

3- آلفهایم[24]؛ محل زندگی الف‌های روشنایی که فرماندهی آنها را فریر بر عهده دارد.

4-نیداولیر[25]؛ محل زندگی الف‌های تاریکی. در افسانه‌ها آمده است كه الف‌های تاریکی در این قسمت جهان تالاری به نام سیندری[26] دارند که از طلای قرمز ساخته شده است. همچنین گفته می‌شود که نیدهاگ[27] افعی که در نیفلهایم ریشه ایگدرازیل را می‌جود در این سرزمین به وجود آمده است.

5- میدگارد؛ به معنی سرزمین میانه، محل زندگی انسان‌ها است. همان طور که پیش‌تر آمد دیواری از ابروهای ایمیر به دور آن کشیده شده است.

6- یوتونهایم[28]؛ محل زندگی غول‌ها یا ژیان‌ها.

7- سوارتلفهایم[29]؛ محل زندگی دورف‌ها. این قسمت بین میدگارد و دنیای مردگان قرار دارد و گفته می‌شود تمام مردگان، آن‌هایی که به مرگ طبیعی، بر اثر بیماری یا پیری و در کل غیر از كشته شدن در جنگ مرده‌اند، برای رسیدن به دنیای مردگان باید از این سرزمین عبور كنند. هم‌چنین آمده است بعضی از الف‌های تاریکی اینجا میان دورف‌ها زندگی می‌کنند.

8- نیفلهایم و هلهایم[30]؛ گاهی هلهایم را قسمتی از نیفلهایم و گاهی هم آن را در نزدیکی نیفلهایم دانسته‌اند. نیفلهایم همان طور که گفته شد سرزمینی یخ‌زده در منتهی الیه شمال است و هلهایم هم محل فرمانروایی هل، الهه دنیای مردگان است.

9- موسپلهایم؛ سرزمین آتش در دوردست جنوب. محل زندگی غول‌های آتش به فرماندهی سورت[31] که به فرزندان موسپل معروف هستند.

در پایان طرحی از درخت جهانی به عنوان حسن ختام این مقاله می‌آورم، امید است مورد توجه دوستان قرار گرفته باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 
[1] Edda

[2] Ginnungagap

[3] Nifleheim

[4] Muspleheim

[5] Ymir

[6] Audumbla

[7] Buri
 
[8] متاسفانه در نگارش این مقاله موفق به پیدا كردن نام این دوشیزه نشدم.

[9] Bor

[10] Bestla

[11] Odin, Vili & Ve

[12] Dwarf

[13] Midgard

[14] Ask

[15] Embla

[16] در مقاله بعدی در رابطه با ایگدرازیل توضیح بیشتری خواهم داد.

[17] Asgard

[18] Aesir

[19] Vanir

[20] Vanaheim

[21] Njord

[22] Freya

[23] Freya

[24] Alfheim

[25] Niddavellir

[26] Sindri

[27] Nidhogg

[28] Jotunheim

[29] Svartelfheim

[30] Nifleheim & Helheim

[31] Surt
+ نوشته شده توسط عطارد در 87/05/26 و ساعت |
بيدار شيد بيدارشيد وقت كار شده

خوب دوستان و همكاران لطفا من رو همراهي كنيد و هر كدومتون يه مطلب جدا در رابطه با نوع مراقبتون بنويسيد و بنويسيد كه آيا تا به حال موفق شده ايد يا نه منظورم در مراقبست!

لطفا خوانندگان هم در بخش نظرات تجربياتشون رو بگن

اين قدم بزرگيست

همه كمك كنييد

+ نوشته شده توسط سپنتا در 87/02/27 و ساعت |

درود بر همهگان و بر انديشمندان

نمي دانم كه مي دانييد يا نه نميدانم كه اين مطلب رو قبلا گفتم يا نه و حتي نمي دانم كه بايد بگويم يا نه

چون هر گونه كه فكر كنم درست فكر كرده ام چون من آزادم تا هر گونه كه مي خواهم باشم و من آزادم

در حق انتخابم .

خلاصه كه دوستان هر جوري كه فكر كنيد همونه اگه فكر كني دنيا پر از تاريكي خوب

همين طور اگه ميگي پر شادي خوب مسلما همين طور خداوند دنيا رو جوري طراحي كرده كه اصلا طراحي

نكرده اين دنيا كاملا آزاده حالا نمي دونم اون دنيا هم همين طور يا نه

دوستان نميدونم و براي من هم مهم نيست كه بدونم به چي اعتقاد داريد فقط به هر چيزي كه اعتقاد داريد ايمان

داشته باشيد.

اگه ايمان داشته باشي كه تو مي تواني مسلما مي تواني

حالا اين به خودت بستگي داره كه چقدر با خودت كلنجار بري تا ايمان بياري به اون چيز

نمي ذونم ولي شايد با ايمان بتوني بر مرگت هم پيروز شوي

پيش برو تا دنيا نزنه نيش تورو

+ نوشته شده توسط سپنتا در 87/02/22 و ساعت |
سلام به همه ی جادوگران خواب بیدار شین وقت کار رسیده

خوب مطلب امروز اختصاص داره به قانون شماره ۲ که میتونیم اسمش رو بذاریم قانون جاذبه

نه ! نه اون قانونی که نیوتون کشف کرد قانونی که جادوگران اسمش رو گذاشتن جاذبه. میدونید چیه ؟خوب من الان بهتون میگم که این قانون چیه

خوب موضوع از جايي شروع شد كه ما انسان ها با بدبختي هاي اين دنيا آشنا شديم .ترس بي پولي بد شانسي نحسي يا هر چي كه شما اسمش رو بذارين باعث شد تا انسان متفكر و خيال پرداز از خودش بپرسه چرا هر چيزي رو كه دوست ندارم به سرم بياد .به سرم مياد؟چرامن كه مي خواهم ماشينم جريمه نشه همون ميشه آيا دنيا با من سر لج داره؟

انسان به فكر فرو رفت و تصميم گرفت تا راهي پيدا كند تا ديگر اين بدبختي ها به سراغش نيايند اما چگونه؟

اما چگونه؟

دنيا چهره هاي بسياري دارد .نشانه ها چشم به راهند تا انسان چشم باز كند و از تاريكي ترس و توهم بيرون آيد.آن ها منتظر تو هستند. تو مركز جهان خويشتني اما چگونه تويي كه خود را نميشناسي ميخواهي دنيايت را روشن كني؟تو ارزش هايت را بنا مي نهي آيا ما خود پديد آورنده ي شرايط هستيم يا خود پديده اي بر آمده از آن؟مرز هاي اختيار ما كجاست؟و دستهايمان در كدامين بادي از نيرو جاري ميشود؟در اين جهان خاموش چه كسي متغيير است؟ رازي را به تو ميگوييم كه گذشتگان آن را پنهان كرده بودند!به آنجا تو را ميبرم كه اين راز پنهان را بيابي و خاموشي را روشن كني پس با من همراه شو

بسياري هستند كه با فهميدن اين قانون خود و دنيا را شيرين ميكنند وبسياري ديگر هم هستند كه اين راز را خاموشي خود قرار ميدهند و تو را من نميدانم.

بزرگترين چهره هاي تاريخ بشر نيز اين قانون را ميدانستد يا حد اقل نا خود آگاه از آن استفاده ميكردند.افلاطون"شكسپير"نيوتن"هگو"بتهون"لينكولن"امرسون"اديسون"انيشتين.اينها نيز اين قانون را بلد بوده اند.در واقع اين راز هر چي رو كه آرزو دارين بهتون ميده.هر چيزي كه ميخواهي

1_تمركز كن به روي اون چيزي كه مي خواهي.هر روز با اون باش در خيال در رويا به اون برس اگر ماشين در رويا با اون رانندگي كن من ميدونم و تو هم ميدوني كه رويا واقعيت ازش لذت ببر و وقتي احساس لذت به سراغت اومد جهان با تو در يك سو قرار ميگيره و تو به اوني كه ميخواهي ميرسي .ضرب المثلي (غير ايراني) ميگه اشعه هاي خورشيد نميسوزانند مگر همه ي آنها متمركز شوند.پس متمركز شو و از اين كه به روياهايت فكر ميكني و آنها را حقيقتي محض ميبيني لذت ببر.

2_پس از اينكه تو به اين گونه آن چيزي را كه ميخواهي از دنيا و كائنات طلب كردي بايد منتظر شوي تا دنيا تغيير را براي انجام آرزويت انجام دهد.اگر سر چشمه اي از افسانه شخصي توست دنيا زودتر آن را به تو ميدهد .نگران چي هستي؟آيا خسته شدي ؟با خود ميگويي چرا نمي آييد ؟ياس تو رو را در خود ميخواهد غرق كند؟نگذار كه دوباره غرق شوي يك موسيقي گوش بده حالت را عوض ميكند .

3_خوب به شهر رويا ها خوش آمدي .اينجاست كه دنيا به هماهنگي مطلق آن چه را ميخواهي به تو هديه ميدهد.

تذكر:يادت باشد كائنات فقط به افكار جواب (چشم) را ميدهند پس افكار منفي را دور كن

به اميد روشني هاي بهتر!

سپنتا

+ نوشته شده توسط سپنتا در 86/10/13 و ساعت |

سلام!

خوب! حال که استاد دوباره مرحمت نمودند و وبلاگ همچنان برپاست, چه بهتر که ما هم به کارمان ادامه دهيم. مطلبي را که در پي مي خوانيد خلاصه اي است از بحث هايي که در کلاس هايم(که البته هيچ ربطي به جادوگري ندارند) با دانش آموزن مطرح شده اند. هدف من در اين مطالب يک جمع بندي از فلسفه, روش و هدف جادوست و معرفي آن به فردي که هيچ از آن نشنيده است از اين رو شايد بسياري از مطالب تکراري و يا خيلي ساده بنظر برسند؛ و حتي حوصله خواننده را سر ببرد اما توجه داشته باشيد که همين اصول و دلايل ساده براي بسياري قابل باور هم نيست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نئو در 86/09/16 و ساعت |
گفت و گو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم .خدا پرسید تو میخواهی با من گفتگو. کنی؟من در پاسخ گفتم اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت:وقت من بی نهایت است.

پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب میسازد خدا پاسخ داد کود کیشان.

اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند و عجله دارند که بزرگ شوند ودوباره پس از مدت ها آرزو میکنند باز کودک شوند

اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند اینکه با با اضطراب به آینده مینگرند و حال خویش را فراموش میکنند.

بنابر این:

نه در حال زندگی میکنند نه در آینده

اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمیمیرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند .

دست های خدا دست هایم را گرفت مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم:به عنوان یک پدر میخواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند

گفت:بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

همه کاری که آنها میتوانند بکنند این است که خودشان دوست داشته باشند

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم

اما سالها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد

بیاموزند که دو نفر میتوانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند

من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید

خداوند لبخند زد و گفت:فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه

+ نوشته شده توسط سپنتا در 86/07/07 و ساعت |
توجه انسان ذاتا پر قدرت است و اگر چیز تازه ای وجود داشته باشد ناگهان بیدار و جلب می شود . از طرفی نقطه ضعف ذهن بیگانه این است که نمی تواند برای مدت طولانی بر چیزی متمرکز شود . ذهن بیگانه مایل است مدام از این شاخه به آن شاخه بپرد .
از این خصیصه ها برای دفع موقتی ذهن استفاده شده و فنونی همچون گوش دادن به صداها ، خیره نگری یا بسط تصاویر تولتک ها یا هم خانواده های شرقی آنان تمرکز و مراقبه بعنوان شیوه های عمدی رسیدن به سکوت درونی ابداع شده اند .
چنین روش هایی بسیار از نحوه زندگی و تفکر مدرن دور هستند و به این جهت خیلی غریب و باصطلاح سرخپوستی به نظر می رسند ولی در عین حال بسیار پر قدرتند و می توان گفت مستقیما به قلب هدف می زنند اما این عیب را نیز دارند که دستیابی به کوچکترین موفقیت در آن ها نیاز به روزها و ماهها تمرین دارد .
موضوع این است که در هنگام چنین تمرین هایی ما در پی نتیجه هستیم و این ذات گفتگوی درونی است . ساحران توصیه می کنند این تمرین ها را صرفا با هدف گذراندن " ساعتی به این حالت " و با اعتقاد واقعی به بیهوده بودن اعمالمان انجام دهیم .
از نظر آنان یک حد آستانه وجود دارد که در هر شخصی سطحی متفاوت دارد . اگر ذخیره سکوت درونی که بصورت پراکنده و بر اثر تمرین انباشته می شود از این سطح بگذرد تداوم دائمی درک دنیا شکسته می شود .
برگرفته از وب لاگ www.digarsoo.blogfa.com
لازم به ذکر است اشتباه ما سخت کردن و پیچیده کردن کار است به طوری که ذهن اول را بیهوده حساس میکنیم 

سوالی بود !بپرسید

+ نوشته شده توسط سپنتا در 86/06/04 و ساعت |

مدتي طولاني ساعتي تفكر:

سلام و درودي دوباره به همه از جمله جادوگران و تمامي كساني كه چشم به صفحات اين وب لاگ ميدوزند.لازم ميدانم اول از جناب شينوبي تشكر كنم به خاطر قالب بسيار زيباي وب لاگ و دوم پوزشي دوباره براي مدتي طولاني غيبت خوب شايداين غيبت صغري(كوچك)من بود و دو غيبت ديگر هم در راه است اما بهتر است از آينده چيزي نگوييم و به همان فلسفه اكتفا كنيم

پس.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سپنتا در 86/06/03 و ساعت |
سلام حقیقتش از اینکه این همه مدت چیزی در وب لاگ ننوشته بودم متاسفم و خیلی ناراحتم از این که وب لاگ با سرعت قبلی به کارش ادامه نمیده.۳ دلیل برای ننوشتن دارم ۱ کسب علم و تجربه های تازه۲ قدم گذاشتن به مرحلهی جدیدی از زندگی و۳ مسافرتی طولانی

خوب قول که نمیدهم ولی یک مطلب خیلی کوچک در چند روز آتی در وب لاگ قرار میدهم

تا روزی دیگر خدا نگه دار!!!

+ نوشته شده توسط سپنتا در 86/05/16 و ساعت |

بي مقدمه!

تصميم قطعي براي آمدن به زندگي زميني بعدي وقتي اتخاذ مي شود كه روح پس از مشورت با راهنمايان و تبادل نظر با دوستانش جسمي را با مشخصات فيزيكي و رواني معيني انتخاب مي كند. بنظر طبيعي مي رسد كه پس از اين مرحله روح بلافاصله به زمين بيايد و به جسم مورد نظر وارد شود.اما اين امر به هيچ وجه قبل از انجام مرحله ي مهم آمادگي صورت نمي گيرد.

اين را بايد بدانيم كه روح علاوه بر تعيين فردي كه مي خواهد در قالب او به زندگي بعدي زميني بيايد بايد ساير بازيگراني كه قرار است در صحنه هاي زندگي او نقش مهمي ايفا كند را نيز انتخاب نمايد.اگر همين قياس نمايشنامه را به كار ببريم هميشه بازيگر نقش اول خود آن روح است.هر كار كه ما انجام دهيم بر ساير بازيگران جزيي (جزيي به آن خاطر كه خود ما نيستندو فقط جزيي از زندگي آنها مربوط به ماست)اثر مي گذارد.نقش آنها توسط ما و نقش ما به خاطر بازي آنها (كه همه در نتيجه داشتن اختيار است)مداوما در حين اجراي نمايش در معرض تغيير مي باشد. روح هايي كه قرار است نقش نزديكان ما را ايفا كنند تاثير زيادي بر زندگي ما خواهند داشت.اما چگونه مي توانيم آنها را تشخيص دهيم؟

يكي از مهمترين مسايل زندگي همين اطرافيان ما هستند.ما از كودكي تا دوران پيري با افراد بسيار زيادي بر خورد خواهيم كرد يكي دوست دوران كودكي يكي همسر ويكي الگو و....

بحث امروز به شما كمك مي كند تا آن هايي كه در زندگي شما نقش به سزايي دارند را تشخيص دهيد تا به راه دور يا حتي به جاده خاكي نرويد!به نظر من اولين و مهمترين شخص فرشته ي نگهبان يا همان راهنماي روح است بعد از آن مونس روحي قرار دارد و به همين ترتيب دوستان مهم همكاران وحتي فرزندان مي باشند

اين تميرين توسط خود من امتحان شده و من جواب آن را گرفته ام پس به شما هم پيشنهاد ميكنم اگر ميخواهيد از سردرگمي درآييد و در راهي كه روحتان انتخاب كرده قدم برداريد.

صحبت با روح :

اگر تازه وارد هستيد بايد به اصول جادوگري عمل كنيد ودرس دوم استاد رايت (مراقبه) رابگذرانيد .((در پايان همين مطلب اين درس قرار داده شده است)).اگر ماه هاست كه اين درس(تمرين) را انجام داده ايد پس اكنون ميتوانييد با روح راهنما صحبت كنيد.و اما ....

1-در مكاني آرام بنشينيد و به مراقبه بپردازيد : در اين مرحله آنقدر بمانيد تا به بي ذهني برسيد يعني ديگر گفتگوي دروني نداشته باشيد *

2-حالا شما ذهني آرام داريد پس تماس راهنما با روح شما ساده تر است و او ميتواند با شما تماس بگيرد به طوري كه شما ميتوانيد او را حس كنيد.(سعي كنيد او راحس كنيد)

3-پس از اين كه توانستيد از مرحله ي دوعبور كنيد بايد سوال كنيد .هر سوالي كه داريد را مي توانيد بپرسيد**

4-احتمالا جواب سوال شما به صورت ناگهاني خواهد بود . يعني جوابي طولاني براي لحظه اي از ذهن شما عبور خواهد كرد.***

5-پس از اين كه سوالاتتان راپرسيديد بايد از راهنما تشكر كنيد

6-احتمالا شما خسته هستيد پس به شما پيشنهاد ميكنم در همان حالي كه قرار داريد (بي ذهني)به خواب فرو رويد.

لازم به ذكر است تماس با راهنما به همين سادگي ها هم نيست اگر راهنما از تماس با شما امتناع كند شما نميتوانيد با او در تماس باشيد

نكته:ممكن است راهنما در زندگي زميني باشد و به همين دليل تماس با روح او سخت ميشود و از اين راه نمي توان با او تماس گرفت و سومين نكته اينكه اگر داراي روح پيشرفته اي باشيد اين امر ساده تر رخ ميدهد.

_______________________________________________________________

*.پس از آن كه به بي ذهني موقتي رسيديد امكان دارد صداهايي بشنويد كه بيشتر به كوبيدن پاي يك غول به زمين شباهت دارد در اين هنگام اگر داراي ديد برتر باشيد سايه هايي در اطراف خود مي بينيد يا حتي وقتي چشمانتان بسته است احساس ميكنيد نور هايي خطي از روي پلكتان عبور ميكند

**.اگر بخواهيد همان هنگام سوالي را طرح كنيد ممكن است تمركزتان بر هم بخورد و از بي ذهني خارج شويد پس پيشنهاد ميكنم سوالتان را از قبل آماده كرده باشيد

***.گاهي مواقع شما پاسخي نميگيريد اين به اين خاطر است كه راهنما از جواب به سوالي خاص جلوگيري ميكند و آن را به ضرر شما ميداند

________________________________________________________________________

ميدانم كه اين بحث به توضيحات بيشتري نياز دارد اما براي جلو گيري از طولاني شدن مطلب از اين كار خود داري ميكنم و نكات ريز را به شما مي سپارم تا با سوال كردن به آن ها برسيد قسمت مراقبه هم در ادامه مطلب است

با سپاس سپنتا


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سپنتا در 86/04/25 و ساعت |

سلام به همه ي خوبان و بدان!

اميدوارم خوب باشيد.من موضوع امروز رو گذاشتم روي ادامه ي جبر و اختيار البته قولم رو هم فراموش نكردم يعني امروز سه بحث رو با هم دنبال ميكنيم پس موضوعات به اين 3 دسته تقسيم ميشوند:

1-جبر و اختيار(پايان)

2-روح و تاريخ آن (كمكي به فهم جبر و اختيار)

3-حكمت در كار ها(شروع)

1-در بحث هاي قبلي سوالاتي به وجود آمده بود كه قرار بود توضيح همه رو بدهم كه اين كار رو در آخر مطلب خواهيد ديد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سپنتا در 86/04/17 و ساعت |

جبر و اختيار :(2)

سلام دوستان .

اگر به ياد داشته باشيد گفتم جبر يعني اختيارات خدا در زندگي ما . اختيار يعني آزادي ما در زندگيمون و يك مقدار هم در اين رابطه بحث كردم .شايد شما هم اين جمله را شنيده باشيد كه ميگه ( از ماست كه بر ماست).!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سپنتا در 86/03/26 و ساعت |

درود

هدف من ياد دادن برخي قوانين دنيا به شما بود تا زندگي برايتان شيرين و آسان شود تا دنيا را زيبا ببينيد. و اما قانون ۱

مثال:آيا تا به حال شده در كاري موفق نگرديد؛ مثلا مي خواهيد پول دار شويد اما نتوانسته ايد! مثالي ديگر:

فرض ميكنيم شما مربي يك تيم فوتبال هستيد و من هم مربي يك تيم فوتبال ديگر. من مربي سر شناسي هستم همين طور تيمي كه من مربي آن هستم ولي شما مربي يك تيم ضعيف هستيد و به نام هم نيستيد. از شانس و اقبال شما، تيم شما مقابل تيم ما قرار ميگيرد. 5 روز تا زمان مسابقه مانده است. من به خود ميگويم اين تيم ضعيف است و لازم نيست تا زياد فكر كنم و تاكتيك هاي قوي بسازم. اما شما در حال فكر هستيد. 4 روز تمام فكر ميكنيد تا طرحي بريزيد كه پيروزي از آن شما شود. روز پنجم فرا مي رسد مسابقه آغاز ميشود و زماني مي گذرد و شما متحير از اينكه برده ايد بله! شما برنده ي مسابقه شديد.

و اما چگونه؟

قانون اول:حتما اين جمله را ديده يا شنيده ايد كه مي گويد تفكر در هر كار عاقبت رستگاري است.

بله اين قانوني است كه شما از آن استفاده كرده ايد تا پيروز شديد. فكر كردن در هر كاري بيش تر از شخص مقابلتان باعث پيروزي شما ميشود. اين جمله را بيش تر باز ميكنم و به قول معروف بحث رو كامل ميكنم.

من مي گويم فكر كنيد تا پيروز شويد اما نه هر فكري !

قوانين تفكر:

1_هيچ وقت از راه هاي تكراري پيش نرويد. اين بدان معني است كه نبايد افكار را محدود كنيد. محدود كردن افكار باعث ضعف و عاقبت شكست ميشود.

2_در يك سو انديشه نكنيد. اين يعني اينكه از جهت هاي مختلف جلو برويد. نترسيد در اين را حتي تخيالات هم به ما كمك ميكنند.

3_خيال پردازي كنيد. اين كار باعث ميشود تا مرز هاي تفكر شما بيشتر شوند تا بتوانيد نتيجه گيري هاي خوبي بكنيد.

جالبي اين 3 قانون اين است كه هر 3 به هم متصل هستند و اگر يكي را رعايت كنيد بقيه هم خود به خود انجام ميشوند.

پس دست به كار شويد و بدانيد شما پيروز هستيد از اين قانون در زندگي استفاده كنييد تا لذت پيروزي را بچشيد. اما بايد بدانيد نكته ها بسيارند اما با تفكر معماها حل مي شوند اگر همه چيز بر وقف مراد باشد.

تا روزي ديگر...

سپنتا

+ نوشته شده توسط سپنتا در 86/03/21 و ساعت |

جادوي عربي يا پارسي يا آمريكايي!

درود به ياران و نوپايان.

بدون مقدمه بحث امروز رو شروع ميكنم .

اكثر كساني كه به دنبال علم جادو ميروند و سراغ از علم ماورا ميگيرند با علمي روبرو ميشوند عربي !آيه ها و دعاهايي از قرآن و نحج البلاغه و....را به آنها ميگويندو مي گويند اين است جادوي سياه ! يا اين است جادوي سفيد!

خوب ممكن است جواب دهند اما براي كساني كه به آن (قرآن و...) اعتقاد دارند(دسته ي اول). ولی براي كسي كه به قول معروف بي دين است چه جادويي سراغ داريد؟ اين افراد به سراغ جادوگران خوبي چون يونگ و... ميروند .

دسته اول هم اگر به راه خود ادامه دهند به چنين جاهاي ميرسند اما اعتقادات سختي كه دارند مانع پيشرفت در يادگيري ورشد معنويشان ميشود.مثال ميزنم ... تا به حال چند بار براي تك تك شما پيغام گذاشته اند كه دست از اين جادوگري برداريد يا چند بار به شما گفته اند كساني كه سست عنصراند به سراغ جادو ميروند؟

شايد اين اولين اشتباه آنان باشد .

و اما اشتباه ما

اشكال كار كجاست؟

آيا تا به حال دنبال جادوگران مقتدر پارسي(ايراني) گشته ايد؟ما به دنبال چيزي ميگرديم كه بهترين آن در دست خود ماست اما يا نميخواهيم ببينيم يا كور شده ايم.

شخصي در وبلاگ من پيغام گذاشته بود و نوشته بود دوست عزيز اين چرنديات چيست كه مينويسي؟ چرا كفر ميگويي ؟ چرا خدارا در نظر ها اينگونه مي نماياني؟در آخر هم نوشته بود به وب لاگ من سر بزن تا با جادوي حقييقي آشنا شوي ؟! خوب من هم رفتم در وبلاگ او. از علم جفر نوشته بود. يك سري آيه هاي قرآني هم گذاشته ومي گفت اين است جادو ...اين است راه نزديكي به خدا؟!

توصيه ي آخر:

دوستان و همكاران گرامي به شما پيشنهاد ميكنم راه را دوباره برسي كنيد. بنگريد و اگر اشتباه رفته ايد دوباره تلاش كنيد.

به اميد روزي كه ديگر هيچ نقطه ي مجهولي نباشد

سپنتا

+ نوشته شده توسط سپنتا در 86/03/18 و ساعت |

سلام به تمامي دوستان وعاشقان راه

خوب تقريبا مطلب تمام شده بود كه كامپيوتر بنده ريسِت شد وباعث شد تا تجديد نظري در مطلبي كه قرار بود در پست قرار دهم انجام دهم ويك سري نتيجه گيري كردم وبهتر ديدم از اين مطلب سخن نگويم اما اسم اين مطلب بود:خارج از قوانين

و اما تصميمی براي درس جديدگرفتم و بهتر ديدم از فلسفه ي جبر و اختيار بگويم...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سپنتا در 86/03/15 و ساعت |

با درود به همه ي انان كه خرد لايتناهي ودست سرنوشت انان را به اينجا كشانده اول خودم را معرفي ميكنم وكمي از فلسفه ميگويم كه چيست.من سپنتا هستم يك جادوگر فلسفه دان! تعجب نكنيد درست ديديد جادوگر فلسغه دان شايد با خود بگوييد اين ديگر چه نوعيست واصلا به چه درد ميخورد ؟جواب اين سوال رو در متن هاي زيرين خواهيد گرفت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سپنتا در 86/03/13 و ساعت |