يادم مياد يه روز براي تدريس رفته بودم يه موسسهي معروف، اونام به ما يه سري كارتها دادن كه روش جملات مختلف نوشته شده بود و مال من اين بود كه چرا هدايايي كه ميگيريم ارزشمندن يا برعكس، درست يادم نيست. بعد جناب آزمون گيرنده گفت: who Begins? بقيه داشتن فكر ميكردن اما من بدون فكر دستم رو بالا كردم!
به نظرم آسونه، من هيچ وقت توي انشا نمرههاي بالا نميگرفتم، چون روم نميشد انشاهام رو بخونم ولي خب ميگم همه چيز مثل انشا نوشتنه، زياد فكر لازم نداره، مثل همين نوشته ;ه همين طوري شروع شد و ببينيم تا كجا پيش ميره.
تازگيها به ستارهشناسي علاقمند شدم. به خاطر كلاسي كه ميخوام بذارم. تا قبل اين با دانش ناقص خودم و از اين ور اون ور جادوهام رو انجام ميدادم ولي حالا ميخوام دقيق ياد بگيرم واي خدا اگه يكي سوال بپرسه كه من بلد نباشم.
ياد مياد يه روز خيلي آروم بودم. منظورم از يه روز يه زمانيه، بعد شروع كردم به نگراني در مورد بعضي كسا و بعضي چيزا بعدش فهميدم در مورد همه كس و همه چيز نگرانم، تازه بعدترش فهميدم به اين ميگم اضطراب گسترده يا general anxiety بعدش كلي چيز ديگه هم فهميدم كه بهتون نميگم!
ميگن ستارهها بر زندگي ما تاثير دارن و ماه بيش از همه. من خودم امتحان كردم، براي جادو زمانسنجي 100درصد ضروري نيست اما با زمان نادرست شانس موفقيتت رو كلي پائين مياري. اين يعني چي؟ يعني مثلا شياطين و فرشتگان تو برج حوت و دوپيكر و سرطان زندگي ميكنن؟ تو خورشيد ها و كهكشان هاي ديگه و اگه زمانت نادرست باشه زمين كوچولو رو نميبينن تا به سراغت بيان؟ يا اونا همينجان و اين برجها و كرات يه سري انرژي خاص متصاعد ميكنه كه در زمان خاص واسه احضار موجود خاص ضرورين.
استاد ميگفت ما به شياطين قبل و بعد از احضار كاري نداريم، حتي نميدونيم اونا چه شكلين يا كجان! اما من ميخوام بدونم.
اي خدا! شده بعضي وقتا فكر كني چيزي درسته يا بخواي به خودت بقبولوني؟ مثلا از روي استدلالهاي كتاب ديني سوم راهنمايي و اينكه همه بهت گفتن خدا وجود داره، بخواي به طور عقلي وجود خدا رو اثبات كني اما ته دلت نا راضي باشه؟ يا وقتي ميخواي ماشين بخري و طرف كلي از ماشين دست دومش تعريف ميكنه اما ته دلت ناراضيه!
گويا ناخودآگاه ما، خرد پنهاني يا هر چرند ديگهاي كه اسمش رو ميذاريد، خيلي قويه، اينقدر قوي كه بقاي ما در طول زندگي چند هزار سالمون روي زمين رو تضمين كرده. ما ميدونيم، ميفهميم و استدلال ميكنيم اما وراي همهي اينها بسيار راغبيم كه سر خودمون و بقيه گول بماليم! ولي ناخودآگاه با عينيات كار داره، همه چيز رو كنار هم ميچينه و چيزي كه منطقت رو نفي كنه، رد ميكنه و اين خيلي مهمه. گاهي چيزايي كه مينويسم خيلي معتبره، هم از لحاظ محتوا و از لحاظ منابع اما ته دلم راضي نميشه، اين مهم نيست اما فكر ميكنم اگه خواننده اين رو حس كنه، نه به طور خود آگاه اما ناخودآگاه اون وقت نميتونه كل مطلب رو بپذيره و در طولاني مدت زده ميشه، اين مكانيسم بقا است و حيات. همون چيزي كه در روانشناسي تكاملي بررسي ميشه.
ميدونيد روانشناسي تكاملي در مورد موجودات (و انسانها بخصوص) در طول تارخچهي تكاملشون تحقيق ميكنه. مثلا اينكه چرا بچهها به مادرشون ميچسبن يا ما خيلي رفتارهاي بدوي داريم در حالي كه جامعهمون كاملا مدرنه. بعد معلوم ميشه اينها چيزهاييست كه در طول هزاران سال در وجود ما شكل گرفته و به نوعي رفتارهايي بوده براي بقا كه حالا با اينكه به طور خودآگاه نيازي براشون نميبينيم اما به طور ناخودآگاه در ما وجود دارن. بعضيا ميگن اين ناهوشيار جمعي يونگ رو ثابت ميكنه ولي... اصلا ولش كن بحث خيلي روانشناسانه شد.
با اينكه ربطي نداره، ولي به نظرتون كسي كه راي بقيه رو ميدزده، از لحاظ روانشناسي تكاملي چه مشكلي داره؟ آيا مثلا اجدادش... ولش كن اصلا به ما چه!
ديگه اينكه بيشتر روز خستهام و انرژي لازم براي شروع اهداف جديدم رو ندارم و جالب اينكه وقتي من مشكل پيدا ميكنم، دوستام هم مشكل پيدا ميكنن و حالشون خراب ميشه، كاش ميفهميدن حال و حوصله ندارم و يه كم مراعاتم رو ميكردن! اي روزگار!!
و زمان تاپيك سوم موضوع مقالهام. در مورد زمان چي ميشه گفت. ياد شينوبي بخير كه مطالب علمي-ماورائي-تخيلي مينوشت. راستي كجا رفت... هوم بذار ببينم. يه روز بهش زنگ زدم، يه روز باهاش چت كردم و يه روز قرار شد قالب جديد وبلاگ رو طراحي كنه. بعد از عكسهاش خوشم نيومد و قرار شد بهش عكس بدم، بعد قرار شد باهاش ملاقات كنم و گفتم اون موقع عكسها رو بهش ميدم، بعد ملاقاتش نكردم، يه حس پنهان احمقانه كه به اين چيزا علاقهاي نداره و من دارم بهش فشار ميارم در من بوجو اومد، بعد ديگه نه چت كردم و نه زنگ زدم و نه بهش عكس دادم. فكر كنم داره درس ميخونه. بعد گرگ نقرهاي كه... خب اينم ولش كن و راك رايدر...
آره زمان، زمان چه زود به عقب برميگرده، البته در كلهي ما و بعضي اوقات در reality
يادمه بچگي كه ميفوتباليديم من بيشتر دروازه بان بودم يعني عشقم بود! يه بار يكي توپ و كاشت و شوتيد، منظورم پتالتيه ها! بعد زمان وايساد توپ توي هوا شايد يه ثانيه يا كمتر اما همون كافي بود كه من جهت توپ رو تشخيص بدم و بگيرمش. يادمه تمركز شديد كرده بودم اما اين علتش نبود؛ چون خيلي خواستم تكرارش كنم، بعد به هر كس گفتم باور نكرد تا به عقل خودم شك كردم!
تا حالا پشهها رو از نزديك نگاه كردين، انگار كه فيلم رو تند كرده باشي، چشم ما از حركاتشون جا ميمونه. يعني زمان براي اونا كشداره؟ اما چطوري ميشه اگه زمان كش بياد و اين فقط تو كلهشون باشه كه از زمان واقعي جا ميمونن و اگه زمان واقعي كش بياد يعني چي؟ يعني مثلا يه پشه كه دو سه سال زندگي ميكنه واقعا بيست سي سال زندگي كرده. هيچ وقت از ديدن فيلمهايي كه دنيا رو از ديد جانوران نشون ميده خسته نميشم، يعني اونا چطور دنيا رو ميبينن. شياطيني كه به اين كرهي خاكي احضار ميشن چطور و ما ... بعد از مرگ؟
آيا عزرائيل مياد جونمون رو ميگيره؟ پس چرا كساني كه تجربهي نزديك به مرگ داشتن نديدنش؟ خب شايد اونا مسيحي و چيزاي ديگه بودن ولي منم يه بار اين تجربه رو داشتم و مسلمون بودم و باز عزرائيل نيومد؟ شايد اگه مرگم كامل ميشد مياومد و شايد كل اسلام دروغه. هيچ وقت نميفهمم مگه اينكه كامل بميرم اگه درست باشه چي و اگه نباشه چي؟ بعدش چي ميشه.
علم، علم! ميگن 50% وجود خدا رو ثابت و 50% وجودش رو نفي كنه. ميگن بايد بررسيها بيطرفانه بشه اما تا اونجا كه من ديدم يا مردان معتقد تحقيق كردن يا كافرين ولي بايدم همين باشه، بيطرف يعني چي؟ يعني نه مسلمون نه كافر مگه ميشه؟
و بعد، آها برميگردم به اولين روز، حتي اگه دنياي بيرون جسمم رو با خودش هر ثانيه يه ذره به جلو ببره، ذهنم از زمان آزاده، ذهن همه همينطوره، يه جور نفرين، شوخي يا بركت از سوي طبيعت يا خداوند (بسته به اعتقاد خودتون). اولين روز، اولين روز تاسيس وبلاگ، چرا وبلاگ رو تاسيس كردم، از پائولو كوئليو و كاستاندا خوشم ميومد. اون موقع فرق داشت. بيشتر جو شمنيزم بود و اكنكار، حالا مردم فهميدن همهاش دروغه. آخه چطور يه آمريكايي احمق ميتونه حمكت باستاني مصر رو درك كنه؟! اين مثل اين حرف ميمونه كه بگيم يه آمريكايي ميفهمه ما ايرانيا به رهبرمون چه احساسي داريم و چرا اگه يه خانوم بدون حجاب بياد توي پارك و ورزش كنه، همهي دختر بچهها ميگن اااااااا، بچهها نگا كنين اين زنه بي حجابه! خب، آره اگه به آمريكاييه توضيح بدي بالاخره ميفهمه دليل منطقي همهي اينا چيه اما اون احساسي كه يه ايراني داره، فقط بايد ايراني متولد شده باشي كه بفهمي! و اكنكار اگه واقعي باشه فقط يه مصري.
يه زماني از اينكه ايراني متولد شده بودم و دينم اسلام بود خوشحال بودم؛ يه زمان دوست داشتم برم آمريكا. اما الان به نظرم هر دوتاشون آشغاله + كانادا. شايد، شايد فقط يه جاي ديگه باشه. مثه جاني دپ كه با عيال و بچهها بلند شد رفت فرانسه. شايد فرانسه خوب باشه ولي اونجام ميگن در هر لحظه به طور متوسط بيش از 50% خانوما برهنه هستن. استغفرالله، آدم تو اين بلاد كفر چه چيزا كه نميشنوه. ... اينجا ميخواستم برنامهي ميان مدت دو سالهآم رو برملا كنم بعد منصرف شدم، نبايد در مورد آرزوهات صحبت كني و گرنه انرژيشون رو از دست ميدن.
ميبينيد، نوشتن چقدر به گونهاي احمقانه ساده است؟ من هيچي براي نوشتن نداشتم، فقط جريان ذهنم رو به شما نشون دادم. آيا نميشه همين رو با تم جادوگري و عرفان و همهي چرندياتي كه تو كلهتون داريد، قاطي كنيد و تو وبلاگ بذاريد، ميشه ها؟ احساس شما نويسندهي محترم از خوندن اين حرفا چيه؟
رايت فيلسوف شده، ديوونه شده، نيهيليست شده، به اسرار نهاني به زباني پنهاني داره اشاره ميكنه، از بيخوابي واز اينكه هر شب بايد 1081 گوسفند بشماره تا خوابش ببره در رنجه؟ فكر ميكنه شايد احضار كار درستي نبوده؟ مطلقا فكري نميكنه و فقط ميخواست مارو ترغيب به نوشتن كنه...
خب بگيد، نظر بديد، زندگي كنيد!
------------------------------------------
پانوشت: راستي اس.ام.اس ها قطعه يا گوشي من مشكل داره؟
پانوشت2: اين وبلاگ و همهي نويسندههاش به شدت انزجار خودشون رو از آشوبگران و عناصر ضد انقلابي ابراز ميكنن و يك صدا فرياد ميزنن: "مرگ بر ضد ولايت فقيه" (در اينجا براي واقعيتر شدن شعار نماز جمعه تهران رو تجسم بفرماييد)
پانوشت 3: ديگه نداريم!
+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در
88/04/17 و ساعت
|