تبليغاتX
مغان
خیلی وقته که ننوشتم. شاید وقت نداشتم، شاید زمانش نبود، یعنی بعضی چیزا اونقدر خوب نبود. شاید اگه علی آریا نبود، هنوز هم نمی‌نوشتم، اما تلاش اون در جهت الکترونیک کردن کتب کاستاندا، منو به این فکر انداخت که کار تاسیس سایت رو دوباره از سر بگیریم.

خب ببینید ما به یک سری چیزا نیاز داریم. اولا کسایی که می‌خوان در تهیه‌ی نسخه‌ی الکترونیک کتب (یعنی تایپ متون) همکاری کنن با جناب آریا با ایمیل hoopoe14@yahoo.com تماس بگیرن، تا بخش‌هایی از کتب اسکن شده براشون ارسال بشه و اونا رو تایپ کنن.

چیز بعدی‌ای که احتیاج داریم، منبع مالی برای طراحی و تاسیس سایت هست. دوستانی هم که مایلند در این زمینه همکاری کنن، با من تماس بگیرن.

و انشالا بزودی سایتمون تاسیس خواهد شد و دوباره نیرویی تازه به فعالیت می‌پردازیم.

گروه samurai 7 هم به زودی فعالیتش رو دوباره از سر میگیره.

موفق و پیروز باشید.

------------------------------------------------------------

پانوشت: چند روز بعد از پست اصلی

خب، خودم می‌دونم که اینجا دیگه مثل گذشته اعتبار نداره و ما روزهای رکودمون رو سپری می‌کنیم اما فکر کنم با تاسیس سایت بتونیم دوباره اعتبار گذشته رو بدست بیاریم. اما در مورد سایت، ببینید دوستان اینی که حاضرید همه جوره کمک کنید، خیلی خوبه و مورد قدردانی منه اما تا اونجایی که می‌دونم ما کمک همه جوره نداریم، بلکه کمک‌های مشخص و عینی داریم. ببینید ما دو راه مشخص داریم:

1- طراحی حرفه‌ای: که تقریبا 800 هزار تومان هزینه داره. و فقط لازمه دوستان کمک مالی کنن که این پول تهیه بشه. و دیگه به هیچی کار نداشته باشن

2- طراحی دسته جمعی: که هر کس یه گوشه‌ی کار رو بگیره، یکی برنامه بنویسه، یکی هاست ودامین بگیره، یکی طراحی کنه و... که اگه این راه دومم بخوایم بریم باید هر کس دقیقا مشخص کنه که می‌خواد چکار کنه.

اگه از من می‌پرسید راه اول خیلی بهتره، چون چندین ساله با دومی درگیریم و هیچ وقت سایت به مرحله‌ی اجرا نرسیده و این وظیفه‌ی من نیست که همه چیز رو قراهم کنم. من در این زمینه دانش دارم و می‌خوام این داشن رو با بقیه سهیم بشم، حالا این دیگه با سایر دوستانه که امکانش رو فراهم بیارن...

با تشکر


+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 88/07/29 و ساعت |
يادم مياد يه روز براي تدريس رفته بودم يه موسسه‌ي معروف، اونام به ما يه سري كارت‌ها دادن كه روش جملات مختلف نوشته شده بود و مال من اين بود كه چرا هدايايي كه مي‌گيريم ارزشمندن يا برعكس، درست يادم نيست. بعد جناب آزمون گيرنده گفت: who Begins? بقيه داشتن فكر مي‌كردن اما من بدون فكر دستم رو بالا كردم!

به نظرم آسونه، من هيچ وقت توي انشا نمره‌هاي بالا نمي‌گرفتم، چون روم نميشد انشاهام رو بخونم ولي خب مي‌گم همه چيز مثل انشا نوشتنه، زياد فكر لازم نداره، مثل همين نوشته ;ه همين طوري شروع شد و ببينيم تا كجا پيش ميره.

تازگي‌ها به ستاره‌شناسي علاقمند شدم. به خاطر كلاسي كه مي‌خوام بذارم. تا قبل اين با دانش ناقص خودم و از اين ور اون ور جادوهام رو انجام مي‌دادم ولي حالا مي‌خوام دقيق ياد بگيرم واي خدا اگه يكي سوال بپرسه كه من بلد نباشم.

ياد مياد يه روز خيلي آروم بودم. منظورم از يه روز يه زمانيه، بعد شروع كردم به نگراني در مورد بعضي كسا و بعضي چيزا بعدش فهميدم در مورد همه كس و همه چيز نگرانم، تازه بعدترش فهميدم به اين مي‌گم اضطراب گسترده يا general anxiety بعدش كلي چيز ديگه هم فهميدم كه بهتون نميگم!

ميگن ستاره‌ها بر زندگي ما تاثير دارن و ماه بيش از همه. من خودم امتحان كردم، براي جادو زمانسنجي 100درصد ضروري نيست اما با زمان نادرست شانس موفقيتت رو كلي پائين مياري. اين يعني چي؟ يعني مثلا شياطين و فرشتگان تو برج حوت و دوپيكر و سرطان زندگي مي‌كنن؟ تو خورشيد ها و كهكشان هاي ديگه و اگه زمانت نادرست باشه زمين كوچولو رو نمي‌بينن تا به سراغت بيان؟ يا اونا همينجان و اين برج‌ها و كرات يه سري انرژي خاص متصاعد مي‌كنه كه در زمان خاص واسه احضار موجود خاص ضرورين.

استاد مي‌گفت ما به شياطين قبل و بعد از احضار كاري نداريم، حتي نمي‌دونيم اونا چه شكلين يا كجان! اما من مي‌خوام بدونم.

اي خدا! شده بعضي وقتا فكر كني چيزي درسته يا بخواي به خودت بقبولوني؟ مثلا از روي استدلال‌هاي كتاب ديني سوم راهنمايي و اينكه همه بهت گفتن خدا وجود داره، بخواي به طور عقلي وجود خدا رو اثبات كني اما ته دلت نا راضي باشه؟ يا وقتي مي‌خواي ماشين بخري و طرف كلي از ماشين دست دومش تعريف ميكنه اما ته دلت ناراضيه!

گويا ناخودآگاه ما، خرد پنهاني يا هر چرند ديگه‌اي كه اسمش رو مي‌ذاريد، خيلي قويه، اينقدر قوي كه بقاي ما در طول زندگي چند هزار سالمون روي زمين رو تضمين كرده. ما مي‌دونيم، مي‌فهميم و استدلال مي‌كنيم اما وراي همه‌ي اينها بسيار راغبيم كه سر خودمون و بقيه گول بماليم! ولي ناخودآگاه با عينيات كار داره، همه چيز رو كنار هم ميچينه و چيزي كه منطقت رو نفي كنه، رد مي‌كنه و اين خيلي مهمه. گاهي چيزايي كه مي‌نويسم خيلي معتبره، هم از لحاظ محتوا و از لحاظ منابع اما ته دلم راضي نميشه، اين مهم نيست اما فكر مي‌كنم اگه خواننده اين رو حس كنه، نه به طور خود آگاه اما ناخودآگاه اون وقت نمي‌تونه كل مطلب رو بپذيره و در طولاني مدت زده ميشه، اين مكانيسم بقا است و حيات. همون چيزي كه در روانشناسي تكاملي بررسي ميشه.

ميدونيد روانشناسي تكاملي در مورد موجودات (و انسان‌ها بخصوص) در طول تارخچه‌ي تكاملشون تحقيق مي‌كنه. مثلا اينكه چرا بچه‌ها به مادرشون مي‌چسبن يا ما خيلي رفتارهاي بدوي داريم در حالي كه جامعه‌مون كاملا مدرنه. بعد معلوم ميشه اينها چيزهاييست كه در طول هزاران سال در وجود ما شكل گرفته و به نوعي رفتارهايي بوده براي بقا كه حالا با اينكه به طور خودآگاه نيازي براشون نمي‌بينيم اما به طور ناخودآگاه در ما وجود دارن. بعضيا ميگن اين ناهوشيار جمعي يونگ رو ثابت مي‌كنه ولي... اصلا ولش كن بحث خيلي روانشناسانه شد.

با اينكه ربطي نداره، ولي به نظرتون كسي كه راي بقيه رو مي‌دزده، از لحاظ روانشناسي تكاملي چه مشكلي داره؟ آيا مثلا اجدادش... ولش كن اصلا به ما چه!

ديگه اينكه بيشتر روز خسته‌ام و انرژي لازم براي شروع اهداف جديدم رو ندارم و جالب اينكه وقتي من مشكل پيدا مي‌كنم، دوستام هم مشكل پيدا مي‌كنن و حالشون خراب ميشه، كاش مي‌فهميدن حال و حوصله ندارم و يه كم مراعاتم رو مي‌كردن! اي روزگار!!

و زمان تاپيك سوم موضوع مقاله‌ام. در مورد زمان چي ميشه گفت. ياد شينوبي بخير كه مطالب علمي-ماورائي-تخيلي مي‌نوشت. راستي كجا رفت... هوم بذار ببينم. يه روز بهش زنگ زدم، يه روز باهاش چت كردم و يه روز قرار شد قالب جديد وبلاگ رو طراحي كنه. بعد از عكس‌هاش خوشم نيومد و قرار شد بهش عكس بدم، بعد قرار شد باهاش ملاقات كنم و گفتم اون موقع عكس‌ها رو بهش مي‌دم، بعد ملاقاتش نكردم، يه حس پنهان احمقانه كه به اين چيزا علاقه‌اي نداره و من دارم بهش فشار ميارم در من بوجو اومد، بعد ديگه نه چت كردم و نه زنگ زدم و نه بهش عكس دادم. فكر كنم داره درس مي‌خونه. بعد گرگ نقره‌اي كه... خب اينم ولش كن و راك رايدر...

آره زمان، زمان چه زود به عقب برميگرده، البته در كله‌ي ما و بعضي اوقات در reality

يادمه بچگي كه مي‌فوتباليديم من بيشتر دروازه بان بودم يعني عشقم بود! يه بار يكي توپ و كاشت و شوتيد، منظورم پتالتيه ها! بعد زمان وايساد توپ توي هوا شايد يه ثانيه يا كمتر اما همون كافي بود كه من جهت توپ رو تشخيص بدم و بگيرمش. يادمه تمركز شديد كرده بودم اما اين علتش نبود؛ چون خيلي خواستم تكرارش كنم، بعد به هر كس گفتم باور نكرد تا به عقل خودم شك كردم!

تا حالا پشه‌ها رو از نزديك نگاه كردين، انگار كه فيلم رو تند كرده باشي، چشم ما از حركاتشون جا ميمونه. يعني زمان براي اونا كشداره؟ اما چطوري ميشه اگه زمان كش بياد و اين فقط تو كله‌شون باشه كه از زمان واقعي جا ميمونن و اگه زمان واقعي كش بياد يعني چي؟ يعني مثلا يه پشه كه دو سه سال زندگي مي‌كنه واقعا بيست سي سال زندگي كرده. هيچ وقت از ديدن فيلم‌هايي كه دنيا رو از ديد جانوران نشون ميده خسته نمي‌شم، يعني اونا چطور دنيا رو ميبينن. شياطيني كه به اين كره‌ي خاكي احضار ميشن چطور و ما ... بعد از مرگ؟

آيا عزرائيل مياد جونمون رو ميگيره؟ پس چرا كساني كه تجربه‌ي نزديك به مرگ داشتن نديدنش؟ خب شايد اونا مسيحي و چيزاي ديگه بودن ولي منم يه بار اين تجربه رو داشتم و مسلمون بودم و باز عزرائيل نيومد؟ شايد اگه مرگم كامل ميشد مي‌اومد و شايد كل اسلام دروغه. هيچ وقت نمي‌فهمم مگه اينكه كامل بميرم اگه درست باشه چي و اگه نباشه چي؟ بعدش چي ميشه.

علم، علم! ميگن 50% وجود خدا رو ثابت و 50% وجودش رو نفي كنه. مي‌گن بايد بررسي‌ها بي‌طرفانه بشه اما تا اونجا كه من ديدم يا مردان معتقد تحقيق كردن يا كافرين ولي بايدم همين باشه، بي‌طرف يعني چي؟ يعني نه مسلمون نه كافر مگه ميشه؟

و بعد، آها برمي‌گردم به اولين روز، حتي اگه دنياي بيرون جسمم رو با خودش هر ثانيه يه ذره به جلو ببره، ذهنم از زمان آزاده، ذهن همه همين‌طوره، يه جور نفرين، شوخي يا بركت از سوي طبيعت يا خداوند (بسته به اعتقاد خودتون). اولين روز، اولين روز تاسيس وبلاگ، چرا وبلاگ رو تاسيس كردم، از پائولو كوئليو و كاستاندا خوشم ميومد. اون موقع فرق داشت. بيشتر جو شمنيزم بود و اكنكار، حالا مردم فهميدن همه‌اش دروغه. آخه چطور يه آمريكايي احمق ميتونه حمكت باستاني مصر رو درك كنه؟! اين مثل اين حرف ميمونه كه بگيم يه آمريكايي مي‌فهمه ما ايرانيا به رهبرمون چه احساسي داريم و چرا اگه يه خانوم بدون حجاب بياد توي پارك و ورزش كنه، همه‌ي دختر بچه‌ها مي‌گن اااااااا، بچه‌ها نگا كنين اين زنه بي حجابه! خب، آره اگه به آمريكاييه توضيح بدي بالاخره مي‌فهمه دليل منطقي همه‌ي اينا چيه اما اون احساسي كه يه ايراني داره، فقط بايد ايراني متولد شده باشي كه بفهمي! و اكنكار اگه واقعي باشه فقط يه مصري.

يه زماني از اينكه ايراني متولد شده بودم و دينم اسلام بود خوشحال بودم؛ يه زمان دوست داشتم برم آمريكا. اما الان به نظرم هر دوتاشون آشغاله + كانادا. شايد، شايد فقط يه جاي ديگه باشه. مثه جاني دپ كه با عيال و بچه‌ها بلند شد رفت فرانسه. شايد فرانسه خوب باشه ولي اونجام مي‌گن در هر لحظه به طور متوسط بيش از 50% خانوما برهنه هستن. استغفرالله، آدم تو اين بلاد كفر چه چيزا كه نمي‌شنوه. ... اينجا مي‌خواستم برنامه‌ي ميان مدت دو ساله‌آم رو برملا كنم بعد منصرف شدم، نبايد در مورد آرزوهات صحبت كني و گرنه انرژيشون رو از دست مي‌دن.

ميبينيد، نوشتن چقدر به گونه‌اي احمقانه ساده است؟ من هيچي براي نوشتن نداشتم، فقط جريان ذهنم رو به شما نشون دادم. آيا نمي‌شه همين رو با تم جادوگري و عرفان و همه‌ي چرندياتي كه تو كله‌تون داريد، قاطي كنيد و تو وبلاگ بذاريد، ميشه ها؟ احساس شما نويسنده‌ي محترم از خوندن اين حرفا چيه؟

رايت فيلسوف شده،‌ ديوونه شده، نيهيليست شده، به اسرار نهاني به زباني پنهاني داره اشاره مي‌كنه، از بيخوابي واز اينكه هر شب بايد 1081 گوسفند بشماره تا خوابش ببره در رنجه؟ فكر مي‌كنه شايد احضار كار درستي نبوده؟ مطلقا فكري نمي‌كنه و فقط مي‌خواست مارو ترغيب به نوشتن كنه...

خب بگيد، نظر بديد، زندگي‌ كنيد!

------------------------------------------

پانوشت: راستي اس.ام.اس ها قطعه يا گوشي من مشكل داره؟

پانوشت2: اين وبلاگ و همه‌ي نويسنده‌هاش به شدت انزجار خودشون رو از آشوبگران و عناصر ضد انقلابي ابراز مي‌كنن و يك صدا فرياد مي‌زنن: "مرگ بر ضد ولايت فقيه" (در اينجا براي واقعي‌تر شدن شعار نماز جمعه تهران رو تجسم بفرماييد)

پانوشت 3: ديگه نداريم!

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 88/04/17 و ساعت |
سلام.

چقدر اين روزا من نگرانم!

ياهو رو هم كه قطع كردن و ديگه نميشه از حال كسي خبر گرفت. ببينم راهي داره كه بشه به ياهو وصل شد يا نه؟

اگه نداره، بر و بچ همين‌جا يه خبري چيزي از حال خودشون به ما بدن.


حالتون خوبه؟!

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 88/03/27 و ساعت |

خب، ما كه ديديم اين روزا اينجا خيلي سوت وكوره گفتيم يه نظرسنجي راه بندازيم تا هم اينجا يه كم به جنب و جوش بيفته و هم نظر جادوگران عزيز در مورد كانديداهاي رياست جمهوري رو بدونيم. پس اين شما و اين هم نظر سنجي وبلاگ مغان:

"شما به كداميك از گزينه‌هاي زير راي ميدهيد؟"

-          جناب احمدي نژاد، رياست جمهور محترم

-          مير حسين

-          كروبي

-          محسن رضايي

-          اصلا راي نمي‌دم

-          به خودم راي مي‌دهم!

لطفا جواب‌هاي خود را يا در قسمت نظرسنجي وبلاگ بگذاريد يا به شماره‌ي 200090 ارسال داريد. به جواب‌هاي درست پس از 22 خرداد جوايز ارزنده‌اي اهدا مي‌گردد.

پانوشت: اهالي فوتبالي حتما متوجه شدن كه شماره اس.ام.اس ما با برنامه‌ي نود يكيه! اما نگران نباشيد در اينجا نيت مهمه، يعني اگه شما با نيت نود اس.ام.اس رو سند كنيد ميرسه دست عادل خان و اگه با نيت جادوگرانه سندش كنيد ميرسه دست ماهي بادكنكي!!

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 88/03/12 و ساعت |
سلام

جمعه 88/2/25 يه كنفرانس توي ياهو داريم. كه در مورد سايت و كمك‌هايي كه دوستان مي‌تونن بكنن صحبت ميشه. هر كس مايله با آي‌دي RightTheProphet در ياهو تماس بگيره.

ساعت كنفرانس 9:30 شب به بعده!

منتظر حضور دوستان هستيم.

خدانگهدار

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 88/02/19 و ساعت |
خب چرند گفتن ديگه بسه! به قول اون يارو تو تسخير ناپذيران: Let's do something good!


خدمت شما عرض كنم كه قصد داريم در جهت پروژه‌ي راه اندازيه كتاب‌خانه‌ي آنلاين يك سري كتاب‌ها رو به صورت الكترونيك در بياريم. يعني اونا رو تايپ كنيم. حالا كتابايي كه براي شروع مد نظر منه مجموعه كتاباي كاستانيدا و چند كتاب درست و حسابي در مورد يوگاست. آيا كسي اينجا حاضره در اين پروژه كمك كنه، يعني كتابا رو تايپ كنه؟ اگر كسي وقت آزاد داره و دستش هم تنده ولي كتابا رو نداره ميتونه بگه من براش كتابي كه بايد تايپ كنه رو ميفرستم. اگه هم كسي مي‌خواد كتابي رو تايپ كنه قبلش بگه كه دوباره كاري نشه.

ممنون

آها! در ضمن با نويسندگان (كه فرم پر كرده بودن) و علاقمندان هم به زودي يه كنفرانس تو ياهو داريم

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 88/02/15 و ساعت |
با سلام به همه‌ي دوستان،


تا به اين لحظه سه تا از دوستان فرم نويسندگي وبلاگ رو پر كردند. اميدوارم بقيه دوستاني هم كه مايلند جزو نويسندگان وبلاگ باشند هر چه سريعتر اقدام كنند. تا انشاء‌الله با نو كردن قالب وبلاگ نويسندگان هم تازه شوند و در كنار هم با انرژي مضاعف به كار بپردازيم.


موفق باشيد!

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 88/01/16 و ساعت |

بدين وسيله، از همه‌ي علاقمندان به نويسندگي در تمام زمينه‌هاي مطرح شده در اين وبلاگ دعوت به عمل مي‌آيد كه به وبلاگ گروهي مغان بپيوندند!

لينك دانلود فرم عضويت در وبلاگ:

http://www.humyo.com/F/4012628-420202756

هر كس كه در زمينه‌هاي مطرح شده تخصص يا علاقه داره مي‌تونه فرم رو پر كنه و براي ما بفرسته. نويسنده‌هاي كنوني هم براي اينكه نويسنده باقي بمونن بايد فرم رو پر كنن.

در ضمن شينوبي هم داره يه قالب جديد طراحي مي‌كنه كه به زودي آماده ميشه.

اگر سوالي بود در نظرات همين پست مطرح كنيد.

موفق باشيد و سال خوبي داشته باشيد!

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/12/28 و ساعت |
پيرو اظهار نظر تني چند از دوستان در مورد امتيازات نويسندگي و بررسي وضع وبلاگ از ابتدا تا كنون و همين طور بررسي نظرسنجي كه از دوستان به عمل اومد به نظر ميرسه خوانندگان (و حتي نويسندگان!) از روند وبلاگ و مطالب ارائه شده در اون راضي نيستن و كلا وبلاگ روند مفيدي رو دنبال نكرده وشايد بيشتر به مكاني براي گپ و گفت دوستان تبديل شده تا تبادل نظر‌گاه‌هاي ماورائي اما، حال راهكار چيست؟

مسلمه هيچ كس با چشم بسته نمي‌تونه هدف رو بزنه (مگر شانسي!) يا به قول يكي از آموزگاران موفقيت اگر روي ميز بيلياردي يك پارچه پهن كنيم طوري كه كسي توپ‌هاي بيليارد رو نبينه، نمي‌دونه چطور ضربه بزنه كه به توپ‌هاي بيشتري برخورد كنه و به عبارت بهتر وقتي آدم ندونه هدف چيه، نميدونه چكار بايد بكنه تا اون هدف بر آورده بشه. كي خوبه، كي بده و كي متوسطه؟ نميشه گفت، چون هدفي نيست كه با رسيدن يا نرسيدن به اون افراد رو بسنجيم...

حالا اين سوال پيش مياد كه اين ايراد از من بوده؟ از نويسندگان بوده؟ از خوانندگان بوده كه بازخورد‌هاي مناسب رو فراهم نكردن يا حتي ايراد از روحه زمانه بوده كه براي اين مطالب آمادگي نداشته؟ شايد همه يا هيچ كدام. مي‌تونيم همفكري كنيم و هركس نظر خودش رو اعلام كنه، مي‌تونيم فرضيه بسازيم و امتحانش كنيم.

اول از همه به نظرم بايد مشخص بشه كه چي مي‌خوايم و چطور مي‌خوايم و هر كس چقدر قادره اين وظيفه رو به انجام برسونه.

دوم بايد يه فكري به حال خواننده‌ها كرد، چون به نظر مياد با ادبيات و حتي شوخي‌هاي خاص ما خودمون رو از خواننده‌ها جدا كرديم و كمتر كسي غير از خوانند‌ه‌هاي ثابت در وبلاگ نظر ميده كه اين بده!

سوم، بايد يه فكري براي نويسنده‌ها وبلاگ بكنيم. اونايي كه واقعا نمي‌خوان و نمي‌تونن بنويسن رو خب مرخص كنيم و به اونايي كه مي‌خوان و مي‌تونن، انگيزه و هدف‌هاي قابل دسترسي بديم. در اين مورد من فكرهايي دارم. اول فرد بايد شايستگي خودش در نوشتن براي وبلاگ رو ثابت كنه دوم با صحبت خصوصي با هر نويسنده‌اي اهداف كوتاه، ميان و بلند مدت ايشون رو تعيين مي‌كنيم تا هر كس در راستاي اهداف خودش حركت كنه.

حالا براي شروع كار تقاضانامه‌اي تهيه شده كه دوستاني كه متقاضي نويسندگي در وبلاگ هستن (چه اعضاي قديمي و چه اعضاي كه تازه مي‌خواهند به ما بپيوندند) بايد اون رو پر كنن و براي بنده بفرستن. تا زماني هم كه لازم باشه براي اين كار وقت ميگذاريم تا نويسندگان شايسته و با انگيزه‌اي رو براي وبلاگ پيدا كنيم و وبلاگ رو از اين رو به اون رو كنيم! در ضمن، دوستاني كه موفق به اخذ مدرك ورود به وبلاگ ميشن احتمالا در آينده‌اي نه چندان دور مي‌تونن عضو نويسندگان وب سايت بزرگمون بشن. پس در واقع عضو شدن در بالوني‌فيش يك تير و دو نشان خواهد بود و به نظرم ارزشش رو داره كه دوستان براي اين موضوع تلاش كنند. البته تعداد نويسندگاني كه جذب مي‌كنيم محدوده . اولويت با نويسنده‌هاي قديمي است اما هر كسي مي‌تونه شانس خودش رو امتحان كنه. 

لدر مورد خط مشي وبلاگ و علل ناموفق بودنش در اين مدت رو نظر بديد.

با تشكر

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/12/20 و ساعت |

خب سلام،


از امروز شرعا و رسما به اتفاق اكثريت قاطع آراء، تغيير اسم وبلاگ به "وبلاگ گروهي مغان" رو اعلام مي‌كنم. حالا هورا بكشيد! (خب، بسه!)

حالا بيايد جلو ماچ و بوسه كنيم... (خب، بازم بسه)


حالا همين ديگه. بريد خونه‌هاتون

خداحافظ!

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/12/13 و ساعت |
سلام.


نظر دوستان (اعم از نويسنده و غيرو) در تغيير نام وبلاگ به "وبلاگ گروهي مغان" چيه؟

زود نظر بديد، جا نمونيد!


ممنون

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/12/11 و ساعت |

نماي بيروني: پارك

من (يعني ماهي بادكنكي) نشسته‌ام. فكر مي ‌كنم...

 اين روز‌ها موضوع حمله‌ي كشور الف به كشور الف دوم شده وسواس فكري من. نمي‌خوام به شايعه‌سازي متهم بشم ها، ولي اگه خبري نيست پس چرا كشور الف دوم رفته از روسيه كلي ضد‌هوائي اس300 خريده و چرا كشور الف داره هواپيماهاي خود پرواز هارپي‌اش رو كه ضدِ ضدهوايي‌هاي اس 300 هستن رو بازسازي مي‌كنه؟ چرا ياهو نيوز هر وقت كه پنجره‌ي اكسپلورر رو باز مي‌كنم زل مي‌زنه تو چشما كه "ايران" جزو تاپ سرچ نيوز هاست؟

بعد به ماهواره‌ي اميد فكر مي‌كنم، كه چقدر راجع بهش جك ساختن كه نمي‌دونم زمين گرده و با سياره‌ي زهره رابطه داره و چه ماهواره‌ي زپرتي‌ايه... ولي از تو ياهو نيوز مي‌خونم:

Thirty years after the Islamic revolution, Iran has much to show off, especially in the field of science and technology. It just launched its first domestically manufactured satellite called Omid (hope) into orbit on Feb 2, which became the pride of the Muslim world.

و باز ادامه مي‌دم كه:

The satellite, carried on a Safir-2 rocket, is meant for telecommunications and research purposes and Iran is now one of the only eight countries that possess the complete cycle of launch pad, rocket reception station and satellite.

بله فقط  هشت كشور دنيا چنين فناوري‌اي رو دارن و خود آمريكايي ها هم اعتراف كردن كه اين موشك كاملا ساخت داخله كه افتخار جهان اسلامه. ولي چرا ما باور نمي‌كنيم؟ بر سر ما چي اومده كه اينقدر به دولت خودمون بي اعتماد شديم؟

از روي صندلي پارك بلند مي‌شم: "اصلا به من چه" بايد فكر نون باشم كه خربزه آبه !

بعد مي‌پرسم راه چپ يا راست؟ هر دو به خونه منتهي ميشن منتها از دو مسير مختلف، سر راه طرف راستي يه خانوم نشسته داره با موبايلش ور ميره، طرف چپ اما، چند پيرمرد. ميگم از راست ميرم ولي خود به خود راهم به طرف چپ متمايل ميشه ولي باز راه راست رو نگاه مي‌كنم.

تازه يكي هم روزنامه‌هام رو دزديد، گذاشتمشون روي صندلي برم يه دور، دور پارك بدوم وقتي برگشتم نبود.

راستي ميشه روزي ما با هم آشتي كنيم؟

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/12/08 و ساعت |

اول: مفاهيم Explicit  و Implicit

دوستان اولين چيزي كه در ترجمه بايد بهش دقت كنن معناهاي implicit   و explicit  هست. بدين معنا كه مثلا يك مفهوم در زبان مبدا آشكاره ((Explicit اما ما در ترجمه اونو نمياريم.، مثل I am studying، كه ترجمه ميشه دارم درس مي‌خوانم. دقت كنيد در اينجا من از اول جمله حذف شد، چون فعل معناي اون رو در خودش مستتر داره، گاهي اوقات هم عكس اين قضيه صدق مي‌كنه مثلا She is coming رو ديگه نميشه "او دارد مي‌آيد" ترجمه كرد، چرا كه ضمير فارسي او قابليت انتقال مفهوم جنسيت رو نداره پس بايد ترجمه كنيم آن زن دارد مي‌آيد و به عبارت ديگه معناي implicit  در زبان مبدا رو به صورت explicit در زبان مرجع مي‌آريم. يه مترجم خوب، هميشه به اين موضوع توجه مي‌كنه و اونجايي كه مي‌بينه متن ترجمه‌ شدش چييزي كم داره از خودش اون معناي لازم رو اضافه مي‌كنه و بلعكس اگه ديد چيزي زياديه ديگه نمي‌آد ملا لغتي بشه كه همه چيز رو عينا ترجمه كنه و اون چيزهايي كه لازم نيست رو حذف مي كنه.

در جمله‌ي اول وقتي مي‌بينيم نوشته شده The world forgetting by, the world forgot. مي‌فهميم اين جمله فعل نداره پس فعل اون implicit هست در واقع اين جمله بوده  The world's forgetting by the world that has been forgotكه بايد براي خواننده‌ي فارسي زبان اين ترجمه explicit بشه كه ميشه: به دنياي فراموش گشته، مردم فراموش ‌مي‌كنند. البته در اينجا دنياي اول مجاز از مردم هست و دومي خود دنيا.

نكته: هرگز! از ضمير آن به عنوان فاعل در فارسي استفاده نكنيد. مثلا It will be a great holliday! را هرگز "آن، تعطيلات فوق‌العاده‌اي خواهد بود ترجمه نكنيد." چرا كه ما در زبان فارسي اينطور نمي‌گوييم. در عوض مي‌توانيم بگويم "آن روز، تعطيلات فوق العاده‌اي خواهد بود." يعني به ضمير يك صفت اضافه كرديم.

دوم: ديكشنري‌ها

يك مترجم خوب بايد چندين و چند ديكشنري كنار دست خود داشته باشد. اولا يك ديكشنري خوب انگليسي به انگليسي تا معناهاي مختلف لغات را در آن بيابد و با متن مورد نظر تطابق دهد تا معناي مورد نظر در آن جمله را بيابد مثلا در جمله‌ي اول لغت lot را اگر شما بخواهيد با ديكشنري فارسي پيدا كنيد، حتي اگر 101 سال هم تلاش كنيد نمي‌توانيد معنايي براي آن‌ بيابيد. متاسفانه بيشتر دوستاني كه ترجمه مي‌كنند تمايل دارند كه تا با لغت نا آشنايي مواجه مي‌شوند ديكشنري فارسي را باز كنند و اولين معنا را براي آن برگزينند و در نهايت به فاجعه منجر مي‌شود. در اين مورد اگر يك ديكشنري خوب انگليسي را باز كنيد مي توانيد معناي number of connected things or people و fate, destiny, fortune را براي lot پيدا كنيد كه اگر فعل جمله جمع بود من معناي گروه و دسته را براي آن انتخاب مي‌كردم اما از فعل مفرد جمله مي‌فهمم كه lot در اينجا به معناي بخت و اقبال است. من خودم ديكشنري‌هاي  Longman, Heritage, Webster & Oxford رو دارم كه به خاطر سادگي و روان بودن اول به لانگمن كوچولو مراجعه مي‌كنم كه بيشتر اوقات معادل مناسب رو پيدا مي‌كنم اگه اونا نبود مي‌رم سراغ هريتج كه بيشتر براي اسم اشخاص و مكان‌ها مناسبه و البته متنش سنگين دره (در حد دانشگاه) و اگه تو اونم نبود مي‌رم سراغ وبستر (كالج اديشن) كه در 99 درصد موارد لغت مورد نظرم رو پيدا مي‌كنم. اكسفورد هم كه براي متن‌هاي British كاربرد داره.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/12/05 و ساعت |

سلام بر دوستان عزيز خصوصا اونايي كه كباده‌ي ترجمه مي‌كشن! براتون دو جمله دارم كه ترجمه كنيد، هركس بتونه اين جمله‌ها رو درست و حسابي ترجمه كنه معلومه كه مي‌تونه يه مترجم جادوگري خوب بشه وگرنه... هومممم، وگرنه بهتره بره بيشتر مطالعه كنه.

1. How happy is the blameless vestal's lot? The world forgetting by, the world forgot. Eternal sunshine of spotless mind. Each pray accepted and each wish resigned.

2. Blessed are the forgetfull, for they get better even for their blunders

طفا پاسخ‌هاي خودتون رو به صندوق پستي 1111-16، دفتر ماهي بادكنكي مرده ارسال كنيد! شركت براي عموم آزاده و به نفر برتر كه بهترين ترجمه رو ارائه بده يه جايزه‌ي نفيس همراه با لوح تقدير ارائه ميشه.

ببينم چكار مي‌كنيد، ها!

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/12/02 و ساعت |
با سلام.


براي آگاهي از نظرات و ديدگاههاي خوانندگان عزيز در مورد جادوگري نظرسنجي‌اي ترتيب داديم. لطفا دوستاني كه مايل به شركت هستن فايل نظرسنجي رو دانلود كنن و به دقت يه سوال‌هاش پاسخ بدن،

با تشكر

لينك اول دانلود نظرسنجي:

http://www.humyo.com/F/4012628-358867495

لينك دو:

http://right.persiangig.com/documents/questionnaire.doc

 

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/11/27 و ساعت |

روزگار ما

خيلي‌ها هستند كه آرزو مي‌كنند اي كاش! زمانه به عقب باز مي‌گشت. اي كاش! دوباره به نسل قبل برمي‌گشتيم، نسل صفا و صميمت، خانه‌هاي كاهگلي، پدر بزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، احترام به بزرگ‌ترها، حجب و حيا و معرفت، شب نشيني‌ها، گل گفتن ها وشنفتن‌ها و خلاصه تمام آن حس‌هاي خوبي كه وقتي پاي حرف بزرگترها مي‌نشيني مي‌تواني از برق چشمانشان احساس كني. اي كاش! چرخ زمان 100 سال به عقب برمي‌گشت، اين آرزوي من هم هست، تا شايد با هم آشناتر مي شديم، تا دغل‌ها و نيرنگ‌هايمان كمتر مي‌شديم، تا عصيان‌گريهامان دود مي شد و به هوا مي رفت تا دوباره مي‌توانستيم شبهاي چله دور هم جمع شويم و با هم گرم بگيريم. اما اين امر غير ممكن است چرا كه دنيا دارد به آخر خود مي‌رسد و هر زمانه براي خود روحي دارد و بازگشت به روح نسل قبل ممكن نيست.

ما فرزندان عصيان‌گري هستيم، كساني كه حتي مقدس‌ترين و ارزشمندترين باورهاي نسل قبل را به چالش كشيديم. ما تنهاييم و اغلب غمگينيم، چرا كه گم شده‌ايم. نه به نسل قبل تعلق داريم، نه راهمان را هنوز يافته‌ايم. گوشمان پر است از قصه‌هاي بهشت و جهنم و عذاب خدا، از سنت‌ها و ارزش ها كه يك روز بسيار ارزشمند بودند، اما ديگر به آنها باور نداريم.

روزي نه چندان دور، دانشمندي به نام مارسيا خواست تا در زمينه‌ي هويت نسل امروز تحقيقاتي انجام دهد، تحقيقي كه به طبقه بندي هويت‌ها به چند دسته ختم شد، اما اين تحقيق يك نتيجه‌ي جانبي هم داشت، يك اكتشاف: او كشف كرد نسل امروز در كنار هويت سنتي خود، هويت ديگري يافته است، هويتي كه در گذشته سابقه نداشته و آن همان هويت مجازي يا اينترنتي است. كه در دنياي اينترنت لازم نيست خودت باشي، مي تواني هركسي باشي و مهمتر از همه خودت را آنطور كه دوست داري ابراز كني و به دنبال آنچه دوست داري بروي. نه، اصلا لازم نيست كسي را راضي كني! و يا به دوست داشتن چيزي وانمود كني. علاقمنه به هنري؟ از وبسايت‌هاي هنري ديدن مي كني، س.ك. س دوست داري سايت‌هاي آنچناني را مي‌جوري. جادو دوست داري به دنبال همفكران خودت مي گردي.

آري، روزي آرتور سي.كلارك گفت يا موجودات فضايي وجود دارند و ما در اين فضايي لايتناهي تنها نيستيم كه اين ترسناك است و يا آنها وجود ندارد و ما در اين دنياي پر عظمت يكه و تنهاييم و اين ترسناك‌تر است و خوب كه فكرش را مي‌كنم چه راست گفته! اگر ما مسافران اين تكه غبار بي اهميت در دل كهكشان راه شيري تنها موجودات زنده‌ي كائنات باشيم، چه تنهايي وحشتناكي گريبانمان را مي‌گيرد.

و ما نسل امروز كه جناب مارسيا، برايمان هويت مجازي را در كنار هويت كسب شده، معوق، با تاخير و آشفته يافت و به عبارتي زندگي دوم نسل امروز را به رسميت شناخت، ما هم تنهاييم. ما ديگر حوض خانه‌ي پدربزرگ را نداريم تا در كنارش چند دقيقه‌اي بنشينيم، دست و رويي بشوييم و با ماهي قرمزها چاق سلامتي بكنيم و قدري سبك شويم. ديگر آنطور شب‌نشيني‌هاي با صفا نداريم، همه چيز شده فخرفروشي و رقابت كور. هركسي به فكر خودش است، همه مي خواهئد از هم جلو بزنند: زودتر وارد داشنگاه شوند، زودتر مدركشان را بگيرند، زودتر كار پيدا كنند، زودتر ازدواج كنند و بچه دار شوند. فكر مي‌كنند رقابتي در كار است و بايد از همه جلوتر بزنند، ولي آيا تا به حال به عاقبت اين رقابت هم فكر كرده‌اند كه خط پايان آن، همان مرگ است و همه دارند براي رسيدن به آن تلاش مي‌كنند، پاياني كه بعد از آن رقابتي نخواهد بود.

 از ديدگاهي، ما از دست رفته‌ايم! اما هنوز در اين دود و شلوغي و بي‌كسي، همديگر را يافته‌ايم. آيا مي‌توانيم به بهانه‌ي رشد معنوي، چله نشيني يا هر دليل ديگر يكديگر را ترك كنيم؟ آيا مي‌توانيم همديگر را نديده بگيريم؟‌ آيا مي‌توانيم به اين تكه بهشت كوچك، هر چند مجازي، هر چند غير قابل مقايسه با بهشت نسل قبل، پشت پا بزنيم؟ البته كه نمي‌توانيم. ما، هر كداممان، بخشي از داستان اين زندگي هستيم، با هم دوست هستيم و همديگر را دوست داريم، به هم كمك مي‌كنيم و با هم درد و دل مي‌كنيم، حرف همديگر را مي‌فهميم و به هم احترام مي‌گذاريم. اين‌جا كسي غريبه نيست، عجيب و غريب يا دروغگو هم نيست. خداي من! چه كسي حاضر است چنين نعمتي را از دست بدهد، هرچند كه انگار نفرين شده‌ايم اما همين تكه‌هاي كوچك خوشي هم برايمان كافي ‌است.

ما همديگر را داريم و دوستي‌هايمان را تا ابد حفظ خواهيم كرد، چه با آنان كه بودند و رفتند، چه آناني كه هستند و چه آنان كه خواهند آمد، حتي اگر ما نباشيم.

رايت

بهمن 87      

------------------------

پانوشت: مثل اين ميمونه كه از يه خواب طولاني بلند شدم، هنوز يه كم گيجم. چه خبرا؟ سايت رو تاسيس كرديد يا نه؟ كي اومده كي رفته، كي سرجاش وايساده؟                        

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/11/25 و ساعت |
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت
بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك
كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی


تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايی كه چشمانت را به
درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
دوری كنی . . .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت
شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر
نكنی
اگر ورای روياها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيت
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز كاری كن
نگذار كه به آرامی بميری
شادی را فراموش نكن

سروده شده توسط پابلو نرودا
ترجمه احمد شاملو
 
+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/06/06 و ساعت |
با سلام

سوال دوم رو جناب عطارد پیش نهاد کردن، هر چند که به طور مستقیم، ربطی به جادوگری نداره اما سوال جالبی است:

چقدر برای مرگ آمادگی دارید؟

طبق روال چند روز دیگر جواب ها در پست آینده می آید. و این بار، بر خلاف سوال قبلی، که خیلی پیچیده شد سعی می کنیم با رای گیری هم بهترین جواب رو انتخاب کنیم.

موفق باشید
--------------------------------------------
پانوشت: این سوال برای رهگذران و تازه واردان هم هست نه فقط خوانندگان دائمی وبلاگ. یعنی از 50-60 نفری که به طور متوسط هر روز از وبلاگ دیدن می کنند هیچ کدام در این مورد نظری ندارند؟ بهتر نیست کارمون رو بیشتر گسترش بدیم؟

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/06/03 و ساعت |

خب، این هم از قسمت دوم جواب به سوال "چرا می خواهید جادوگر شوید؟" که گفته بودم. و اگه اجازه بدید این مبحث رو همین جا تموم کنیم، چون همون طور که یکی از دوستان به درستی گفته بود پیدا کردن جواب این سوال مسئله ی یک عمره و میشه ماهها و سالها روش وقت گذاشت، البته اگه من استاد شما بودم صرف چنین وقتی منطقی بود، ولی از اونجایی که اینطور نیست، نمی تونم تا به نتیجه ی مطلوب رسیدن این کار رو ادامه بدم. و مطرح کردن این سوال و جواب دادن به اون، تنها برای این بود که روش های واقعی جادوگران رو ببینید و با نمونه های درست آشنا بشید. البته باز اگه تا چند روز دیگه اگه کسی خواست جواب بده، توی نظرات همین پست بذاره تا به همین پست اضافه بشه.

 اما جواب چند سوال خوب:

اول تفاوت روشن بینی و مدیومی با جادو. هیچ کدوم از این دو رشته ربطی به جادوگری ندارن و اصلا نزدیک هم نیستن، البته جادوگران نسل جدید از روش هایی برای افزایش قدرت روشن بینی استفاده می کنند و به نوعی روشن بینی رو در خدمت جادو در میارن، و اگه اینطور نگاه کنید، میشه روشن بینی رو مکمل جادوگری دونست. در مورد نظر جناب کرولی هم ایشون می گن که جادو توانایی تغییر دنیای بیرون مطابق اراده ی ماست، که البته با این تعریف میشه مثلا روشن کردن تلویزیون رو هم جادو دونست که هم درسته و هم نیست. در کل من خیلی دنبال تعریف قانع کننده ای از جادو گشتم اما تعریف راضی کننده ای ندیدم و شاید بشه این تعریف رو در برای بالاترین و عالی ترین حد از جادو پذیرفت. (البته اگه فکر کنم شاید بتونم تعریف خودم رو از جادو ارائه بدم، ولی اجازه بدید در حال حاضر زیاد فسفر نسوزونم!!)

دوم هم در مورد اینکه اولین وظیفه ی یک جادوگر چیه (با توجه به اینکه جواب دادن به این سوال دومین وظیفه ی اونه). اولین وظیفه تهیه ی دفتر رویاها و ثبت خواب های شبانه به مدت یک ماه در اونه. البته این هایی که دارم میگم همه مربوط به جادوگران نسل جدیده که بیشترشون از فرقه ی پگاه زرین سرچشمه می گیرن وگرنه در جادوی سنتی، نه شما احتیاج به روشن بینی دارید، نه تقویت حافظه ی جادویی و نه حتی جواب دادن به چنین سوالاتی، بلکه در جادوی سنتی تنها عمل شما در حین مراسم جادویه که مهمه و اعتقاد بر اینه که اگه دقیق و مو به مو به دستورات عمل کنید به نتیجه می رسید.

سوم در مورد سفر که آیا جزو سنت جادوگران هست یا نه. چنین چیزی هیچ ربطی به جادوگری نداره و اگه مثلا می بینید پائولو کوئلیو چنین چیزی رو می نویسه، اون در واقع داره به سنت رام (اگه درست یادم مونده باشه)، اشاره می کنه نه جادوگری، البته این شامل خیلی دیگه از چیزایی که نوشته هم میشه.

خب طولانی شد، دیگه بپردازیم به نظرات دوستان.

 

رز سیاه
من میخوام جادو یاد بگیرم تا بر حقیقت و باطن امور آگاه شوم و از نیروهای طبیعی در جهت تحقق بخشیدن به افسانه شخصیم استفاده کنم، زیرا یک سنگریزه هم قدرت عظیمی داره.

-----------------------------------------

م.ب.م: جواب شما هم ناکافی است. به پاسخ هایی که به دیگران دوستان داده شده رجوع کنید.

باد شمال

من از دوران نوجوانیم رویا یا بهتر بگویم رویاهایی داشتم که می خواستم اون رویاها رو محقق کنم. برای تحقق رویاهایم که الان می دونم اسمش افسانه ی شخصی باید به یک ابر مرد تبدیل می شدم یک مرد اسطوره ای افسانه ها. سال ها بعد که رویا پردازی هایم کامل تر شد تحقق رویا هایم را در جادو دیدم و بیشتر در شمن گرایی و رویابینی. البته عوامل دیگری هم در علاقمندی من به جادو موثر بودند که قبلا به شما گفتم و چیز دیگه اینکه سال هاست بعضی شب ها یه حالت ناخوشایند بهم دست میده که الان می دونم به این حالت اصطلاحا می گن بختک افتاده روی ادم اون موقع ها وقتی چنین حالتی بهم دست می داد از گوشه ی چشمم بعضی مواقع یه موجودات عجیب هم می دیدم و احساس ترس شدیدی که بعد از اون حالت بهم دست می داد ولی الان مثل قبل نیست بعضی وقت ها به یه برون فکنی ناقص خود به خود ختم می شه که این حالت ناخوشایند هم در علاقه مندی من به جادوگری بی تاثیر نبوده.

------------------------------------------------

م.ب.م: جواب شما هم بیشتر حول علاقه ی شما به جادوگری دور می زنه نه جواب دادن به این سوال که چرا می خواهید جادوگر شوید. باز باید بگویم که در اینجا به کارهایی دقیق و عملی بایست اشاره کنید، چیزهایی که جادو برای شما به ارمغان می آورد. مثلا توانایی برون افکنی و رویابینی برای علاقه به عالم ماورا معقول و منطقی هستند، اما در نهایت به هیچ وجه پاسخ سوال ما نیستند. آیا شما می خواهید با جادو توانایی خود را در رویابینی و برون افکنی زیاد کنید؟ آیا این انگیزه ی صرف شماست؟ افسانه یا افسانه های ی شخصیتان چیست که جادو قرار است در به تحقق رسیدنشان کمکتان کند؟ بیشتر فکر کنید.

عطارد

اما يك دليل مهم ديگه هم هست: جادو به خودی خود با ارزشه، حتما بايد به يك چيزی ختم بشه تا اون رو با ارزش كنه؟ جادو اصالت داره و نياز به چيزی برای اصالت نداره. جادو خودش هدف، جادو؛ در نتيجه ی گفته های ماهی عزيز در پاسخ به من؛ هنره

--------------------------------------------------------

م.ب.م: هنر تعبیر جالبی است جناب عطارد ولی فکر کنم نیاز به گفتن نباشه که این جواب خیلی کلیه. هنر در چه سطحی و اصلا چه هنری و اینکه آیا از جادو انتظار دارید در هنر خاصی به شما کمک کنه؟ و آیا مثلا رویای شما گشت زدن با خدایان و اسطوره ها در باغی با صفا و پر نعمت در یک بعد از ظهر نیست؟ و یا شاید تبدیل شدن به یکی از همین خدایان؟ سعی کنید با تصویر سازی ذهنی به این سوالات پاسخ دهید. هنوز جای کار زیاد است.

رها

دوست عزیز این آن چیزی است که منو به یادگیری جادو ترغیب میکند :" نگاهی متفاوت و برقراری رابطه ای جدید با جهان هستی".

-------------------------------------------

م.ب.م: خب این جواب در نگاه اول یه جواب خوبه. خصوصا اگر بخواهید یک جادوگر شمن بشوید. در واقع کل دنیای شمن ها بر همین دید جایگزین و دیگرگونه Alternative world view بنا شده. اما شمن ها به هیچ وجه از استعاره و تعبیر استفاده نمی کنند. آنها واقعا دنیا را به گونه ای دیگر می بینند، شاید دنیایی ساخته شده از نور، یا رشته های طلایی؟! ولی به نظرم تعبیر شما بیشتر تعبیری شاعرانه و استعاری است و هنوز درک درستی در دیدن جهان به گونه ای متفاوت ندارید، با این حال، چنین جوابی یک گام شما رو به جواب واقعی نزدیک می کنه. پس به این فکر کنید که به طور دقیق، عینی و عملی دوست دارید جهان رو چطور ببینید؟ آیا می خواهید مثلا فیلم ماتریکس آدم ها و ماشین ها رو به صورت کد و اعدادی که جوهره ی وجود اونها هستن ببینید؟ می خواهید هاله ی افراد رو ببینید؟ آیا مثلا می خواهید دنیا همین طور باشد و فقط نگاهتان به آدم ها و دیگر چیزها قدری دوستانه و مثبت نگرانه باشد؟! آیا می خواهید ازعقده ها و تعارضات درونی رها شوید و با انرژی بیشتر به کار بپردازید؟ سعی کنید در جواب دادن به این سوالات اولویت ها را در نظر بگیرید و مهم ترین ها را بیابید.

مریم

جواب من به سوال شما اینه که از بچگی یه چیزایی رو تو وجود خودم حس می کردم و شاید کمی نیروی مدیومی تو وجودم باعث شد که به ماورا و جادوگری علاقه پیدا کنم که اوایل بیشتر برای کنجکاوی بود ولی در حال حاضر می خوام با جادو به شناخت نیروهای طبیعت و جهان های موازی دست پیدا کنم و از اونها کمک بگیرم برای تحقق رویاها و افسانه ی شخصیم و رهایی از چرخه کارمایی.

---------------------------------------------

م.ب.م: احتمالا چند سال پیش هم که من جادوگری رو شروع کردم، جواب من به این سوال مشابه جواب شما بود. اما این جواب استاد رو راضی نکرد. جواب شما هم من رو راضی نمی کنه. لطفا جوابی که به رها و باد شمال دادم رو مطالعه بفرمائید. تا رسیدن به جواب درست راه زیادی دارید.

برای دیدن جواب سایر دوستان، بر روی ادامه مطلب کلیک کنید. (اگر ادامه ی مطلب  درست عمل نمی کند روی این لینک کلیک کنید.)

موفق و پیروز باشید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/05/28 و ساعت |

با سلام به دوستان عزیز،

همون طوری که وعده کرده بودم بعد از چند روز جواب دوستان در پاسخ به سوال اول: "چرا می خواهید جادوگر شوید؟" رو اینجا قرار می دم. البته اگر کسی خواست باز می تونه تا چند روزه دیگه هم به این سوال جواب بده و من به همین مطلب اضافه اش می کنم.

از اونجایی که این سوال دومین وظیفه ایه که به جادوگران تازه کار داده میشه، بر خودم لازم دونستم که به برخی نظرات پاسخ بدم و دوستان رو راهنمایی کنم. در پاسخ به این سوال ها بیشتر از ماهی بادکنکی (که بیشتر شوخی می کنه) مجبور بودم که رایت ساحر جدی و تا حدودی سختگیر باشم. چون هنوز هیچ کدوم از دوستان به جواب درستی نرسیدن، این پست بسته نشده و هنوز سوال اول ادامه داره. پس بر دوستانی که واقعا علاقمند به جادوگر شدن دارنه که سعی کنن جواب هاشون رو اصلاح کنن و اونا رو دوباره برام بفرستن. این یه تمرین واقعا مهمه
:

  

Vopetza :

.اينكه چرا ميخوام جادوگر بشم همينو بگم و بس كه تو تمام زندگيم دنبال همين كارا بودم و تو روياهامم همين چيزارو ميديدم حتي جالبه كه بگم بعضي از بازيهام تو بچگيم خيلي شبيه به تمريناييه كه تو سايت گفتين، در مورد اينكه ميخواين مردم رو تحت تاثير قرار بدين؟ اينو بگم كه تا حدودي بله و تا حدودي هم  نه، من فقط دنبال اين نيستم كه مردم رو تحت تاثير قرار بدم براي من تا حد زيادي مهمه كه خودم پيشرفت كنم تا بقيه منو تاييد كنن اگه ميخواستم اين كارا رو انجام بدم درست مثل اولا ميرفتم اداي اينو اونو در مي آوردم، بعد هم هر كسي اگه تو اين راه قرار بگيره چه بخواد و چه نخواد بقيه رو تا حدودي تحت تاثير قرار ميده (فعلا كه اينطوري فكر ميكنم) .اون چيزي رو كه ميخواستم تو خيلي چيزا دنبالش گشتم ولي دوباره بر گشتم به علاقه ي اصليم تو بچگيم. اون موقع همچين اسمي رو (جادوگري) روش نذاشته بودم ولي مطمئنم كه به قول خودتون (رايت) اينها همه اسامي مختلف براي چيزي واحدند. 

---------------------------------------------------

م.ب.م: شما تا حدود زیادی خصوصیات یک جادوگر را دارا می باشید، اما این جواب خیلی کلی و غیر دقیق است باز باید اعماق روحتان را بکاوید. به سوال دقت کنید "چرا می خواهید جادوگر بشوید؟" جواب شما بیشتر به این سوال است که "چرا به جادو علاقمندید؟" دقت کنید که در جادو دقیقا باید کاری را انجام دهید که به شما گفته شده. برای رسیدن به جواب درست سعی کنید روی کارهای کاملا عملی که می خواهید با جادو انجام دهید فکر کنید.  

عطارد:

گرايش من به فانتزی و رازورزی، اسطوره و نمادها و جنبش های زيرزمينی باعث شد كه به جادو علاقه مند بشم.
می خوام جادوگر بشم تا: روحم بزرگ بشه، وجود من دچار غنا بشه و ديگه اين که:  جادو توانایی است. علاوه بر اين كه گرايش به چنين چیزی؛ لذتی دوست داشتنی برای من در بر داره كه خيلی مهمه.

-------------------------------------------------

م.ب.م: اولین چیزی که در نظر شما جالب توجه است (و در نظر برخی دوستان دیگرهم هست) این حس لذتی است که بدان اشاره کردید. در واقع برای کسانی که از زندگی مادی خسته شده و دنبال چیزی بیشتر هستند جادو می تواند یک راه حل مناسب باشد، همان طور که بسته به خلق و خوی فرد ادبیات، موسیقی و نقاشی هست. شاید بتوان گفت جادو برای کسانی است که هم به ماورا علاقه دارند و هم به اسرار و چیزهای عجیب و غریب.

شما هم مثل وپتزای عزیز تنها در سطح باقی ماندید و دلایل علاقه ی خود را بیان کرده اید. باید بیش از این کار کنید. گفته اید: جادو توانایی است اما توانایی برای انجام چه کار بخصوصی؟ یا اینکه کدام یک از بخش های اسطوره و فانتزی شما را به سوی جادو کشاند؟ یا شکل و شمایل خدایان یا کارهایی که قهرمانان در این داستان ها می کردند؟ سعی کنید ویژگی های دقیق قهرمان (ذهنی یا عینی) خود را بیابید. با این درک می دانید چه چیزی شما را ساخته و به دنبال چه چیزی هستید.

آوا:

پاسخ اول: از این سوال جا خوردم! مگه هرکس میاد اینجا قراره جادوگر بشه؟؟؟
واقعا هرکسی میتونه جادوگر بشه؟ یعنی استعداد و توانایی لازم نیست؟

پاسخ دوم: من اگه مدتیه با جمع شما همراهی میکنم و به اصطلاح میخوام یه جادوگر!! بشم دلیلش اینه که متاسفانه! (تاکید میکنم از نظر خودم) توانایی و استعدادشو دارم!
خیلی برام عجیبه که همه اون شب هایی که من اشک میریختم و به شانس بدم لعنت میفرستادم که چرا انقدر غیر طبیعیم و چیزهایی میفهمم و میبینم که نباید بفهمم و ببینم افرادی بودند که حاضرند هرکاری بکنند تا یه جادوگر!! بشند!
من حاضرم هرکاری کنم تا "طبیعی" زندگی کنم! ولی اگه کسی در خلاف جهت استعدادهاش حرکت کنه دچار نکبت میشه! (اینو تجربی فهمیدم(
به شما هم توصیه میکنم اگه حس میکنید در زندگیتون مشکلی هست و بدشانسی یارتونه دلیلش فقط همینه: مسیر اشتباهی رو انتخاب کردید. باید انقدر راهتونو عوض کنید تا در جهت مناسب قرار بگیرد.
معنی شانس هم همینه!
امیدوارم همه به خواسته هاشون برسن! منم همینطور!!

-------------------------------

م.ب.م: من هم با تعریف شما از شانس کاملا موافقم و شاید اصلا این راز خوشبختی باشه. اما در مورد استعداد و توانایی لازم برای جادوگر شدن. جز انواع خاص جادو مثل جادوی شمن ها که شما باید یک شمن بدنیا بیایید وگرنه هرچه تلاش کنید در نهایت شما را شمن پلاستیکی خواهند خواند، در انواع دیگر جادو (مثل طلسم ها، پیشگویی و احضار) نیاز به هیچ استعدادی نیست. اتفاقا برعکس جادو برای بی استعدادهایی مثل من است که نه قادرند با ارواح ارتباط برقرار کنند (هنر مدیومی) و نه می توانند روشن بینی کنند. این افراد تنها با یاد گرفتن حرکات و لغات خاص می توانند نتایجی را در دنیای پیرامون و درون خود بوجود آورند و اگر هم بخواهیم تفاوتی بین افراد برای آموختن جادو قائل شویم، این تفاوت بیشتر معطوف به تلاش و پشتکار و قدری هم ضریب هوشی می شود.

حالا اگر شما توانایی و استعداد های ذاتی دارید باز می توانید جادوگر شوید و جادوگر خیلی موفقی شوید ولی می توانید بدون جادوگر شدن هم روی نیروهای ذاتی خود کار کنید و یک روشن بین یا پیشگو بشوید. این بسته به خود شماست.

شما هم اگر می خواهید جادوگر شوید باید جواب این سوال را بدهید: "چرا می خواهید جادوگر شوید؟"

فریال:

زندگی پر فراز و نشیب من و حوادث عیجب و غریب که زندگی منو و خودمو تحت تاثیر قرار می داد باعث شد به ماورای دنیا کنجکاو بشم و ناخواسته وارد ماجراهایی شدم که با مطالعه متوجه دلیلشون شدم و هر بار خواستم بیشتر بدونم اما من دنبال جادو جمبل نیستم دنبال سوالهایی هستم که خیلی دوس دارم جوابشون رو بدونم ! در واقع می خوام به هر طریق شده قبل از مرگم به جواب هام برسم .تا اینجا هم مطالبی که تو وبلاگ ثبت شده بود بی فایده نبوده .

---------------------------------

م.ب.م: آیا دنبال دانش هستید؟ آیا این تنها هدف شماست، به طور دقیق به آن فکر کنید. اگر دانش می خواهید راههای بسیاری برای دست یافتن به آنها هست؟ چرا باید جادو را بر گزینید؟

سامان ا. :

من قبلا نظرم رو در این مورد دادم. ولی حالا دوباره تکرار می کنم:

"
از نظر من هم جادوگر قبل از هر چیز (یا بعد از هر چیز) در نهایت باید بتونه موجودات نادیدنی رو به سطح فیزیکی بکشونه و از قدرت اونا توی زندگی روزمره اش استفاده کنه و مثلا آینده ی بهتری رو برای خودش رقم بزنه وپول در بیاره. البته قبول دارم این تعریف جامع و مانع نیست و ظرافت نداره ولی این واقعا چیزیه که دنبالشم."

این چیزیه که من در وهله ی اول دنبالشم، قدرت، قدرت بی حد و مرز. دیدید توی فیلم های مافیای مارتین اسکورسیزی مثل پدر خوانده یا رفقای خوب (گود فلاز) چند پدر خوانده ها قدرت دارن؟ چطور خوانواده های مافیای هوای هم رو دارم؟ من هم می خوام چنین قدرتی داشته باشم منتها با جادو. حاضرم هر چقدر هم لازمه وقت، زمان و انرژی بذارم. چون می دونم به طریقی دیگه نمیشه اینطوری بود، حتی با ورود به مافیا؟!

------------------------------------------

م.ب.م: سامان ا. عزیز به نظرم شما بیش از سایر دوستان در رسیدن به جواب جلو رفته اید، چرا که بهترین جواب ها جواب های عینی و عملی اند اما متاسفانه شما هم به جواب کامل نرسیده اید. شما می گویید قدرت می خواهم که دستور بدهم" درست است؟ دستور دادن برای چه؟ به چه کسی؟ برای انجام چه کاری؟ آیا برای انجام کارهای خلاف مثل مافیایی ها یا برای کمک به دیگران؟ اگر این طور فکر کنید می بینید که این سوال هنوز جای کار زیاد دارد.

رها:

تا به حال بارها این سوال را از خود م پرسیده ام والان میدانم که کدام بخش از جادوگری را میخواهم و کدام را نمیخواهم . میدانم که خدا از روح خود در انسان دمید تا او را آفرید پس این روح دارای قابلیتهای زیادی است و بینهایت توانا است هنر جادوگری از نظر من شناخت این توانایی و استفاده از آن است و همچنین تحقق بخشیدن به یک رویا است که این رویا می تواند هر چیزی باشد فقط کافیست که دوستش بداری و هدف تو باشد. به همین دلیل است که به نظر من حتی جادوگران نیز با یکدیگر متفاوتند چون رویاها و اهدافشان متفاوتند. و اما رویای من این است که در این راه فقط و فقط خودم را تحت تاثیر قرار دهم و نمی خواهم به هیچوجه تاثیری در اراده و فکر و زندگی شخص دیگری داشته باشم چون به افسانه شخصی معتقدم . دوست دارم چیزهایی را که وجود دارند ولی همگان قادر به دیدن ، شنیدن و لمس کردن آن نیستند دریابم . حتی اگر موفق به دریافت آن نیز نشوم ورود به این مقوله و مطالعه در این زمینه برایم هیجان و لذت عجیبی دارد .

--------------------------------------------------------

م.ب.م: اگر در راه درست گام بگذارید و استاد درست را برگزینید خیلی زود طعم ماورا را خواهید چشید (البته این فقط محدود به جادوگری نمی شود و مثلا یا یوگا هم می توان به چنین حسی رسید) مهم این است که ببینید شما چطور آدمی هستید؛ آیا عاشق نقش بازی کردن و زرق و برق هستید؟ آیا دیدن نشانه ها را کاری لذت بخش می دانید؟ یا درون گرا هستید و دوست دارید روی دنیا درون کار کنید؟ آیا از توانایی انجام حرکات بدنی به مقدار کافی برخوردار هستید یا مثل بنده هوش فیزیکی شما پائین است؟ همه ی اینها می تواند به شما در رسیدن به جواب درست یاری کند.

درضمن بدون افسانه ی شخصی نمی شود جواب این سوال را داد، شاید برای شما پاسخ دادن به این سوال بهتر باشد: "من می خواهم چه کسی باشم؟" دقت کنید که جواب این سوال کاری نیست که دوست دارید در زمان جاضر انجام دهید، یا چیزی که دریافت کنید (اعم از مادی یا معنوی)، بلکه این جستجویی خواهد بود در اعماق وجود برای رسیدن به ریشه های علاقه تان، برای رسیدن که چیزی که حاضر خواهید بود تمام عمر با آن زندگی کنید.

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/05/20 و ساعت |

سلام

از امروز یه بخش جدید به وبلاگ اضافه کردیم به نام سوال و جواب. در هر پست این بخش یک سوال مطرح میشه. حالا یا سوال یکی از خواننده هاست یا خود نویسنده ها سوال رو مطرح می کنن. بعد حداقل سه روز دوستان فرصت دارن که جواب اون سوال رو پیدا کنن و به ایمیل مدیر ارسال کنند (البته اگه کوتاه باشه می تونن اونو تو قسمت نظرات همون پست بذارن) بعد گلچینی از بهترین جواب ها در قسمت بعدی، در جواب همون سوال میاد و در نهایت هم _اگه ممکن باشه_ جواب یک نفر به عنوان بهترین جواب برگزیده میشه. فعلا هم برای بهترین جواب جایزه ای چیزی در کار نیست(اگه کسی جایزه ای مد نظرشه بگه، بررسی می شه)...

حالا تا این قسمت پا بگیره اولین سوال رو خودم مطرح می کنم. اگه دوستان هم سوالی داشتن می تونن تو قسمت نظرات مطرح کنن یا به بنده ایمیل بزنن تا بره تو نوبت و تو بخش "سوال و جواب" مطرح بشه.

حالا دیگه واقعا وقت کار و فعالیته و اگه دوستان همراهی کنن حتما از این بخش خیلی چیزها یاد می گیریم.

فقط لطفا قبل از جواب دادن خوب فکر کنید:

جواب هایی مثل این که؛ نمی دونم، شاید و... زیاد به درد نمی خورن. پس اول خوب فکر کنید و دوم تحقیق کنید. اگه نظر دیگه ای هم دارید بگید تا در این بخش منظور بشه.

سوال اول

چرا می خواهید جادوگر شوید؟

 سعی کنید به جای جواب های انتزاعی و کلی به جوابی دقیق برای این سوال برسید. مثلا از خود بپرسید می خواهم جادوگر شوم که چه بکنم یا به کدام خواسته ام برسم. اگه مثلا یکی بگه می خوام جادوگر بشم که مردم رو تحت تاثیر قرار بدم. باید دوباره این سوال رو بپرسه که چرا می خوام مردم رو تحت تاثیر قرار بدم، میل باطنیم از این موضوع چیه. بهتره قبل از پرسیدن این سوال چند دقیقه ای مراقبه کنید.

 

منتظر جواب های شما هستم. لطفا ایمیل خود را هم ذکر کنید.

با تشکر

م.ب.م

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/05/16 و ساعت |
خب، قرار گفتگومون باشه چهارشنبه 26 / 4 / 00، ساعت یازده صبح. هرکس می خواد شرکت کنه یاهو آی دی بنده رو اد کنه و اون موقع آنلاین بشه. یاهو آی دی من هم اینه:
R*************

موفق باشید 
+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/04/19 و ساعت |

GAMMA MEDITATION SYSTEM

by

Dr. Jeffrey Thompson

امواج گاما

You are about to explore a cutting edge technology. It is based on the principles of brainwave functions, the process of brainwave entrainment, the latest advances in psychoacoustic 3-D recording processes, and the newest research into a brainwave state called Gamma that has been recently added to the classic widely accepted brain state categories of Beta, Alpha, Theta and Delta.

THE GAMMA BRAINWAVE STORY

Each of these brainwaves has a specific frequency, and each is associated with a specific state of consciousness.

The advent of new technology however, recently led researchers at the University of California in San Diego to discover a brainwave pattern they hadn’t seen before. The frequency of this newly discovered brainwave, called GAMMA, was measured at 40 Hz (cycles per second). The researchers discovered that this new GAMMA brainwave pattern was associated with a neurological phenomenon called Binding. This is the process by which the brain gathers and integrates the information that arrives from all of our senses, binding them into a coherent whole. This synchronizes and coordinates all of our conscious perception, helping us to clarify the information and make sense of the world around us.

More recently Richard Davidson, a neuroscientist at the University of Wisconsin-Madison’s new $10 million W.M. Keck Laboratory for Functional Brain Imaging and Behavior, had the opportunity to test, through the cooperation of the Dalai Lama, the brain patterns of a group of Tibetan monks while they were in states of deep meditation. For this study the monks were asked to meditate on the idea of "loving compassion."

Results showed the brainwaves activated in the brains of the monks in significantly different ways than those of the control group. Most importantly, the electrodes measured large amounts of GAMMA waves in the monks, and found that the movement of these waves through the brain was better organized and coordinated than in the control group.

In additional GAMMA studies, mental activities such as focus, memory, and learning have been associated with this same kind of neural activity in monks. GAMMA waves found in monks have also been associated with the knitting together of disparate brain circuits, associated with states of higher mental activity and higher awareness.

What this all means is that this newly discovered brainwave pattern –GAMMA- is associated with several powerful states of consciousness including:

· Deep Meditation

· Heightened perception and mental acuity

· A sense of connection with the world around you

· Deepened compassion and loving kindness

· Enhanced self-awareness

· Clarity of mind

By utilizing a collection of pioneering psychoacoustic processes that I have developed, including brainwave entrainment, specifically processed nature sounds, 3-D recording, and non-linear music, the Gamma Meditation System program can help you experience this powerful state of consciousness. For you to get the most out of this program, however, it is important to understand what brainwaves are and how they relate to various states of consciousness.

BRAINWAVES AND STATES OF MIND

During a normal day, we all moved through various states of consciousness. Sometimes we are awake and alert, other times we are meditative and relaxed, and usually we end our day in a state where we are asleep and dreaming. Each of these states has a unique pattern of brainwaves associated with it.

Brainwaves are electromagnetic waves produced by the electrical activity of the brain. These waves can be measured with a sensitive electronic instrument called an electroencephalogram, or EEG. The frequencies of these electrical waves are measured in cycles per second, or hertz (Hz). Brainwaves change frequencies based on neural activity within the brain and are closely tied to changes in states of mind or consciousness.

Measuring brainwaves show that our states of mind fall into various classes. The most commonly known are: Beta (30-13 Hz), Alpha (13-8 Hz), Theta (8-3.5 Hz), and Delta (3.5-0.5 Hz). Beta waves are associated with ordinary consciousness and linear, step-by-step thinking. Alpha waves are produced as your mind moves from the external to the internal world, such as when you close your eyes and relaxed deeply. Theta waves are associated with dreaming and creativity. Delta waves are the brainwaves that are produced during the deepest states of restorative sleep. It is now generally accepted that Gamma (30-85 Hz, centered at 40 Hz), is an additional category of brainwaves. Gamma waves are associated with states of expanded consciousness, deepened compassion, and heightened self-awareness.

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/04/17 و ساعت |
با سلام به همه ی دوستان گل!!

یه چند وقتی میشه که دیگه توی یاهو کنفرانس نگذاشتیم، خصوصا که ترکیب نویسندگان و خوانندگان هم به نسبت تغییر کرده، و فکر کنم یه گفتگو برای آشنایی دوستان باهم و گفتگو در مورد آینده ی وبلاگ مفید باشه.

حالا می خواستم ببینم برای این گفتمان در یاهو، چه روز و چه ساعتی رو پیشنهاد می کنید؟ چون شرکت برای همه آزاده، پس لطفا همه نظر بدن.

 این پست رو هم گذاشتم که تا حد امکان شرکت کننده زیاد باشه، حداقل یک هفته هم صبر می کنیم، تا همه نظر بدن.

 

موفق باشید

در پناه خداوندگار

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/04/13 و ساعت |

خب، چون یکی از دوستان گفته بود یه قسمت از درس های سامورایی رو نفهمیده، اول خواستم تو قسمت نظرات همون یکی رو توضیح بدم، بعد گفتم تو یه پست بذارم بعد چون دیدم کمه، یه چند بخش دیگه رو هم ترجمه کردم. اونایی که با حروف عادی نوشته شدن ترجمه ان و اونایی که با فونت ایتالیک (کج) نوشته شدن، توضیح اضافی از طرف بنده هستن:

تصمیم گیری

به کلام پیشینیان، شخص باید در فاصله ی هفت دم و بازدم، تصمیم بگیرد. مسئله مصمم بودن و داشتن روح است از برای گشودن راه خود به پوستی بیرونی حتی با زور.

هر چند که جادوگران پیش از تصمیم گیری برای خود زمان نامحدودی قائل می شوند و هر چه می خواهند به تفکر می پردازند و در ظاهر به نظر می رسد این اصل سامورایی ها با اصل جادوگران در تناقض است، اما زمانی که بدانیم سامورایی به راه دلش می رود و آنچه می کند مطابق میل و اراده ی اوست و اینکه دنیای سامورایی پاک و عاری از هر مزاحمی است خواهیم دانست که هفت نفس برای سامورایی کافی است و این زمان بدین خاطر تعیین شده که تفکر مزاحم و تردید روی تصمیم گیری سامورایی تاثیر نگذارند.

انتقام

اگر قرار باشد که سر سامورایی به یکباره از تنش جدا گردد، او هنوز باید قادر باشد که یک کار دیگر را با قاطعیت به انجام برساند. اگر شخص شبیه روحی انتقام جو گردد و اراده ای عظیم از خود نشان دهد، حتی اگر سرش بریده شود، نخواهد مرد.

وقتی ظاهر سامورایی مناسب نیست

خوب است شخص قدری سرخاب در آستین داشته باشد. ممکن است هنگامی که مستی شراب در حال پریدن است یا تازه از خواب برخواسته، ظاهر سامورایی چندان مناسب نباشد. در چنین شرایطی بهتر است قدری سرخاب به کار رود.

این اصل به شما می گوید که حتی سامورایی بودن متضمن در درست داشتن کنترل اوضاع در همه ی شرایط نیست. شما می ترسید، تحقیر شده یا دچار دودلی میشود. به خاطر بسپارید، اما، همه ی این چیزها تنها مربوط به خودتان و در درونتان است، نباید بگذارید کسی از این ضعفتان آگاه گردد. اگر چنین احساس هایی به شما دست داد با خود بگوید: "هر چند که ترسیده ام یا تردید دارم اما این مربوط به خودم هست، نمی گذارم آنها بفهمند." این مهم است...

مستقیم انجامش بده! (با کله برو تو دل کار)

وقتی شخص تصمیم به قتل کسی می گیرد حتی اگر موفقیت با پیشروی مستقیم بسیار دشوار باشد، اندیشیدن به راهی طولانی و فرعی هیچ کمکی نمی کند. راه سامورایی، راه آنی بودن و مستقیم بودن است، راه با کله شیرجه زدن در وسط کار است.

حالا نه در به قتل رساندن دیگران اما در انجام کارهای هر روزه این اصلی کارآمد است. زمانی فکرمان به ما خیانت می کند و ما را از انجام کاری باز می دارد. حالا این خیانت به شکل ترس، تردید، خجالتی بودن یا تنبلی رخ می نماید اما نتیجه همواره یکی است: سکون و رخوت. راه چاره حذف کردن فکر از این میانه است، مستقیم عمل کردن است، با کله شیرجه زدن است به میانه ی کار...   

شکل و خلا (خلقت)

از میانه ی خلا بود که به جسم هایمان زندگی بخشیده شد. وجود در جایی که هیچ چیزی نیست معنای این جمله است "شکل همان تهیگی است". و اینکه همه چیز با تهیگی بوجود آمده اند معنای این جمله است "تهیگی همان شکل است". شخص نباید بیندیشد که این دو از هم جدا می باشند.  

زمان حال

بدون تردید جز تنها قصد زمان اکنون هیچ چیز دیگری نیست. زندگی یک انسان تنها توالی زمان حال است. اگر کسی زمان حال را به تمام درک کند، دیگر کاری برای انجام و هدفی برای تعقیب نخواهد ماند.

آگاهی بدین موضوع که برایتان اتفاق خواهد افتاد، چه بخواهید و چه نخواهید

در باران شدید چیزی برای آموختن هست. هنگامی که با بارش شدید باران مواجه می شوید، سعی می کنید که خیس نشوید پس شروع به دویدن می کنید. با چنین کارهایی حتی عبور از زیر سایبان خانه ها، باز هم خیس می شوید. اگر این را از ابتدا بدانید، دیگر سر در گم نمی شوید هرچند که به همان اندازه خیس خواهید شد. این درک به همه ی چیزها گسترده می شود.

این اصل بسیار زیباست. می گوید که مشکلات برای همه هست. و هیچ کس را از آنها گزندی نیست، خواه سامورایی خواه انسان عادی. تفاوت تنها در این است که اگر بدانید، سردرگم نخواهید شد.

روح زمانه

گفته شده "آنچه روح زمانه" نامیده می شود قابل بازگشت نیست. اینکه روح هر زمانه به تدریج از هم می باشد بدین علت است که دنیا رو به پایان است. بدین علت، حتی اگر کسی مایل باشد که روح زمانه را به روح 100 سال قبل یا بیشتر بازگرداند، چنین چیزی ممکن نیست. پس، مهم است که از هر نسلی به بهترین شکل پرورش یابد.

پایان هر چیز است که مهم می باشد

_ در منطقه ی کامیگاتا در ژاپن جشنی هست به نام بازدید از گلها که ژاپنی ها میرن بیرون و از باغ ها و گلها دیدن می کنن (یه چیز تو مایه های 13 به در خودمون)،_ در این جشن یه جور ظرف لایه لایه و یه بار مصرف هست که ژاپنی ها غذاشون رو توی اون می ریزن و بعد از جشن این ظرف رو زیر پا لگد می کنن، این نشون میده که پایان هر چیزه که مهمه. به همین خاطر در فلسفه ی سامورایی ها، وقتی شاگرد ناامید از وضعیت کنونی یا نگران از آینده، در مورد وضعیتش از استاد می پرسه؛ استاد جواب میده که به وضعیت کنونی اعتنا نکن چون پایان هر چیزه که مهمه و براستی برای ما انسان ها زمانی که به نقطه ی مرگ می رسیم، زمانی است که کل زندگیمون سنجیده میشه.

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/03/21 و ساعت |

To Jim Jarmush

Well, happily, after a period of stagnation and stoppage, now we're moving again. However some friends have deserted us, without even a word but new friends are joining us...

I've arranged the grades again, some people like SIlver Wolf were upgraded and some like Vino were downgraded. Anyway, let's just finish this Post with some words from a Samurai Master:

The way of a samurai

Death

The way of a samurai is found in death. Meditation of inevitable death should be perfomed daily. Everyday when one's body and mind are at peace, one should meditate on ripped apart arrows, riffles, spears and swords, being carried aways by surging waves, being thrown into the mist of a great fire, being struck by lightenig, being shaken to death by a great earthquake, falling from thousand-foot cliffs, dying of disease, or committing seppuku at the death of one's master. And everyday without fail one should consider himself as dead. This is the substance of the way of the Samurai.

the Way

It's bad when one thing becomes two. One should not look for anything else in the Way of the Samurai. It is the same for anything else that is called a Way. If one understands things in this manner, he should be able to hear about all Ways and be more and more in accord with his own.

Importance of Master in Samurai way

If one were to say in a word what the condition of being a Samurai is. Its basis lies first in seriously devoting one's body and soul to his master. Not to forget one's master is the most fundemental thing for a retainer.

Dream and our world

It is a good viewpoint to see the world as a dream. When you have something like a nightmare, you will wake up and tell yourself that it was only a dream. It is said that the world we live in is not a bit different from this.

Matters of great and small concern

Among the maxims on lord naoshige's wall there was this one: "Matters of great concern should be treated lightly." Master Ittei commented: "Matters of small concern should be treated seriously."

Taking an enemy link hawk the hunter

According to what one of the elders said, taking an enemy on the battelfield is like a hawk taking a bird. Even though it enters into the mist of a thousands of them, it gives no attention to any bird other than the one that it has first marked.

Making decisions

In the words of the ancients, one should make his decisions whithin the space of seven breaths. It is a matter of being determined and having the spirit to break right through to the outer side. 

 

Revenge

Even if a Samurai's head were to be suddenly cut off, he should still be able to perform one more action with certainty. If one becomes like a revengeful ghost and shows great detemination, though his head is cut off, he should not die.   

When Samurai's appearance is not well enough

It is good to carry some powdered rouge in one's sleeve. It may happen that when one is sobering up or waking from sleep, a samurai's complexion may be poor. At such a time it is good to take out and apply some powdered rouge.

Do it straight (dash in headlong!)

When one has made a decision to kill a person, even if it will be very difficult to succeed by advancing straight ahead, it will not do to think about going at it in a long roundabout way. The Way of the Samurai is one of immediacy, and it is best to dash in headlong.

Form and Emptiness (Creation)

Our bodies are given life from the midst of nothingness. Existing where there is nothing is the meaning of phrase, "Form is emptiness." That all things are provided for by nothingness is the meaning of the phrase, "Emptiness is form." One should not think that these are two separate things.

Present Moment

There is surely nothing other than the single purpose of the present moment. A man's whole life is a succession of moment after moment. If one fully understands the present moment, there will be nothing else to do, and nothing else to pursue.

Knowing that it will happen to you whether you want or not

There is something to be learned from a rainstrom. When meeting with a sudden shower, you try not to get wet and run quickly along the road. By doing such things as passing under the eaves of houses, you still get wet. When you are resolved from the beginning you will not be perplexed, though you will still get the same soaking. This understanding extends to all things. 

The Spirit of an Age

It is said that what is called "the spirit of an age" is something to which one cannot return. That this spirit gradually dissipates is due to world's coming to an end. For this reason, although one would like to change today's world back to the spirit of one hundred years or more ago, it cannot be done. Thus it is important to make the best out of every generation.

That is the end of everything, that is important

In the kamigata area they have a sort of tiered lunchbox they use for a single day when flower viewing. Upon returning, they throw them away, trampling them underfoot. The end is important in all things. 

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/03/17 و ساعت |

خوب همون طور که همه در سال جدید خونه تکونی میکنن، ما هم قدری وبلاگ تکونی کردیم!! و چندتا از نویسنده ها رو که برای مدت طولانی خبری ازشون نبود و به عبارت بهتر خوانندگانی که اسمشون در لیست نویسنده ها بود رو حذف کردیم. که شامل؛ دیابلرو، سامان، کورش کاهن و صابر میشه.

 

و حالا می خوایم که نویسندگان جدیدی جذب کنیم. پس اگر شما احساس می کنید که آمادگیش رو دارید و در زمینه های مطرح شده در این وبلاگ دارای دانش کافی می باشید. لطفا از طریق نظرات همین پست یا تماس با ایمیل مدیر وبلاگ ما را مطلع سازید.

دوستانی هم که دیگه قصد ندارن نویسنده ی وبلاگ باشن لطفا به بنده اطلاع بدن.

با سپاس

 

نوشته شده در روز خورشید، ساعت ماه (در برج جدی)

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/01/12 و ساعت |

بنجامین رو (1952-2002) کابالیست آمریکایی و جادوگر جادوی مراسم که مطالب بسیاری بر کابالا و سیستم جادویی که توسط فرشتگان به دکتر جان.دی انتقال یافت*، نگاشت. او بخش های مختلف جادوی پگاه زرین را در سیستم جادوی خودش وارد نمود و از ساختار مراسمی که توسط برادر اچاد** طراحی شده بود استفاده کرد. او یکی از تعداد انگشت شمار جادوگران انوخیان بود که مراسم جادویی برگزار کرد و یافته هایش را منتشر کرد. در اینترنت با نام واقعی خود و اسم مستعاد جوش نورتون*** فعال بود.

------------------------------------------------------

*این جادو به جادوی انوخیان معروف می باشد، که برای خودش سیستم زبانی مجزایی دارد.

**Frater Achad

*** Josh Norton

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/01/10 و ساعت |
سلام

از طرف همه ی نویسندگان وبلاگ سال نو را به همه ی دوستان و بینندگان وبلاگ تبریک می گویم. 

 برای همه سالی پر بار را آرزومندم.

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 87/01/01 و ساعت |
سلام

واقعا نظرات جالبی داده بودید، بقیه دوستان هم که هنوز نظر ندادن، عجله کنن که جا نمونن! اما غرض از پست جدید اینکه، اون زمانی که ما وبلاگ آموزش افسونگری رو راه انداخته بودیم، معمولا یه سری نظر سنجی توش می گذاشتیم، که یکیش اتفاقا مربوط به همین موضوع بود که "از نظر شما جادوگری چیست؟" فکز کنم ذکر نتیجه ی اون نظرسنجی هم جالب باشه. اینم نتیجه ش:

        تعداد شرکت کنندگان ۱۳۶ نفر

1-     علم طلسمات: 34

2-     دعا و تعویذ: 13

3-     علمی برای شناخت بهتر جهان: 41

4-     عرفان و معرفت: 20

5-     علمی برای تسخیر دیگران: 28

 

 

موفق باشید و در پناه الله

 

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/12/21 و ساعت |

سلام به دوستان

اول اینکه تصمیم گرفتیم که وبلاگ رو به دامنه وصل کنیم. حالا می خواستم ببینم آیا کسی از دوستان می تونه به ما کمک کنه، و یه دامین برامون دست و پا کنه؟

دوم هم یه سوال، هرچند که چندان بیننده ای نداریم که نظر بدن ولی به هر حال؛ آیا اگر جادوگری با دین و باورهایی که شما دارید در تعارض قرار بگیره _حالا چه به دلیل وجود چند خدا یا به دلیل ارتباط با شیطان یا هر چیز دیگه_ شما کدوم رو انتخاب می کنید، دین رو یا جادو رو؟

سوم هم اینکه از نظر شما جادو دقیقا چیه و انتظار دارید از جادو چه چیزی به دست بیارید؟

چهارم هم باز در مورد اسم وبلاگ نظر بدید.

زیاده عرضی نیست

موفق باشید و

خدانگهدار

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/12/20 و ساعت |

Here's the way of shifting awareness from our body to our luminous shell (that famous cocoon of shamanisim). Read it carefully and try to practice it. It's easy, but before trying, try to fully get the meaning.

Good luck!

"I know very well how crazy you are," Mr. Abelar said with a note of finality, "but not because you're here with us.

"More than crazy, you're indulgent. Nevertheless, since the day you came here, contrary to what you might think, you haven't indulged as much as you had in the past.

"So in all fairness, I'd say that some of the things Clara tells me you did, like entering what we call the shadows' world wasn't indulging or being crazy.

"It was a new path; something unnamed and unimaginable from the point of view of the normal world."

A long silence followed that made me fidget uneasily.

I wanted to say something to break the spell, but I couldn't think of anything.

What made it worse was that Mr. Abelar kept giving me sideward glances.

Then he whispered something to Clara and they both laughed softly; irritating me no end because there was no doubt in my mind they were laughing at me.

"Maybe I'd better go to my room," I said, getting up.

"Sit down, we're not through yet," Clara said.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/12/18 و ساعت |

Well, these are 9 levels of the Celestine Prophecy of James Redfield's best-selling novel, with same name. However, I haven't read this novel yet and extracted theses insights from its movie. However, this movie is really bad and I cannot recommend it to anyone, but it's better than nothing!

 

Nine Insights:

1

We are discovering again that we live in a deeply mysterious world, full of sudden coincidences and synchronistic encounters that seem destined.

2

As more of us awaken to this mystery, we will create a completely new worldwide – redefining the universe as energetic and sacred.

3

We will discover that everything around us, all matter, consists of and stems from a divine energy that we are beginning to see and understand.

4

From this perspective, that humans have always felt insecure and disconnected from this sacred source, and have tried to take energy by dominating each other. This struggle is responsible for all human conflict.

5

The solution is to cultivate a personal reconnection with the divine, a mystical transformation that fills us with unlimited energy and love, expends our perception of beauty, and lifts us into a higher-self awareness.

6

In this awareness, we can release our own pattern of controlling, and discover a specific truth, a mission, we are here to share that helps evolve humanity toward this new level of reality.

7

In the pursuit of this mission, we can discover an inner intuition that shows us where to go and what to do, and if we make only positive interpretations, brings a flow of coincidences that opens the door for our mission to unfold.

8

When enough of us enter this evolutionary flow, always giving energy to the higher-self of everyone we meet, we will build a new culture where our bodies evolve to ever higher levels of energy and perception.

9

In this way, we participate in the long journey of evolution from the Big Bang to life's ultimate goal: to energize our bodies, generation by generation, until we walk into a heaven we can finally see.

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/12/17 و ساعت |

سلام به دوستان گرامی!

راستش وقتی داشتم "پریا" رو می خوندم یه چیز به ذهنم خطور کرد، یعنی چیزی که در پس ذهنم از مدتها پیش بود اما با خوندن این شعر به سطح اومد. اینکه باید اسم وبلاگ رو تغییر بدم و یه اسم جامع تر بذارم چیزی که واقعا بتونه منظور و هدف ما از راه اندازی وبلاگ رو نشون بده، اما از کجا می تونیم به چنین اسمی برسیم اگر خودمون هم دقیقا ندونیم که چی می خواییم بگیم. فکر کنم بارها و بارها در این مورد بحث شده که جادو چیه و جادوگر کیه؟ حتی از خود من بارها این سوال رو پرسیدن حتی چندتا از دوستان هم در این وبلاگ در موردش قلم فرسایی کردن (یا شایدم بهتر باشه بگم صفحه کلید فرسایی!) اما یه تعریف جامع و مختصر در موردش چیه که بتونه همه چیز از هنر عکاسی گرفته تا باغبانی و شاعری رو در بر بگیره. بله، من کاملا با گرگ نقره ای موافقم هنر عکاسی یک هنر جادویی و تفریحی بی نظیره اما آیا واقعا با شنیدن کلمه ی جادو چنین چیزی به ذهن ما خطور می کنه؟ آیا واقعا جوانی که میاد توی این وبلاگ و میگه: "من خیلی دوست دارم جادوگری یاد بگیرم لطفا من رو راهنمایی کنید..." اگه من بهش عکاسی رو یاد بدم یا مثلا بهش بگم برو شعر بگو راضی می شه؟! البته که نه. در واقع خیلی از دوستان روی تمرینات عملی تاکید می ورزن که بیشتر به نظر من منظورشون احضار و تسخیر جنیان، درست کردن طلسم و مواردی از این دسته. خوب کی با این نظر موافقه و کی با نظر اول که هر کار معمولی و چه بسا پیش پا افتاده می تونه جادوگری محسوب بسه، چه بسا همون طور که جی می گه؛ جادوگران واقعی هرگز در مورد جادو به طور مستقیم صحبت نکرده باشن. من به بسیاری از مراسم جادویین اشراف دارم از جادوی انوخیان بگیرید تا جادوهای معابد شرقی (ابداع شده توسط افرادی همچون ییتس و کرولی) و جادوهای سلیمانی و... که البته این برای من افتخاری نیست، چون به زبان انگلیسی تسلط داشتم، وقت کافی و ضریب هوشی مناسب داشتم، با افرادی مستعدی هم در این زمینه برخورد داشتم و به سرعت پیشرفت کردم. بخش هایی از چنین آموزه های سری را هم در کتاب سایه ها آورده ام، اما آیا این به راستی فریبکاری نیست اگه بگم من این چیزها رو به تو یاد میدم و تو خوشبخت میشی. وقتی در تمام این مراسم به خدایان عهد عتیق و مصریان باستان متوسل می شویم، وقتی شیاطین و نیروهای مطرود را بر می انگیزیم، وقتی سنت هایی مثل ویکا فرهنگ برهنگی، نبود خیر و شر و دوخداایی (اله و الهه بانو) را ترویج می دهند و در تضاد آشکار با باورهای ما و دانش درونی شده ی ماست، آیا می توانیم به چنین راهی برویم و انتظار موفقیت داشته باشیم. البته نتبجه می گیریم و کسی منکر این نیست، هیچ کس هم این راه را نبسته و همه ی کتاب های لازم در دسترس همگان هستند (چه فارسی و چه انگیسی). اما من دارم راجع به موفقیت، خوشبختی و رستگاری واقعی صحبت می کنم. در فیلم های هالیوودی انسان هایی با قدرت های خارق العاده می بینیم، انسان که نه ابر انسان هایی میبینیم که در زد و خورد با نیروهای شر آنها را مغلوب می کنند و در این میان آدم هایی عادی یا به گروگان گرفته می شوند یا به گوشه ی پرتاب شده، همان جا از ترس جانشان پناه می گیرند... و این فیلم ها به طور ناخود آگاه به ما القا می کنند که انسان برای انجام کارهای بزرگ و برای مبارزه با شر و حتی برای خوب و مورد پسند واقع شدن باید غیر عادی باشد و آدم های عادی ضعیف و به درد نخورند. اما آیا می دانید همین آدم ضعیف و به درد نخود چه عظمت و چه مهندسی خارق العاده ای در درون دارد؟ بنده مدتی است که به امر تغذیه و سلامتی علاقمند شده ام و برای یافتن تغذیه سالم و مهم تر از آن یافتن این سوال که انسان گوشت خوار است یا علف خوار کتب بسیاری را زیر و رو کرده و پای صحبت متخصصین این امر نشسته ام. از کتب و نظریات غربی ها تا یوگی ها هند و این اواخر به مطالعه ی  کتاب قانون بوعلی سینا پرداخته ام. در این مدت با شگفت های بسیاری در مورد بدن انسان مواجه شده ام و متوجه شده ام بدن ما چرا اینطور خلق شده، قبلا فکر می کردم می شد که جسممان طور دیگری آفریده شود اما حالا فهمیده ام همه چیر دلیل دارد، هر رگ، هر سلول، هر عصب به هدف خاصی طراحی شده و مسیر خاصی برایش معین گشته است به طوری که حتی تغییری کوچک در اندام بدن، مثلا باز و بسته شدن پلک پائینی به جای پلک بالایی، مستلزم تغییرات بسیار در بدن است که دقیقا با رنج و دشواری های بسیاری همراه است. همه چیز در بدن کامل است، کامل به معنای واقعی کلمه، همه چیز در سر جای خودش است، همه چیز به ساده ترین و موثرترین شکل ممکن ساخته شده. سیستم گوارش ما به قدری موثر و اقتصادی طراحی شده که می تواند انرژی کل بدن برای تمام روز از تنها یک عدد خرما یا یک دانه سیب تامین کند و این دقیقا در مورد همه چیز ما صدق می کند. حالا خداوندی که چنین بدن خارق العاده ای برای ما ساخته یا نمی توانست ما را قوی تر یا با قدرت های ماورایی بیشتر بیافریند یا این خدا ناتوان بوده یا حکمتش ناکافی بوده؟ به نظر شما حق با فیلم های هالیوودی است یا با خدایی که شما را به بهترین شکل ممکن آفریده و به جای کجراه و بیراهه رفتن شما را سفارش به سادگی، به ایمان و نیکی به خلق می کند؟ براستی باید در این مورد فکر کرد.

حالا چرا اینها رو گفتم برای اینکه بگم یه کنفرانس می خوام تو یاهو بذارم راجع همین موضوع یعنی اسم وبلاگ و اینکه در آینده باید چه مسیری رو اتخاذ کنیم و بیشتر در چه موردی بنویسیم بحث کنیم، که شرکت توی اون برای عموم آزاده. فقط دوستانی که توی لیست یاهوی من نیستن لطف کنن، آی دی بنده ی حقیر RightTheProphet@yahoo.com رو اد کنن تا بتونن تو کنفرانس شرکت کنن. زمان کنفرانس هم به نظرم همین جمعه (هفدهم) ساعت 10:30 شب خوب باشه. حالا اگه دوستان زمان دیگری رو پیشنهاد بدن که تغییرش میدیم وگرنه همین خوبه.

موفق باشید. خدانگهدار

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/12/13 و ساعت |

من برگشتم اما خیلی روش حساب نکنید. دلم برای دوستان تنگ شده؛ برای گرگ نقره ای دانشمند و محققم، برای شینوبی عزیزم، برای راک ایدر وفادار، سپنتا، کیان، فریال، دیابلرو، نئو، نگهبان، جادوگر 150 و بقیه دوستان.

چندتا از دوستان کتاب بنده رو خواسته بودم. البته خودم دیگه کتاب رو ندارم اما ترتیبش رو می دهم، فقط یه کم صبر کنید. دیگه اینکه یه کم وقت لازمه تا چیزایی که تو این مدت گذاشتید رو بخونم، ببینم به کجا رسیدیم. یه چیز دیگه هم به جناب حسن که گفته بود متن ها رو ترجمه کنید تا ما هم بفهمیم؛ باید بگم که من اینجا فقط برای دل خودم می نویسم و خودم رو به نوشتن متن های خواننده مدار معذب نمی کنم، چرا تو وبلاگ قبلی (آموزش افسونگری) اینطوری بود یعنی خودم رو می ذاشتن جای خواننده ای که اطلاعاتش در حد صفره و خیلی ساده می نوشتم اما اینجا اینطوری نیست، اگه هم می خوایید بگید خوب ما چه گناهی کردیم باید عرض کنم که هیچی فقط دیر رسیدید که البته این نه خوبه و نه بده، جمله ی اول کتاب فره ورتی کیهانی که یادتونه:  

"Let those who walk in these realms know that there are only those signs which are needed, signs you which come forth from within."

 

" بگذار آنان که در این راه گام می نهند، بدانند که تنها نشانه هایی خواهد بود که لازم است، نشانه هایی که از درونتان می آیند."

 

دیگه هم اینکه رام الله چند ماهی میشه آزاد شده، اما با قرار موقت تا روز دادگاهش. البته حق با شماست که نمیشه یه استاد واقعی رو دستگیر کرد اما این جمله یه کم ناقصه می شه اینطوری کاملش کرد که یه استاد رو اگه نخواد نمیشه دستگیرش کرد. اما لطفا دیگه راجع به این چیزا بحث نکنیم چون به ما مربوط نیست.

حالا بذارید با دو تا مطلب این بحث رو به پایان ببرم، یکی یه داستان از کتاب سوی فعال بینهایت (که در ایران کرانه ی فعال بی کرانگی ترجمه شده) اگه جناب راک رایدر دوست داشتن قرار ملاقات اجتناب ناپذیر و فصل بعدش نقطه ی گسست از این کتاب رو اینجا بذارن. که به نظر من این دو فصل از سودمند ترین و مهمترین بخش های کتب کاستاندا هستن، البته نقطه ی گسست یک کم ترجمه اش اشکال داره که حالا لازم نیست نگرانش باشیم.

 اما داستان:

 

"... سپس دون خوان حرفهای معلمش را بیان کرد و به من گفت داستان به مردی اشاره دارد که از افسردگی عمیقی رنج می برد. رفت تا بهترین دکتر آن موقع را ببیند و هیچ یک از دکترها نتوانستند کمکی به او بکنند. سرانجام به دکتری پیشرو، درمانگر روح، رسید. دکنر به بیمارش پیشنهاد کرد که شاید بتواند تسکین را و پایان مالیخولیایش را در عشق بیبد. مرد پاسخ داد که عشق برای او مشکلی نیست، زیرا احتمالا او چنان دوست داشته شده است که هیچ کس مثل او دوست داشته نشده. پیشنهاد بعدی دکتر این بود که شاید بیمار باید به سفر برود و قسمتهای دیگر دنیا را ببیند. مرد پاسخ داد که بی هیچ مبالغه ای او در هر گوشه ی دنیا بوده است. دکتر سرگرمی هایی همچون هنر، وزش و غیره را توصیه کرد. مرد به هر یک از توصیهایش با همان لغات پاسخ داد که او این و آن کار را کرده و تسکینی نیافته اس. دکتر حدس زد که شاید مرد دروغگویی علاج ناپذیر است. او نمی توانست تمام این کارها را، آن طور که ادعا داشت، کرده باشد، اما چون دکتر درمانگری خوب بود، آخرین راه حل را به او نمود. او فریاد زد:

آخ، من بهترین راه حل را برایت دارم آقا. باید در اجرای نمایش بزرگ کمدین روز حضور یابی. او تو را تا حدی شاد خواهد کرد که هرگونه افسردگی خود را فراموش می کنی . باید نمایش گاریک بزرگ را ببینی.

دون خوان گفت که مرد با اندوهناک ترین نگاهی که می توانی تصر کنی به دکتر نگریست و گفت: دکتر اگر توصیه ی تو این است، من از دست رفته ام. هیچ درمانی ندارم. من همان گاریک بزرگ هستم."

سوی فهال بی نهایت، ص 131-132، ترجمه ی مهرانه کندری

 

و متن دومی که یه دلنوشته از جبران خلیل جبران با ترجمه ی مسیحا برزگره که یه جورایی زبان حال من هم هست. یعنی بعضی وقتا فکر می کنم اگه من هم می خواستم بنویسم همین طوری می شد یا حتی انگار من این متن رو نوشتم، دقیقا احساس می کنم موقع نوشتنش چه حسی داشته...

 

"آه، چه غریبانه زندگی می کنم در این جهان. من شاعرم؛ تنها و پرسه زن خیابان های شما. من تبعیدی تنهایم. تنهایی، مرا به سرزمین های ناشناخته و پر از سحر و افسون می کشاند. تنهایی من، سرشار از خیالات خلاق است؛ خیالاتی که مرا به تماشاگه رازهای زندگی می برند. من چیزهایی می بینم که با چشم سر دیده نمی شوند. دل را باید گشود.

من در میان مردم خویش نیز غریبه ام. دوستی ندارم. وقتی کسی را میبینم با خود می گویم: <<او کیست و چرا اینجاست؟ چرا من و او در کنار هم قرار گرفته ایم؟>>

من با خودم نیز غریبه ام. وقتی صدای خودم را می شنوم، شگفت زده می شوم. در درون، خودم را می بینم که از شنیدن این صدا، پوزخند می زند، فریاد می کشد، می ترسد. وقتی خودم را در آیینه می بینم حیرت می کنم؛ روحم از دلم می پرسد: <<این کیست؟>> بین من و من، دره ی عمیق سکوت قرار دارد.

شگفتا! اندیشه هایم بدنم را نمی شناسند. وقتی در برابر آیینه می ایستم، چیزی را مبینم که روحم از دیدن آن ناتوان است. در چشمانم چیزی می یابم که خویشتن درونیم نمی تواند بیابد.

هنگامی که در کوچه های شهر می گردم، کودکان به دنبالم می کنند و فریاد می زنند: <<این مرد، کور است! بیایید عصایی به او بدهیم تا راهش را پیدا کند.>> از آن ها می گریزم و به دوشیزگانی می رسم که گوشه ی ردایم را می گیرند و می گویند:<<این مرد، کر است! بیایید گوشش را از نغمه های عشق پر کنیم.>> از آن ها نیز می گریزم و به پیران می رسم. آن ها با دستانی لرزان مرا نشان می دهند و می گویند: <<آه، این مرد، دیوانه است! او در دنیای ارواح زندگی می کند.>>

غریبانه در دنیای شما آدم ها می گردم و جایی را نمی یابم تا بیاسایم. هیچ کس به ژرفای خیالات من راه نمی یابد.

صبحگاهان، وقتی چشمان بی خوابم را می گشایم، خود را زندانی غاری تاریک می یابم که از سقف آن، حشرات آویزانند و بر کف آن، ماران و موران می خزند.

شاعرم من؛ غریب و تنها. آنچه را می خواهم نمی یابم؛ و آنچه را که می یابم، نمی خواهم..."

برگرفته از دلتنگی ها، چاپ 83، تهران، خانه معنا

 

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/12/10 و ساعت |

The boy looked at the book with wonder and awe. It was a book of 85 pages. Its cover was made from leather.

کتاب فره ورتی کیهانی

He began to read:

 Introduction

 

"Let those who walk in these realms know that there are only those

Signs which are needed, signs you see which come forth from within."

(Pseudo-Dionysius, Seance, 15th September 2111(6)

 

Cosmic meditation is fundamentally a practice that involves the universe from the viewpoint of the spiritist philosophy. It can be said, for the spiritists, that it involves the universe as a community or continuum of spiritual beings. Yet for philosophers, a cosmic meditation based on a philosophy of pure or raw experience would be thought to involve centers of experience, or entities, participating in a process of meditation as built up out of the most basic elements of experience. In an interesting way, cosmic meditation and the ways it is done by both the spiritists and the pure experientialists would seem to overlap, they would seem to share many areas and spaces of thought in common. Perhaps this is true of many - or even all - of the schools of meditation, they overlap at various points or meeting spaces, revealing a zig-zag line of connectedness, or a community of meditators and a continuum of minds.

Beyond what we have just said as to the nature or function of cosmic-style meditation, it might be asked if it is really just another metaphysics, somehow trying to gain an audience or a public of spirituality-seekers? However, if we detach ourselves from such cultural propaganda and examine the simplicity of the process, we can surely see that this way of doing meditation does not conflict with certain areas of contemporary value. Nor does it attempt to exclude any type of practical effort at maintaining a 'practical' lifestyle; rather, it seems to bring its own space. For cosmic meditation is simply a process for exploring our experiences inwardly, whereby we grow into a deeper relationship with the universe as we see it - an exploratory voyage of self-discovery, which extends the horizon of human awareness in all directions. It appears as an approach to self-awareness and grows into an understanding of what the self and what awareness truly are.

In brief, it is self-understanding, or understanding that takes us very far and connects us to all that we meet along the way. While it is true that this pathway of 'cosmic meditation' may appear to be like some schools of metaphysics; it does not rise to the surface of the mind as a particular teaching or dogma, or as any special type of doctrine. It quite simply appears as a givenness or way of thinking. We know that metaphysics has been questioned from all directions of thought and has suffered a loss of credibility, whereby it has fallen from a position of honor to one of uncertainty and lack of trust, This is simply because metaphysics was seen as an exclusively human enterprise, rather than as a venture which involved both human efforts and the cooperation of the spirit. So cosmic meditation is a process, a practice, or method, which grows within human experience and involves the universe of the spirit as we might in any deep personal relationship. Once we are working with spiritual components or energies in our process of identifying with the universe, we then realize why the definition of meditation as 'the action of the mind upon the universe of the spirit' is the most apt description of what is happening in this process of self-realization.

In these chapters we move from a general spiritism to the explanations of some phases of Haitian esotericism, finally ascending to the astral plateaux of Thibet – because ultimate reality for cosmic meditation may be found in the lifestream of the esoteric Lamaism of Bon, the vudu-mysticism, or essential shamanism, of the Himalayas. This movement of consciousness is a technique that operates as both a methodology of interactions and as a mythology of interactive explorations - and at many levels of imagery, speculation and intuition of the ultimate roots of esotericism. As you open your inner eyes you will see that this lifestream is an extensive journey in the suggestiveness of the mystical and symbolic realms of many cultures and values. We experience this richesse of the occult imagination; yet, we have not been convinced that there is any final form of truth, which would thereby close the doors to our quest. Rather our outlook is never to be finalized, never exactly defined or revealed in any of the existing systems. By contrast, we see each outlook, each defined word, each revelation, each experience, as continuing steps in the mystical pathway - leading on to that consciousness which is open and intuited in all mystical interpretations.

Michael Bertiaux

Chicago, September…, 2006

He didn't understand so much, but felt it is something good, something deep, that he explored and longed so much. And he promised himself to read to a to z.

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/12/03 و ساعت |

Well, well, well.
Look what we have here; two wolves, one girl and a half dozen of essays not as much worthy and extensive as I like.


Anyway, just let me narrate a story for you good guys, this is an old synchronically modern story, I've been told once a while and like to share it with you now:


"Once upon a time, in a small, rural area there was a boy, oh not an average, but a gifted one. He was so clever and understanding. But unfortunately He didn't like humans and social interactions. He spent his all long days studying and studying and studying… to find out secrets of the universe _as he called it_ Of course he didn't have least idea of what these secrets could be, but he only felt that there must be some.  Ok, let me think, what was the first books he read or No, maybe you like to know this boy first. I didn't describe him good, even I didn't tell his name to you. So let's go back to the beginning; once upon a time in a small rural county there was a boy named Sakopento, when we meet him first in our story he is 11 _I think_, his height is average, he has black hairs and white skin, a little fat and grumpy and of course sick, too sick to play outside the house and to enjoy fresh air out there. But this is not so bad for him because if you remember I said he didn't like people so much, so he could spend his days inside home and entertain himself there.
Ok, let's back to the books, the first books he read were from Eric Von denicken (not so sure about spelling, anyway) he received them as a gift from his uncle that realized the gift of the boy and tried to soothe his thirsty with these books.
Sakopento read all Denicken's; Gold of gods, 8th wonder of world, Chariot of gods, Beyond the earth, Trick of Gods. Well, I admit these were too much for a boy of 11 and he could grasp all the meanings and denotations beneath the text but his mind and psychic powers were growing. UFOs were his first subject of interest and he read many cheap books about it, however he heartedly believed in UFOs he left this subject behind for being so much scientific and materialistic as he tended to more spiritual teachings of East. I cannot leave this unmentioned, having known more information on UFOs  he came back to them many years later, but now let's seal it for good.
 He then, interested in the subject of "Pyramids of Egypt", this great wonder of our world, and sought out the secrets there. Gaza Desert, Sphinx Sculpture, Pyramids of great heights and preciousness of Architecture, all of these bestowed him a great imagination, a world of myth and secret that everything was possible inside there. However these hopes soon turned to a better disappointment. There was nothing practical in it, not even one secret revealed him. Many said that there are secrets there but nobody knows what exactly they were, and how to get them.
So he abandoned his quest for secrets, at least for 5 or 6 years, 'til mysterious entrance of that guy to their small town, it was told that he's nut. People called him old crazy dog, except Sakopento. He could see a strange light in the eyes of the old man and this sometimes soothed him, sometimes upset, but above all this old man had a magnet effect on Sakopento, he liked to accompany the old man to listen to his words and sometimes _if it was necessary_ to protect him from idle children and fellows, wanted to hurt him.
One day, under hot sun of midsummer, Sakopento found the old man bloody and injured. He approach him and with a deep, sad voice groaned: "Sire, what's happened to you?" of course, the word sire was too high for a old beggar, maybe there was no one in their town worthy of being called sire, but Sakopento told this spontaneously. Old man answered: "be still my son, I'm ok." "I am ending this period of my life. It's not me to be afraid about, but you. I see you have a gift but it's spoiling here, with these bastards around you… Take this book; it will lead you to great ways."


Son took it, and then looked it. It was Cosmic Meditation of Michael Bertiaux.
Son looked to the old man with a strange look. What did that mean? "Meditation". He asked, but there was no answer but a faint smile of the old master _As he learned later_. Then it was loneliness. Old man left their town for good, as if, he was only there to deliver this recipe to Son. And son was startled, unaware of what wonderful and strange happenings would come to him in near future…


To be continued…

 

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/11/30 و ساعت |
سلام

چقدر ناله و فغان می کنید، دلم کباب شد!

باشد وبلاگ را حذف نمی کنم، البته به شما هم نمی دهمش و خودم مثل قبل به آن سر می زنم و نظارت می کنم و شاید مطلب هم نوشتم.

پس خوش باشید!

   زنده باد عشق، زنده باد امید و زنده باد جادوگری!!

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/09/16 و ساعت |
سلام.

همان طور که گفته بودم قرار بود در روز موعد وبلاگ را حذف کنم، اما با صحبتی که با برخی دوستان شد قرار شد چند روز دیگر هم دست نگه دارم و به دوستان فرصت دهم تمام آنچه را که احتیاج دارند ذخیره کنند.

به هر حال تا چند روز دیگر هم برای حذف وبلاگ، دست نگه می دارم.

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/09/11 و ساعت |
این وبلاگ به زودی ( تا سه روز دیگر) حذف خواهد شد، از دوستان تقاضا دارم، آن مطالبی را که نمی خواهند از بین برود در کامپیوتر خود ذخیره نمایند.
+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/09/05 و ساعت |

در مطلب شیوه ی مطالعه ی  آثار کرولی کتب و آثاری معرفی شده بودند که می توانید همه آنها را از کتابخانه ی هکت دانلود کنید. 

با سپاس از دوستانی که یاری ام کردند.

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/07/03 و ساعت |

دوباره سلام

نمی خواستم به این زودی دوباره پستی بدم ولی به دلایلی که می گم این کارو کردم.

خیلی از دوستان راجع به کرولی از من سوال می کنند و اینکه چطور باید کتاب های اون رو خوند، البته من اصلا قصد ندارم وارد این مسائل بشم، چه اینکه اگه قصد داشتم مطالب کرولی رو آموزش بدم یه وبلاگ تکی می ساختم اسمشم می ذاشتم کرولی و به بررسی کتاب ها و درس های اون می پرداختم، اما از اونجایی که امروزه بیشتر کتاب ها و مطالب کرولی در دسترس همه است، یه سری توضیحات بهتون می دم که بیخود دور خودتون نچرخید و بدونید چکار کنید، البته اینا واسه کسایی که خمیر مایه اش رو دارن و در حد قابل قبولی انگلیسی می دونن:

دروس کرولی یا بهتر بگم کل دروسی که توسط آرگنتوم استروم منتشر شده اند، در چهار دسته ی A، B ، C و D طبقه بندی شده اند. که از هر کجا این دروس رو بگیرین جلوی Class و همین طور در آغاز اون مطلب یکی از این چهار تا رو نوشته، که معناشون اینه:

A = نمایان گر کتبی است که به هیچ وجه قابل تغییر نیستند، حتی اگر این تغییر در حد اصلاح شیوه ی نگارش باشد. این متون توسط استادی نگاشته شده که امکان انتقاد به آنها حتی از سوی رئیس سازمان وجود ندارد.

B = نمایان گر کتب و رساله هایی هستند که توسط پژوهشگران معمولی، تحصیل کرده ها (در علوم مربوطه) و افراد مشتاق نگاشته شده اند.

C = شامل متونی است که تنها به عنوان محرک و انگیزه دهنده و نه هیچ چیز دیگر فرض می شوند.

D = شامل مراسم و دستور العمل های رسمی می باشند.

برخی متون و کتب به بیشتر از یک دسته بندی تعلق دارند یا به هیچکدام از این چهار گروه تعلق ندارند.

و اما اینکه چه چیزهایی را بخوانید. در سازمان کرولی همان طور که قبلا گفتم شاگردان طبقه بندی می شدند و با توجه به سطح شاگرد به او آموزش هایی داده می شد. اولین سطح "سطح دانش آموز Student Period " نام دارد. که در این سطح تازه کاران به آموز مقدمات می پردازند و پس از آموختن همه ی دروس در صورتی که از عهده ی امتحان بر آیند و مایل به ادامه ی کار باشند مراسم تشرف را اجرا کرده وارد سطح بعدی به نام "سطح کارآموز" می شوند که در کتب کرولی به این صورت نشان داده می شود: PROBATIONER GRADE 0=0

حالا شما برای شروع کار باید فقط و فقط کتب و آثار مربوط به سطح دانش آموز را بخوانید. دقت کنید که در حالت عادی و زیر نظر استاد و نظم و پشتکار کافی طی این مرحله سه سال و نیم به طول می انجامد! و اما متونی که باید مطالعه بفرمائید:

1.    The Equinox

From No. I to the current number

2.    Raja Yoga

by Swami Vivekananda

3.    The Shiva Sanhita, or The Hathayoga Pradipika

4.    Konx Om Pax

by Aleister Crowley

5.    The Spiritual Guide

by Miguel de Molinos

6.    777

by Aleister Crowley

7.    Dogme et Rituel de la Haute Magie

by Eliphas Levi; alternately, its translation by A. E. Waite

8.    The Goetia or The Lemegeton of Solomon the King

9.    Tannhauser — The Sword of Song — Time — Eleusis

by A. Crowley

10. The Book of the Sacred Magic of Abra-melin the Mage

11. The Tao Teh Ching

12. The Writings of Kwang Tze

 

دقت کنید که شماره ی 1 را می توان مجله های منتشر شده توسط سازمان جادوگری نامید. که شما حداقل باید جلد اول equinox از شماره ی یک الی 10 و Blue Equinox را مطالعه بفرمائید. به جای کتاب های یوگای معرفی شده _اگر آنها را پیدا نکردید من کتب یوگای انتشارات فراروان را پیشنهاد می کنم (البته این کتب ممنوع شده و دیگر تجدید چاپ نمی شوند اما اگر جایی دیدید کتاب یوگایی را انتشارات فراروان چاپ کرده بود حتما بخرید در ضمن با دفتر این انتشارات هم تماس بگیرید با شماره های 66437753 -021 و 66921378 -021 و بپرسید که آیا هنوز کتبی در زمینه ی یوگا دارند یا خیر و اگر داشتند در سفارششان تردید نکنید.) نکته ی دیگر اینکه در متون کرولی از اعداد رومی Roman Numerals برای شماره گذاری استفاده شده، که بگذارید نحوه ی خواندن این اعداد را نیز قدری برایتان شرح دهم:

مقدار عددی هر حرف لاتین به شرح زیر می باشد:

 

 I = 1, II = 2, III = 3, IV = 4, V = 5, VI = 6, VII = 7, VIII = 8, IX = 9, X = 10, XI = 11, XII = 12,…, IXX = 19, XX = 20, …, IXXX = 29, XXX = 30, …, L = 50,    C = 100, D = 500, M = 1000

 

دقت کنید عدد چهار به صورت پنج V منهای یک I نوشته شده. همین طور عدد نه به صورت ده X منهای یک I . این یک قاعده ی کلی است که همیشه باید رعایت شود، مثلا برای نوشتن بیست و هشت می نویسید XXVIII اما دیگر برای بیست و نه نمی توانید بنویسید XVIIII بلکه باید بنویسید سی منهای یک به این صورت IXXX . همین حالت برای چهل است که می نویسیم پنجا منهای ده XL یا چهارصد که می نویسیم پانصد منهای صد CD .

 امیدوارم فهمیده باشید چه می گویم، چند مثال بیشتر هم در زیر آمده تا بیشتر روشن شوید:

CCCXLV = 345

CDXC = 490

CDLXXIV = 474

CMXXIX = 929

MMCMXI = 2911

چند تا مثال هم می دم که خودتون حل کنید:

CMLXIII = ?

DCCCLXXXVIII = ?

DLXX = ?

323 = ?

902 = ?

765 = ?

سخن پایانی: 

دقت کنید که در سطح ابتدایی تنها این کتب به درد شما می خورند و رفتن به دنبال بقیه کتب شما را گیج می کنند و همان طور که یکی از دوستان به درستی اشاره کرده بود متن این کتب دشوارند چرا که کرولی در دانشگاه کمبریج تحصیل کرده و هرچند که تحصیلات را نیمه تمام رها کرد اما در همان مدتی که در دانشگاه بود آثار بسیاری را مطالعه کرد و سطح سواد ادبی اش را بالا برد، در نتیجه کتبش علاوه بر ارزش جادویی ارزش ادبی و هنری هم دارند و به راستی برای درکشان به تسلط کافی بر زبان انگلیسی نیاز است.

به هر حال امیدوارم این مقاله دوستان مشتاق آثار کرولی را راهنمایی کرده باشد و از سردرگمی و اتلاف وقتشان جلوگیری کند. برای اطلاعات بیشتر به لیبرCCVII ( A syllabus of the official instructions of the A.·.A.·.) رجوع کنید.

اگر در مورد این مقاله سوال دارید بپرسید اما لطفا در سایر موارد سوال نفرمائید، چون پرونده ی کرولی برای ما همین جا بسته شده.

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/06/27 و ساعت |

با سلام به همه ی دوستان و مشتاقان جادو که احتمالا تعدادشان فعلا چندان زیاد هم نیست!

چند روز پیش برای تالار گفتمان هکت به همراه یکی از دوستان به دنبال سایت ها و وبلاگ هایی بودیم که آمورش جادوگری می دادند تا به معرفی و نقد آنها بپردازیم. اما متاسفانه هر چه گشتیم کمتر یافتیم و واقعا مایه ی تاسف است که بضاعت ما در مورد جادو تا این حد پائین است و هر کس که در موتور های جستجو به دنبال چنین موضوعاتی بگردد با مطالب عجیب و غریبی روبرو می شود؛ از خرافات و چرندیات گرفته تا سرقت از وبلاگ های دیگر.

حالا چرا اینها را گفتم؟ چون وبلاگ ما که هم اکنون چون گلی نوشکفته با ساقه ای ترد و شکننده اش در این فضا سر برآورده، و اگر کسی وبلاگ های اینترنتی را جستجو کند دیگر تنها چرندیات یا خرافات را نمی یابد بلکه وبلاگ ما نیز در نتایج جستجو نشان داده خواهد شد و واقعا این رسالت عظیمی برای ما و تعداد انگشت شمار دیگر وبلاگ هایی است که در این زمینه کار می کنند تا اطلاعات درست و مفیدی را به دوستان منتقل کنند. و شاید روزی وقتی به گذشته بنگریم به کاری که کرده ایم افتخار کنیم و اصلا باید چنین باشد، چون ما ابدی نیستم و همه مان دیر یا زود از یکدیگر جدا شده و هر که پی کارش می رود و این تنها نتیجه ی کار ماست که باقی می ماند.

پس این خیلی مهم است که کارمان را درست انجام دهیم، شاید پنج یا ده سال دیگر هیچ کس احتیاجی به چنین مطالبی نداشته باشد و جادو نیز به دانش عمومی همه تبدیل شود اما امروزه اطلاعات در این زمینه بسیار اندک و حتی نایاب است. و تجربه نشان داده هر کجا تاریکی جهل حکمفرما باشد، سر و کله ی اوباش و شیادان هم پیدا می شود. پس باید تلاش کنیم تا مطالبی مفید در اختیار دوستان قرار دهیم و نور دانش را به این زمینه از علوم مطرود و ممنوعه بتابانیم.

اینکه ما انگیزه نداریم یا نمی خواهیم وبلاگ ادامه یابد را باور ندارم، همه ی ما سرشار از انرژی و اقتدار هستیم و اینجاییم تا بخشی از افسانه ی شخصی مان را بارور کنیم و همینجا می مانیم تا کارمان پایان یابد.

پس،

منتظر درخشیدن و خروشیدن همه ی نویسندگان وبلاگ در تمام موضوع های مطرح شده باشید _چنان که قبل از این نیز بوده_ و من به عنوان پدر خوانده ی این وبلاگ این را به همه ی دوستداران و خوانندگان عزیزی قول می دهم.

با سپاس

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/06/25 و ساعت |

جادوی خائوس که نوعی از جادوی مراسم است، برای بار اول در دهه ی 70 در وست یورگشایر انگلیس راه اندازی شد.  تمرین کنندگان این نوع جادو ادعای شکل دادن به واقعیت را دارند (آنها ادعا می کنند که قادرند واقعیت مورد نظرشان را به وجود آورند). در واقع تکنیک های بسیار کمی وجود دارند که تنها مختص به جادوی بی نظمی باشند (مثل استفاده از اشکال در مهرهای جادویی)، در حالی که بیشتر تکنیک ها از جادوهای یا حتی ادیان دیگر قرض گرفته شده اند. جادوی بی نظمی جادویی بسیار فردی است به طوری که فرد می تواند تمرین ها را بنا به مذاق خود تغییر دهد یا از اعتقادات و فلسفه های دیگری قرض بگیرد. که به این صورت می توان جادوی بی نظمی را یک "فرا دین" یا "دین برتر"(دقت کنید در اینجا منظور از دین برتر، دین بهتر نیست بلکه تنها منظور دینی است که ورای دین های دیگر قرار می گیرد)، نامید.

برخی از منابع مشترک تاثیر گذار در این فرقه عبارتند از: جادوی مراسم، نظریه های علمی، ریاضیات، داستان های علمی – تخیلی، ادیان بزرگ جهان و تجارب شخصی.

البته دقت کنید که در این نوع جادو حتما لازم نیست همه چیز را با همه چیز وفق داد یا مثلا دو رشته ی مختلف که در کنار هم قرار می گیرند حتما با هم همخوانی داشته باشند. بلکه تمرین کنندگان این جادو برای رسیدن به هدفشان، به طور موقتی بخشی از یک دانش را به عنوان حقیقت فرض می کنند (که حتی شاید با بخش های دیگر هم در تضاد باشد)، هر چند که جادوگران بی نظمی بسیار گوناگون اند اما معمولا با روان پریشان و جامعه ستیزان (کسانی که عرف جامعه را نمی پذیرند) تشابهات بسیاری دارند. ترنس مک کنا و رابرت آنتون ویلسون در این زمینه بر جادوی بی نظمی تاثیر گذارده اند (رابرت آنتون ویلسون را که نمی شناسم! اما ترنس مک کنا جادوگری بود که در رویابینی و سفر به دیگر سو تبحر داشت و داستان های شگرفی از موجودات و دنیای آن ور تعریف می کند. البته عمده ی تجربیاتش تحت تاثیر دارویی خاص _دارویی با نام تجاری DMT_ بوده که حداقل از نظر من، این موضوع، اعتبار گفته هایش را کم می کند.)

جادوی خائوس را می توان به طور خلاصه، مخلوطی از عقاید پست مدرنیسم و جادوهای رازورزانه نامید. و دقت کنید در تمام سنت های جادوگری بر حفظ کردن شیوه ی پیشینیان و تغییر ندادن مراسم تاکید شده، طوری که حتی ممکن است تخلف از این قانون به اخراج تمرین کننده بینجامد در حالی که همان طور که در بالا هم ذکر شد، چنین چیزی در جادوی بی نظمی وجود ندارد، و این بزرگترین تفاوت جادوی خائوس با سایر انواع می باشد.

کتاب هایی در زمینه ی جادوی بی نظمی: آپیکرسوس (یا مقاله ای در مورد تمرین های متفاوت جادوی بی نظمی)، جنبه های متفاوت احضار موجودات اثر فیل هاین (دقت کنید در فارسی بهترین ترجمه برای چنین چیزی می تواند جنبه های مختلف تسخیرات باشد اما از آنجا که در کتاب هیچ اشاره ای به تسخیر نشده و تنها به شیوه های مختلف احضار موجودات بسنده شده من هم اینگونه ترجمه کردم)، جنبه های مختلف تانترا اثر فیل هاین، جستجوی دسته جمعی در جادوی نفس اثر فیل هاین (این تمرین ها اول بار توسط اسپر و در فرقه ی معروفش یوت به طور سری تمرین می گشت، در این کتاب جناب هاین و عده ای از شاگردانش به تمرین و بررسی این تمرین ها پرداخته اند و نتیجه را در دسترس عموم قرار داده اند)، جادوی بی نظمی آماده ی طبخ اثر فیل هاین (این اسم به غذاهای آماده ی طبخی اشاره دارد که اتفاقا امروزه در ایران هم زیاد شده اند و خیلی هم مورد علاقه اند که در آن خانوم خانه دار تنها کاری که لازم است بکند این است که غذا را از قوطی در بیاورد و آنرا گرم کند! فیل هاین هم با انتخاب اسم جادوی بی نظمی آماده ی طبخ می خواهد به ساده و مهیا بودن مطالب ارائه شده در کتاب اشاره کند.)، تماشاخانه ی جادو اثر ری شروین ( که کتابی مهم در مورد جادوی بی نظمی است و توصیه می شود علاقمندان به این نوع جادو حتما این کتاب 43 صفحه ای را بخوانند)، رهنمای سریع جادوی کاربردی اثر عروس دریایی مرده (که به ساده ترین شکل ممکن نحوه ی برپایی یک مراسم در جادوی خائوس را شرح می دهد)، تعریف بی نظمی اثر مارک چائو (که از دیدگاه های مختلف به تعریف واژه ی بی نظمی می پردازد).

به علاوه ی این کتب، چون جادوی بی نظمی معتقد به استفاده از تمام توانایی های موجود می باشد، به تازگی نرم افزارهای (معمولا رایگانی) تولید شده اند که اعتقاد بر این است که با استفاده از امواج کامپیوتر نیروهای بی نظمی را بر می انگیزند و فرد با به کار بردن آنها یا با کمک آنها می توان به آرزویش برسد (آینده را شکل دهد)، یا دست به انجام سایر اعمال جادویی بزند.

 برخی از این نرم افزارها عبارتند از؛V1.0 CHAOS MAGICK SPELL CASTER از شرکت تیفارث، Cybershaman7، Free Focus ، Tele Hypnosis Pro v1.0 ، Ultra Spiritual Protectionو بسیاری نرم افزار های دیگر که با جستجو در اینترنت و سر زدن به آدرس بالا می توانید آنها را پیدا کنید.  

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/05/08 و ساعت |

قبل از توضیح در مورد جناب اسپر بگم که مطلب جناب Neo در مورد عدد کلمات، چونکه کامل نبود حذف شد تا انشاء الله در آینده ای نزدیک مطلبی کامل تر ارائه شود. با سپاس از زحمتان ایشان و سایر دوستان.

spare

استین اسمن اسپر، یک هنرمند فیلسوف و جادوگر علوم خفیه بود. به او نابغه ی زوس هم می گویند. او درست مثل آلیستر کرولی _که با او مراوده ی اندکی داشت_  نابغه ای بود که در زمان خودش قدر او را ندانستند و جامعه ای که نمی توانست او را درک کند به بد نام کردنش همت گمارد. او را منبع الهامی برای تاسیس سازمان "یوت" (انوار ثانتروس)، در اواخر دهه ی70 در انگلیس می دانند.

بسیاری از نقاشی های او از نوع نقاشی خودبه خودی (یا غیر ارادی) است. که در این حالت فرد دستش را آزاد می گذارد و بدون توجه و فکر خاص خطوطی را نقش می کند، پس از آن از دل همین خط خطی ها آثاری یا شکل هایی معنی دار به نظر می رسند. اعتقاد بر این است که چنین شیوه ای از نقاشی اطلاعاتی از ذهن ناخودآگاه یا گذشته های دور را به ما نشان می دهد که گاهی معنای بسیار عمیقی دارند. 

بسیاری از همین نقاشی های او در مهرها و طلسم های جادویی استفاده می شوند. هر چند که امروزه این علائم مورد تائید همه نیست اما اساتید بسیاری بر نوع جادوی او و علائم استفاده شده در آن، صحه می گذارند.

آثار مهم او عبارتند از: کتاب لذت (یا روانشناسی خوشی) که شاید مهم ترین اثر اوست، کتاب تمرینات جادویی زوس (که در آن به شرح آیین ها و مراسم جادویی می پردازد)، نفرین زوس، کتاب ساتیرها (ساتیرها موجودات افسانه ای نیمه انسان-نیمه اسب یا بز بودند.) این کتاب بر خلاف آنچه که ما کتاب می نامیم تنها مجموعه ای از تصاویر بدون هیچگونه نوشته ای است، تمرکز زندگی.

کتاب ها و نقاشی های او معمولا کفر آمیز و به دور از اخلاق می باشند، به همین خاطر بیش از این به مطالب و آثار او نمی توان پرداخت.

---------------------------------------------------------

* این نوع جادو نسبت به سایر جادوها از قدمت بسیار کمتری برخوردار می باشد که از هر نوع جادویی دیگر چیزی به عاریت گرفته و در واقع ملغمه ای از تمام انواع دیگر جادو می باشد و به همین خاطر به آن جادوی بی نظمی می گویند. و تا آنجا که می دانم توسط جناب اسپر رواج یافت.

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/04/25 و ساعت |

به نام الله

خب، سطح یکی دوتا دیگه از دوستان هم بالا رفت که قبل از صحبت در مورد اونا میخواستم کلا در مورد سطوح و معنای هر کدوم صحبت کنم:

سطوح مثبت:

سطح صفر (زمانی که در کنار اسم نویسنده هیچ امتیازی نیست) = تحت آزمایش (و این زمانی است که نویسنده هنوز عضو دائمی وبلاگ محسوب نمی شود و به طور آزمایشی مشغول نوشتن است)

سطح 1+ = تشرف یافته (زمانی است که نویسنده علاقه و توانایی خود را نشان داده و به عنوان عضو دائمی و معتبر وبلاگ شناخته می شود)

سطح 2+ = متخصص (زمانی است که نویسنده علاوه بر علاقه و پشتکار، نشان می دهد که تخصص و دانش کافی در زمینه های مورد بحث را دارد)

سطح 3+ = خردمند (در این سطح نویسنده، علاوه بر پشتکارو غنای مطالب، خودش هم به درک درستی از مطالبی که ارائه می دهد رسیده و نوشته هایش خردمندی او را می نمایانند)

سطح RH = دست راست مدیر (این سطح به نویسنده ای الحاق می شود که تمام توانایی های مدیر از جمله نظارت بر سایر نویسندگان را دارا می باشد و در واقع می توان آن را جانشین مدیر نامید. این سطح به کسی داده می شود که از هر نظر به پختگی رسیده باشد.)

سطح LH = دست چپ مدیر (این سطح نویسنده ای است که بعد از دست راست بالاترین مقام را دارد، می توان آنرا معاون دست راست نیز نامید.)

سطوح منفی:

سطح 1- = بی میل (این سطح به کسی اطلاق می شود که مدتی نسبتا مدید است هیچ پستی ارائه نداده یا تنها به پست مطالب سطحی و غیر عملی اکتفا می کند. و این سطح به طور ضمنی به نویسنده می گوید که "ما منتظر مطلب جدید و با کیفیت شما هستیم!". البته مسلم است یک نویسنده همیشه نمی تواند به وبلاگ سر بزند و من این را می فهمم.)

سطح 2- = در حال عزیمت ( امیدوارم کسی به این سطح نرسد، ولی به هر حال این به معنای آن است که فرد نتوانسته دوره ی آزمایشی را با موفقیت پشت سر بگذارد و مدیر از او راضی نیست و هر چه زودتر باید فکری بکند)

سطح 3- = پایان کار (چند روز پس از دریافت این سطح نویسنده، امتیاز خود را برای نوشتن در وبلاگ از دست می دهد. البته این حالت تنها برای کسانی که هیچ مطلب ارزشمندی برای وبلاگ ننوشته اند رخ می دهد. چه اینکه اگر فرد حتی یک پست ارزشمند هم در دوران نویسندگی اش ارائه داده باشد، هرگز به سطح 3- نمی رسد.)

البته واضح است که این سطوح نظر شخصی مدیر می باشند و به هیچ وجه سطح واقعی نویسندگان را نشان نمی دهد.

و اما دوستانی که سطحشان ارتقا یافته سپنتا، نگهبان و Roc Rider هستند، که علاوه بر ارتقای سطح امکان تبادل لینک با دیگر وبلاگ ها هم به آنها داده می شود.

در مورد گفتگوی یاهو بین نویسندگان به نظرم پنجشنبه ی هفته ی بعد 28/4 ساعت 10:30 شب مناسب باشه، اگه دوستان نظری دارن بگن. موضوع گفتگو هم آشنایی بیشتر نویسندگان با هم و ارائه ی انتقاد و پیشنهاد (نسبت به سایر نویسندگان؛ مطالب یا جهت گیری کلی وبلاگ) می باشد. فقط دوستانی که مایلند در گفتگو شرکت کنند ID مورد نظر خود را حتما به ایمیل من ارسال کنن، تا اگه در لیست یاهو نیستن اونا رو اضافه کنم. چون من فقط با دوستانی که در لیست یاهوی من باشن می تونم چت کنم و بقیه به طور خودکار ignore