چهار ساله ام یه مه سیاه دنبالم کرده . خیلی واقعیه . آدمهایی که نمی شناسمشون اطرافمن . از مه سیاه فرار می کنم ... فرار می کنم .... فرار می کنم ... زمین زیر پام محو می شه . با فریاد بیدار می شم . کابوس تکرار شونده است . خیلی می بینمش . این یه مدت خیلی زیاد شده . تقریبا شده هر شب مامانم نگران می شه وقتی که از خواب می پرم .
شش سالمه همه فکر می کنند جز بچه های خیال باف هستم که البته هستم . تخیلم قویه باهاشون حرف می زنم . توی ذهنم . همه می پرسند چی کار می کنی می گم قصه درست می کنم . احتمالا از همون زمان به نوشتن علاقه مند شدم . الان یادم نمی یاد با کی حرف می زدم ولی همه یادشونه که با یه سری حرف می زدم . اصلا شاید با خودم بودم کسی نمی تونه اینو ثابت کنه چون واقعا مشخص نیست . به هر صورت بچه ها از این دوستای خیالی و نامرئی زیاد دارن .
مدرسه می رم . غذای مورد علاقه ام برنج با ماسته . مامانم می گه باید توی این غذا تجدید نظر کنم چون هر وقت کسی می پرسه چی دوست داری می گم برنج و ماست و آبروی مامانم می ره . دیگه عرصه برای خیالبافی تنگ شده . اولین ضربه از دنیای واقعی را خوردم . الان باید دوستان واقعی داشته باشم باید به دلایلی علایقم را مخفی کنم . مجبورم گاهی ساکت بنشینم . اگر منزوی باشم عیب است و همه می پرسند چرا ساکتی و هنگامی که شیطنت می کنم همه می گویند چرا شلوغ می کنی ؟ کشمکش ادامه دارد نباید ارتباطم با ماورا قطع شود ولی کم رنگ می شود .
هنوز دبستانی ام . علاقه دارم که در حالی که آدامس تو دهنمه شب بخوابم . کیف می کنم وقتی آدامس آش و لاش و صبح از دهنم در میارم . مامانم بر عکس خیلی عصبانی می شه و من سعی می کنم که تا می تونم مخفیانه این کار و انجام بدم . دیشب خواب می دیدم که دارم پرواز می کنم . توی یه جای خیلی سر سبز که پر از درخت سیبه .چهار تا سیب توی یه سبد چوبی می گذارم . می دونم که دارم خواب می بینم .همون جوری پرواز کنان از پنجره اتاق رد می شم و سیب هارو جلوی پنجره می گذارم . سریع از خواب بیدار می شم . توی رختخواب می شینم و بی اختیار سمت پنجره رو نگاه می کنم فکر می کنم که سیبها باید اونجا باشن ولی نیستن . باز هم یه رویا دیدم . دیگه کم کم دارم رویا ها رو با واقعیت اشتباه می گیرم و این اتفاق نباید بیفته .
هنوز دبستان اولین تجربه احضار ارواح رو دارم . احضار روح با تخته ویجا انجام می شه . بعضی از کسایی که تو جلسه حضور دارن می گن نیروی فکر آدمه ولی من فکر می کنم که روح باشه خیلی تعجب کردم ولی نمی ترسم .
وقتی می یام خونه تصمیم می گیرم که تنهایی امتحان کنم . کسی خونه نیست . شمع روشن می کنم . اتاق نیمه تاریکه و شروع می کنم به تمرکز کردن چند دقیقه می گذره و احساس می کنم که جو اتاق داره عوض می شه شعله شمع توی نگاهم داشت تکون می خورد کم کم ترس برم داشت بلند شدم و فرار کردم .
راهنمایی ام ... همه از رفتن به موتور خونه مدرسه می ترسن اما اونجا پاتوق منه . موتور خونه پشت مدرسه است و مجاور یه باغه از سکوتش لذت می برم . اون پشت پر از خرت و پرته از آجر گرفته تا میز و نیمکت ها درب و داغون از کلاس که بیرونم می کنن یا وقتی که کاری ندارم می رم اونجا روی آجرها می شینم . صدای باد و گوش می دم سبک می شم . انگار صدای باد منو با خودش می بره .چشمام و می بندم و فکر می کنم که دارم بسط پیدا می کنم . مدتها گذشت تا فهمیدم اولین برون فکنی ها رو تجربه کرده ام .
ادامه دارد...


