تبليغاتX
مغان
زمان خوبیه برای اینکه یه مختصر درباره تجارب خودم با دنیای ماورا و با ارواح بنویسم . حس می کنم که افق وسیع تری رو نسبت به سابق می بینم . شاید بخوام وبلاگ و تبدیل به دفترچه خاطرات روزانه ام کنم . هر چی که باشه ترس از این دارم که یه سری از خاطرات خاک گرفتم برای همیشه از خاطر زمان محو بشه . یه سری از خاطرات رو آدم دوست داره تا ابد بپوشونه . یه سری دیگرو دوست داره مثل یه کارنامه با معدل بیست نشون همه بده ولی خاطرات من از ماورا جز هیچ کدوم از این دو دسته نیست . نه دوست دارم بازگوشون کنم نه دوست دارم مخفی شون کنم . یه حالت بهت زدگی همیشه همرامه یه حالتی که همیشه باعث گنگی می شه . حالتی بینابینی که مانند جهان بعد بینابینه . مانند خواب و بیداری و مانند گرگ و میش .

چهار ساله ام یه مه سیاه دنبالم کرده . خیلی واقعیه . آدمهایی که نمی شناسمشون اطرافمن . از مه سیاه فرار می کنم ... فرار می کنم .... فرار می کنم ... زمین زیر پام محو می شه . با فریاد بیدار می شم . کابوس تکرار شونده است . خیلی می بینمش . این یه مدت خیلی زیاد شده . تقریبا شده هر شب مامانم نگران می شه وقتی که از خواب می پرم .

شش سالمه همه فکر می کنند جز بچه های خیال باف هستم که البته هستم . تخیلم قویه باهاشون حرف می زنم . توی ذهنم . همه می پرسند چی کار می کنی می گم قصه درست می کنم . احتمالا از همون زمان به نوشتن علاقه مند شدم . الان یادم نمی یاد با کی حرف می زدم ولی همه یادشونه که با یه سری حرف می زدم . اصلا شاید با خودم بودم کسی نمی تونه اینو ثابت کنه چون واقعا مشخص نیست . به هر صورت بچه ها از این دوستای خیالی و نامرئی زیاد دارن .

مدرسه می رم . غذای مورد علاقه ام برنج با ماسته . مامانم می گه باید توی این غذا تجدید نظر کنم چون هر وقت کسی می پرسه چی دوست داری می گم برنج و ماست و آبروی مامانم می ره . دیگه عرصه برای خیالبافی تنگ شده . اولین ضربه از دنیای واقعی را خوردم . الان باید دوستان واقعی داشته باشم باید به دلایلی علایقم را مخفی کنم . مجبورم گاهی ساکت بنشینم . اگر منزوی باشم عیب است و همه می پرسند چرا ساکتی و هنگامی که شیطنت می کنم همه می گویند چرا شلوغ می کنی ؟ کشمکش ادامه دارد نباید ارتباطم با ماورا قطع شود ولی کم رنگ می شود .

هنوز دبستانی ام . علاقه دارم که در حالی که آدامس تو دهنمه شب بخوابم . کیف می کنم وقتی آدامس آش و لاش و صبح از دهنم در میارم . مامانم بر عکس خیلی عصبانی می شه و من سعی می کنم که تا می تونم مخفیانه این کار و انجام بدم . دیشب خواب می دیدم که دارم پرواز می کنم . توی یه جای خیلی سر سبز که پر از درخت سیبه .چهار تا سیب توی یه سبد چوبی می گذارم . می دونم که دارم خواب می بینم .همون جوری پرواز کنان از پنجره اتاق رد می شم و سیب هارو جلوی پنجره می گذارم . سریع از خواب بیدار می شم . توی رختخواب می شینم و بی اختیار سمت پنجره رو نگاه می کنم فکر می کنم که سیبها باید اونجا باشن ولی نیستن . باز هم یه رویا دیدم . دیگه کم کم دارم رویا ها رو با واقعیت اشتباه می گیرم و این اتفاق نباید بیفته .

هنوز دبستان اولین تجربه احضار ارواح رو دارم . احضار روح با تخته ویجا انجام می شه . بعضی از کسایی که تو جلسه حضور دارن می گن نیروی فکر آدمه ولی من فکر می کنم که روح باشه خیلی تعجب کردم ولی نمی ترسم .

وقتی می یام خونه تصمیم می گیرم که تنهایی امتحان کنم . کسی خونه نیست . شمع روشن می کنم . اتاق نیمه تاریکه و شروع می کنم به تمرکز کردن چند دقیقه می گذره و احساس می کنم که جو اتاق داره عوض می شه شعله شمع توی نگاهم داشت تکون می خورد کم کم ترس برم داشت بلند شدم و فرار کردم .

راهنمایی ام ... همه از رفتن به موتور خونه مدرسه می ترسن اما اونجا پاتوق منه . موتور خونه پشت مدرسه است و مجاور یه باغه از سکوتش لذت می برم . اون پشت پر از خرت و پرته از آجر گرفته تا میز و نیمکت ها درب و داغون از کلاس که بیرونم می کنن یا وقتی که کاری ندارم می رم اونجا روی آجرها می شینم . صدای باد و گوش می دم سبک می شم . انگار صدای باد منو با خودش می بره .چشمام و می بندم و فکر می کنم که دارم بسط پیدا می کنم . مدتها گذشت تا فهمیدم اولین برون فکنی ها رو تجربه کرده ام .

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط آوا در 88/06/04 و ساعت |
فکر کنم از زمان قلدری و کله شقیم یه کمی می گذره . احتمالا این حس ها فقط مختص به دوران دبیرستانه شاید هم فقط احساسهای پسرونه باشه که من همیشه سعی می کردم رنگ و لعاب دخترونه بهش بدم به هر صورت گروه دوستی من از اون گروه های دوستی نبود که همه به عنوان لوسهای بچه ننه می شناختنشون . اگه کسی به پر و پامون می پیچید حالشو می گرفتیم حتی اگه اکیپ پسر بودن . یادم می یاد که بد جوری هم با همین خصیصه به ظاهر متفاوتمون پز می دادیم .اینها رو ننوشتم که احتمال ایجاد یه جنبش نیمه فمینیستی رو تو این وبلاگ تقویت کنم فقط نوشتم چون این خاطرات یادم می یومد . حالا چی شد که این خاطرات یادم اومد ... آها ...

داشتم توی خیابون می رفتم یه ماشین بد پیچید جلوم . از قصد این کارو کرده بود معلوم که جناب راننده می خواست با ترسوندن بنده یه کمکی بخنده ( به به چه نثر مسجعی )خلاصه منم که همیشه توی از کوره در رفتن استادم . لگد زدم توی در سمت شاگردش از قضا در پیزوری بود و یه کم تاب برداشت

راننده هم عصبانی شد و یه چندتا فحش نثار من کرد که حالا بماند . ولی احتمالا می باید روز خوبی باشه یا حداقل این چیزی بود که من فکر می کردم . همیشه دوستام به خاطر داشتن این حس خوش بینی مسخره ام می کردند . اما من خیلی نتونستم تغییرش بدم . هی پیش رفتم ارتعاشم واقعا ناموزون بود . چندتا تصادف توی یک روز دیدم . مردم علاقه مند می شدن جلوم دعوا کنند اونم احتمالا سر هیچ و پوچ . منم دست و پام می لرزید و البته کسی نبودم که قبلنا سر این جور مسائل دست و پام بلرزه با خودم گفتم آوا اعصابت ضعیف شده !!! خوب همیشه یه کمی پیاده روی بهم کمک می کنه که رو اعصابم مسلط شم  .کمکم می کنه که به توازن برگردم . یه پیاده رو طویل و گرفتم و مشغول پیاده روی شدم اونم از نوع بی مقصود و بی مقصدش . دو تا جسد موش دیدم که باز اعصابم و خرد کرد ولی همه چی امن بود یه موتور اومد توی پیاده رو یهو برگشت گفت : برو زدم ها برو زدم ها . این حرف تازگی ها نقل و نبات دهان جوونها شده . متعجب شدم و اندکی ترسیدم . ظاهرا امروز روز معامله مثبت با هستی نبود . خلاصه چشمتون روز بد نبینه اومدم خونه برقها قطع بود . کیبوردم خراب بود همه علاقه مند شده بودند راس ساعت ده که می خواستم توی کلاس مجازی رایت شرکت کنم بهم زنگ بزنند . یاهو مسنجر وصل نمی شد و رایت می گفت نشونه ها رو جدی نگیر .

نمی دونم چرا هر وقت می خوایم یه قدمی تو جهت شناخت خودمون بر داریم آسمون ابری می شه !!! همه به یادمون می افتن !!! از اول صبح دردسر داریم تا آخر شب !!! نمی دونم چرا همیشه رشدمون به دست جریاناتی ناشناخته عقب می افته !!!

همیشه فکر می کردم وقتی به سمت تکامل می ری دنیا سازگارتر می شه ولی می بینم که اینطور نیست . تکامل تغییر زیادی رو می طلبه . باید فشار زیادی تحمل کنی . باید زیاد به پیاده روی بری . زیاد بترسی و احتمالا زیاد جسد موش ببینی !!!هیچ وقت این احساس و نداشتم که دارم توی جهت آب شنا می کنم . نمی دونم شما چی فکر می کنید نمی دونم که به تقدیر اعتقاد دارید یا نه ؟ نمی دونم زندگی تون روی نظریه جبر می چرخه یا اختیار ؟ احتمالا برام مهم هم نیست . ولی یه چیزی برام مهمه و اونم اینه که آیا شما هم زمانی که می خواید در جهت تکاملتون به صورت آگاهانه تلاش کنید متوجه این دست اندازها می شید یا نه ؟ اصلا این دست اندازها چیه ؟ چه منشایی داره ؟ چه جوری می شه مرتفعشون کرد ؟ کسی نظری راجع به این موضوع داره ؟

کم کم یادم می یاد که با خودم قول داده بودم که دیگه مطالبی که به دل نوشته معروفن و ننویسم ولی خوب این یکی هم دل نوشته شد یاد دفترچه عقایدم افتادم . خانوم هایی که این پست و می خونن می دونن که راجع به چی حرف می زنم باید برم پیداش کنم . شاید مطلب به درد بخوری توش باشه که درسی  تجربه ای  یا خاطره ای رو زنده کنه .

+ نوشته شده توسط آوا در 88/05/19 و ساعت |
 

رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخر زیر باران می مانند .

با خودم فکر می کنم که حتما حسابی جا می خورید وقتی با عنوان روبرو بشید در حالیکه هیچ چیز در صفحه نمی بینید . اغلب اسرار نیز به همین صورت از دید ما مخفی شده اند. یعنی مثل مطلبی که با رنگ سفید در زمینه سفید نوشته می شود .

زمانی شدیدا روی هاله بینی کار می کردم . تا وقت گیر می آوردم نور اتاق رو کم می کردم و به جایی که باید هاله دستم قرار داشته باشه نگاه می کردم و نگاه می کردم و نگاه می کردم . بدون اینکه بدونم واقعا باید چی رو اونجا ببینم . مدتها بی ثمر می نشستم . حسابی دلسرد شده بودم . ناگهان آوایی شنیدم که می گفت : باید بدانی که به چه می نگری .

برخورد ما با ماورا و جادو هم یه چیزی تو همین مایه هاست . یعنی نمی دانیم چه چیزی می خواهیم افکارمان به قدری متلاطم است که نمی توانیم فکر خود را جهت دهیم . راز سر به مهر همین است .اینکه صبور باشید و بدانید که هستی هر آنچه نیازمند آنید در اختیارتان نهاده فقط باید از آن استفاده کنید . راز سر به مهر این است : رازی وجود ندارد همه چیز مطلبی سفید روی زمینه ای سفید است .

مجبور بودم برایتان فاش کنم چون هستی چنین در خواستی داشت و آن را در قالب نشانه ای نمایش داد .کوتاه نوشتم .به راستی مگر کلام توانایی درک رازهای ساده جهان را دارد ؟ بگذارید راز صفحه در نگاه کسانی که نمی توانند از کلید چب موس استفاده کنند سر به مهر باقی بماند .بگذارید همه فکر کنند تنها جمله ای که در وسط صفحه قرار دارد راز بزرگ من است . زمانی که در نگاهشان حقیقت هویدا شد صفحه را خواهند دید و صفحات را خواهند دید . سنت همیشه اینچنین بوده .

سربلند باشید

+ نوشته شده توسط آوا در 88/05/04 و ساعت |
حالا گرد و غبار کم بود  امروز نوبت خورشید گرفتگیه با خودم می گم این خورشید هم با ما بابا کشتگی داره .

خسته می شم وقتی که احساس می کنم بی خودی دارم می نویسم  زمانی که بی خود یه احساس و بسط می دم و زمانی که هیچی به جز خورشید به نظرم نمی رسه که با اون مطلبم و آغاز کنم .

وسط نگارش یه خاطره یادم می یاد که یکی از دوستانم از یکی از دوستانش شنیده بود و ... :

یه روز یه دانشجویی به اسم امید آقا لطفی در یکی از جلسات آزمون متوجه می شه که جواب هیچ کدام از سوالات را بلد نیست سریع می فهمه که در واقع گند زده و هیچ کدام از راههایی که به فکرش می رسه افاقه نمی کنه مثلا نمی تونسته بلند شه و از سر جلسه آزمون فرار کنه  نمی تونسته به اندازه نمره قبولی تقلب کنه و ... خلاصه اینکه یک کمی به حافظه خاک گرفته اش مراجعه می کنه و یه کمی هم تقلب می کنه و خودش به آب و آتیش می زنه و بعد تصمیم می گیره که از خلاقیتش استفاده کنه زیر برگه برای استاد می نویسه :

 استاد عزیز امید این آقا به لطف شماست    با تشکر امید آقا لطفی

 

من یادم نیست ولی فکر می کنم که این آقا امید تو امتحان قبول شد به کمک تقلب و بذله گویی اش به هر صورت من اگه جای استادش بودم قبولی رو بهش می دادم . شما چطور ؟

همیشه فکر می کردم که برای پیشرفت در ماورا و امثالهم نیاز به دگرگون کردن هست یه کمی که جلوتر رفتم متوجه شدم که بله واقعا باید ارزشها رو دگرگون کرد باید رویکردی متفاوت داشت و معیارها رو تغییر داد و از همه مهمتر باید جسارت داشت تا این تغییرات را پذیرفت . فرآیندی جهانی به تنهایی ما را تغییر می دهد ولی اغلب ما آن را با خود بیگانه می یابیم به آن لگد می زنیم و آن را از خود دور می کنیم . برای هر نظام راز ورزانه ای استحاله لازم است برای روشن بینی باید انرژی را دگرگون کرد و برای برون فکنی نیز تلاشی در همین راستا مورد نیاز می باشد .

اگر ده سال پیش داستان امید آقا لطفی را می شنیدم حتما عصبانی می شدم می گفتم چه آدمی ؟ با تقلب می خواد قبول بشه . آخه اون موقع خیلی خر خون بودم ولی یه زمانی اومد که من هم از میوه ممنوعه تقلب چشیدم .تغییر کوچکی بود ولی نگاهم را راجع به تمامی دزدها و خلاف کارها و حتی قاتل ها تغییر داد باعث شد که چیزی بالاتر را در آنها تشخیص دهم چیزی که به واقع ارزش دیدن داشت و از طریق آن به دید وسیعتری راجع به افراد رسیدم و از آن به بعد انسانهای پست فطرت خیلی کم به تورم خورده اند . آری برای ماورا باید وسیع دید . باید تمامی وجود افراد را مشاهده کرد باید احساساتشان را درک کرد تا بتوان فکرشان را خواند . باید آنها را به تمامی دید تا بتوان از آنها تاثیر مثبت گرفت و با دیدی محدود ( دیدی که هر نوع تعصب و اما و اگر در آن باشد ) نمی توان به این مهم دست یافت . باید گاهی اوقات فریاد زد . دعوا کرد . شیطنت کرد  و به آن آگاه بود . هنگامی که می خواهیم یک دید تازه را جایگزین کنیم گرفتار تلاشی می شویم که طی آن به واقع زندگی را احساس می کنیم نوعی هیجان  نوعی احساس وجود  نوعی انگیزه بقا که فقط می دانی چند لحظه گریبانت را می گیرد و در ادامه آرامشی زاید الوصف که نقاط پرش به آینده مان هستند .

چگونگی دیدن درون افراد و حوادث

۵ نفس عمیق بکشید تا به آرامش نسبی برسید

شروع کنید به تجسم اینکه هاله تان در حال بسط یافتن است تا جایی صداهای چندین متر دورتر از خود را بشنوید و بتوانید با هاله تان مثلا سرحد دیوارهای اتاقی که در آن به تمرین مشغول شده اید را ببینید و حس کنید

تصویری از شخصی که درباره او قضاوتی دارید ( درست یا نادرست ) مجسم کنید .

سعی کنید خود را سرشار از احساسات مثبت نمایید ( با یادآوری خاطرات نیک و...)

تصویر را برای جذب به درون هاله خود وارد کنید

منتظر الهامات باشید . هشیار باشید تا بتوانید فرایافت های خود را جمع بندی کنید . به هیچ عنوان سعی نکنید افکار خود را در این الهامات دخالت دهید . فقط بگذارید انرژی آزادانه به گردش در آید و همه چیز را روشن کند .

شاید این تمرین یک روزه اثر نکند ولی دیدتان کم کم نسبت به اشخاص و حوادث عوض می شود و زمانی متوجه می شوید که همه را جور دیگری می بینید . نمی گویم همه برایتان تبدیل به فرشته می شوند فقط قدری توجیه پذیر تر خواهند شد با بسط هاله به خصوص اگر این بسط از چاکرای قلب صورت بگیرد قادر به هاله بینی و تشخیص بیماری ها خواهید شد و از همه مهمتر اینکه راز همنوا شدن با جریانات حاکم بر جامعه و همچنین یک مجموعه مثلا همین وبلاگ را خواهید یافت آن وقت هیچگاه از هیچ چیزی جا نمی مانید .احساس تاسف نمی کنید و کم تر از گذشته سخت گیر خواهید بود .

حالا می فهمم که چرا یه دفعه وسط نوشتنم که بی هیچ هدفی شروع شده بود یاد داستان آقا امید افتادم . نه تنها چشمها را باید شست و جور دیگری دید . بلکه باید کمی خلاق بود ( مثل من که از داستان های عجیب غریب به نتایج عجیب غریب تر می رسم ) و مثل امید که از کلمات اسمش برای بیان درخواستش استفاده می کند و مثل شما که سعی می کنید معنای این متن را بفهمید .

 

سربلند باشید

 

 

+ نوشته شده توسط آوا در 88/04/31 و ساعت |

ایمان دارم ... به خداوند  به فرشته نگهبانم که مرا تا این جا آورد و همواره همراه من است . نمی دانم توجیه این ماجرا چیست اما می دانم او کنار من است که مبادا پای خود را به سنگ بزنم .

 

هوا گرفته تر از اونیه که بشه درباره خورشید حرفی زد . نمی دونم اگه یه توده گرد و خاک دیگه به شهر برسه برام حکم چه نشونه ای رو داره . مثبت یا منفی ؟ شاید هم اصلا فرقی نکنه . گاهی وقتها از تعبیرات خسته می شم . دلم می خواد به زمانی برگردم که هنوز با هیچ مبحث ماورایی آشنا نبودم ولی بعید می دونم که اگه دوباره فرصت انتخاب مجدد به میون بیاد بدون سرک کشیدن به ماورا بتونم به تمامی چرا های زندگی ام باسخ دهم . هر چه بادا باد .این نیز بگذرد .

نمی دونم چرا وقتی آب و هوا قروقاطی می شه وقتی اتفاقهای شوم دور و برم زیاد می افته و وقتی هیچ چیز جای خودش نیست یاد ویکتور فرانکل می افتم . کسی که همواره بر ناکامی بر معنا طلبی تاکید داشته کسی که نداشتن معنا و چرایی در زندگی را علت نارصایتی و رنج می داند . افکارم مغشوش است . خواستن علت رنج است . این جمله را مرحوم بودا گفته بود کسی چه می داند شاید یکی از بذله گویی هایش است .افکارم مغشوش است . هر کس چرایی برای زندگی دارد با هر چگونه ای می سازد . این یکی را مرحوم نیچه گفته ولی تعجب می کنم وقتی که می گفت خدا مرده نقش این جمله در زندگی اش کجا بود .افکارم مغشوش است و به خاطر نمی آورم که آیا نیچه این جمله رو گفته یا مرحوم دیگری .

فلسفه زندگی ام را یافته ام ولی رنج کم رنگ تر نشده . کجاست فرانکل که بگویم معنا کمکی به زندگی من نکرده است .که بگویم نطریه اش لوگوتراپی ( معنا درمانی )  نتوانسته به رنجهای زندگی ام و زندگی صد ها مرد و زنی که با آنها در ارتباطم معنایی بدهد . کجاست بودا که بگویم زندگی بدون خواستن بدون طلب کردن صدها برابر دردناک تر است . این احساس که دوباره به سروقت کتاب کمدی الهی دانته بروم درونم قوت می یابد . یا از آن بهتر باید افسانه آفرینش صادق هدایت را مرور کنم یا مسخ کافکا یا چرخ دنده سارتر . زمانی که از درون خالی ام خالیای وجود اطرافیانم خالیای درون کتابهای سیاه احساس همدردی را درونم زنده می کند اما می دانم که نیایش   مزامیرداود   تفسیر های برانتون و... شکاف وجودم را به جای احساس همدردی از نور سرشار می کند و می دانم که به این نور محتاج ترم تا احساسی زود گذر برای دستیابی به آرامشی زود گذر . آرامش زود گذر را به گونه ای دیگر می یابم . هوا گرفته است و مجالی برای بیرون رفتن نیست به مراقبه می نشینم تا بلکه چیزی بیشتر از گذشته بدانم تصویری بر برده چشمم تشکیل می شود که یادگار جنگ جهانی دوم است یادگار دوران کار اجباری و کوره های آدم سوزی ...

سکانس اول ـ فرانکل در اردوگاه کار آلمانها اسیر  شد تمام خانواده اش در اثر کار زیاد مردند و یا آنها را به درون کوره های آدم سوزی انداختند .خودش تحت شکنجه و تحقیرهای فراوان قرار گرفت و بارها امکان داشت که نامش در فهرست کسانی که به اتاقهای گاز دسته جمعی فرستاده می شدند قرار گیرد خودش می گوید در اثر معجزه بازگشته ام و می دانم که بهترین ها با من باز نگشته اند .

سکانس دوم ـ کودکی که تازه راه افتاده بود با بی خیالی در اطراف اتاق پرسه می زد .صدای زنگ تلفن آمد مادرش که همواره مراقب فرزند دلبندش بود و لحطه ای از او جدا نمی شد به اجبار برای جواب دادن تلفن کودک را ترک کرد . صحبتش به درازا کشیده بود و از دور فرزند خود را می پایید. در کمتر از یک ثانیه کودک را دید که در حال سرنگون شدن از پنجره است. تا به خود بیاید کار از کار گذشته بود به طور یقین یا کودک مرده بود یا آسیبی جدی دیده بود مادر سراسیمه به طبقه همکف می دوید که ناگهان با دیدن فرزندش در دستان مرد سرایدار در جا خشک شد کودک از حادثه جان سالم به در برده بود سرایدار با بهت زده گی توصیف می کرد که چگونه آن کودک از طبقه دوم درون دستانش فرود آمده بود و مادر بعد از مدتها کلمه معجزه را به زبان آورد .

سکانس سوم - بی دی اسبنسکی مردی که یکی از شاگردان به نام گرجیف بود در کتابی به نام در جستجوی معجزه به دنبال حکمتی می رود که در انتها آن را در دستان گرجیف می یابد در گروه کار گرجفین ها . او به دنبال نوع دیگری از معجزه است . برای او خودشناسی و آگاهی بزرگترین معجزه ای است که می تواند اتفاق بیفتد .

سکانس چهارم - برای زنده ماندن به چیزی فراتر از شانس احتیاج دارد . مراقبه ام به برون فکنی نا آگاهانه تبدیل شده و بر فراز جسم زنی میانسال ایستاده ام می بینم که به شدت مجروح شده و تقریبا بیهوش است حیات تقریبا در حال خالی شدن از جسمش است و او در کالبد اثیری اش مبهوت بر فراز جسم خود ایستاده و به آن می نگرد با خود می اندیشم زنده نمی ماند بند سیمینش در حال گسستن است و من ناطری خاموشم. دارد آگاه می شود .دارد می فهمد که در حال مرگ است به وصوح می بینم که دور تا دور هاله اثیری اش می درخشد خاطره ای با قوت به قلبش و به ذهنش هجوم آورده و ناگهان شارش انرژی بار دیگر کالبد اثیری اش را به کالبد فیزیکی اش پیوند  می دهد در انتها می فهمم که به یاد دختر هفت ساله اش افتاده بود که غیر از او در این دنیا کسی را نداشت و می فهمم که معجزه ای رخ داده .

کم کم به محیط آگاه می شوم هم اکنون می دانم که کسی مواطب من است تا بای خود را به سنگ نزنم که معجزه همیشه اتفاق می افتد و مهم نیست که خواسته ای داشته باشی یا نه . مهم نیست به معنای زندگی ات رسیده باشی یا نه . معجزه اینجاست بدون آنکه در انتطار آن باشی اینجاست تا وجودت را سرشار از نور کند انگیزه ای دوباره ببخشد تجربه ای نو بیافرند و در نهایت بگوید که ما بزرگترین معجزه ایم .عیبی ندارد که زمانی مایوس شویم . مسخ کافکا را بخوانیم . اشتباه کنیم . تردید داشته باشیم و دلزده شویم یا به اشراق رسیده ها بد و بیراه بگوییم . گاهی هوا غبار آلود می شود اما کسی که خورشید را یکبار دیده باشد می تواند تصویرش را تا مدتهای طولانی در ذهنش مجسم کند . گاهی ذهن مغشوش می گردد اما کسی که یک بار معجزه را لمس کرده باشد تا مدتها می تواند احساس آن را در ذهن خود تازه کند .

از معجزاتی که تا کنون با آن رو به رو شده اید بنویسید . امکان دارد که آن لبخند یک کودک باشد یا وزش باد در میان چمنزار . مهم نیست .چه چیزی تا به حال حس معجزه را در شما زنده کرده اگر چیزی را نمی یابید رویش تعمق کنید .

سربلند باشید

 

+ نوشته شده توسط آوا در 88/04/25 و ساعت |