تبليغاتX
مغان
خوابم نمي برد... مي ترسم هراس دارم و شايد به قول سياوش هراس هاي بيهوده ... اما نه ! احساس مي كنم هراس دارم نمي دانم دقيق از چه و چه و شايد بدانم و شايد در حافظه كهنه من ترس حك شده و جدا ناپذير من باشد . گاهي اينطوري ميشه اصلا اين خاصيت انسان است هیچ چیز این بشر واضح نیست.. آنچه را که می خواهم بگویم خیالات یا اوهام نیست بلکه حقایق خاموشی است که فراموش یا طرد شده است.

تاریکی بودو بس گویا مفهوم نور ناتوان بود معنا نداشت. انگار این تاریکی بود که بوده و مادر و مرجع هست و در این تاریکی بخش هایی روشن بود دقیقا مثل فضا بود فضای بیکران تاریک ! مرجع و مادر. و اين تكه هاي روشن سيارات بودند و بعضي شايد ستارگان و باز هم من بودم و ناشناس هاي آشنا من ديوانه نشده ام يعني هنوز گمان مي كنم.كاش مي توانستم آن طور كه بايد همه چيز را بازگو كنم و پرده از حقايقي بردارم كه دنيا را متحول كند اما نميشود كسي هم باور نمي كند. بارها خواستم سرك بكشم به درون اين معماي پر پيچ و خم ولي هميشه چيزي بود كه مرا از يافته هايم جدا ميكرد . آسمون رنگ روياهيم را داشت آن روستاي كهنه آن فضاي رويايي قديمي و من هم ميان روياهايم مي دويدم و ناگهان تاريك شد من ترسيدم به من گفته شد كه از روياهايت چيز هايي بردارو من زمين زيبا چند درخت برداشتم نقل مكان عجيبي بود.جاي تازه اي بود ولي تاريكي وهم انگيزي داشت اونجا همه چيز جالت عادي نداشت گويا مي دانستي همه ساختگي و كذايي است و اين بر ترس من بر دنياي ناشناس پيرامونم بيشتر مي كرد ميان راه بازهم بختك لعنتي نمي دانم چه شد هي رفت و آمد ! چشمانم باز بود آره باز بود ولي انگار نبود مي ديدم اما حتي كوچكترين حركتي را نمي توانستم انجام بدم  احساس كردم با جسمم فاصله دارم يه فشار و نيروي غريبي مرا مي كشيد من حس كردم روح دستم را در كالبد دستم انداختم خواستم به جسمم برگردم سخت بود نميشد . لحظه عجيبي بود .خواستم بي تفاوت باشم ولي نيرويي بر من پيشي ميگرفت و ضعيف ترم مي كرد. اما تلاش كردم خودمو بارها و بارها توي كالبدم انداختم اين بار رد نشد روحم قشنگ جفت شد با جسمم اما نميتوانستم كوچكترين حركتي بدم تا لحظاتي اين گونه بود بلخره با سختي فراوان توانستم سرم را تكان بدهم سرم سنگين بود سر درد و چشم درد عجيبي گرفته بودم مات اين لحظات بودم آرام آرام مثل طفلي كه تازه به دنيا آمده باشد دستها و پاهايم را تكان دادم و حس كردم در غالبي هستم يعني همان جسمم . خستگي شديد و عجيبي داشتم همانطور هم ميل به استراحت داشتم از سر جايم بلند نشدم به گمانم تمام شده بود اما باز سنگيني خاصي حس كردم خواستم صداي بزنم فريادي اما اصلا نميشد. من صداهاي مختلفي  ميشنيدم صداها زياد بود باهم حرف مي زدند اما نبودند ! جالبتر اينكه صدايي در بين اين اصوات واضح تر بود صدايي كه فقط اسم مرا صدا مي زد صداي آشنايي بود هرچند جايي نشنيده بودم حس خوبي نسبت به اين صدا نداشتم با همه سختي بود سعي كردم غالب سرم شوم و به سختي فراوان سرم را تكان دادم اين بار با همه خستگي از سر جايم بلند شدم تا مدت ها سر دردي شديد اعماق سرم را گرفت . هميشه دوست داشتم بدونم روح بدون جسم چطوري هست؟ بايد بگويم روح بزرگ است چيزي نيست چيزي كه بخواهي بدست بياوري يا از دست دهي قابل درك نسيت. من قبلا هم اين حالت ها راداشتم ولي هر فاصله زماني كه مي گذرد اين حالت ها شدت مي گيرند. در آن لحظات كه به خيالم سركی به دنياي ماورا كشيدم خورشيد زمان سنگ آسمان آب و هوا بازيچه و بي معنا بود .

+ نوشته شده توسط فریال در 88/06/24 و ساعت |
سلام
بابت غیبت طولانیم واقا عذر می خوام. قبل از هر چیز بگم که خیلی خوشحالم دوستانی رو در این جا می بینم که مدت ها بود نیومده بودن و سری به وبلاگ خودشون نزده بودند.
بی مقدمه می رم سر بحث ساختار جدید مغان:
1: فروم
این یکی از بخش های طرح جدیده. منتها من تو ذهنم بود که اگه بتونیم با این تالار http://www.mavara.co.cc همکاری کنیم و دیگه شروعمون از صفر باشه. این بستگی به موافقت رایت ساحر داره و گرنه منتفیه و از صفر شروع می کنیم.
کسی حاضره مسئولیت پیدا کردن ماشین فروم خوب رو و نصب و راه اندازیش رو به عهده بگیره؟
2: کتابخونه
این جا باید به طور مداوم با مقالات و کتاب های فارسی و غیر فارسی معتبر به روز بشه.
کسی حاضر مسئولیت پیدا کردن سرویس دهنده ی خوب، نصب، راه اندازی و مدیریت این بخش رو به عهده بگیره؟
3: وبلاگ
این وبلاگ یک وبلاگ، با غالب مناسب و ظاهر رسمیه که قراره با پست های تر و تمیز به روز بشه. این بخش رو خودم کنترلش رو به دست می گیرم و البته تمامی دوستان از نویسنده هاش خواهند بود.

قدم بعدی اینه که تمامی این سه بخش رو در یک سایت گرد هم بیاریم منتها چون طراحی سایت مشکلات خودش رو داره فعلا پتانسیل هامون رو روی این موضوع نمی زاریم و از سیستم های آماده استفاده می کنیم.
وبلاگ پورتال اصلی ماست و به دو بخش دیگه لینک داره.
 منتها من خودم به خاطر مشغله هایی که دارم نمی تونم مسئولیت تمامشون رو به عهده بگیرم و در تمام این کار های به همکاری تک تک شما ها احتیاج دارم. اگر هر کسی قسمتی از کار رو به عهده بگیره می تونیم امیدوار باشیم که به زودی گروه مغان دور هم جمع بشه و صمیمی تر و بهتر از پیش کارهاش رو در پیش بگیره.
باز هم مسئولیت ها و بخش های زیادی هست که باهاتون در میون می زارم. پس شما هم همین جا تو کامنت توانایی هاتون رو وعلاقه هاتون رو به این که میخ واید در چه زمینه ای همکاری کنید بگین.
راستی دارم ترجمه ی یک مقاله ی خیلی خوب رو تموم میک نم که مدت ها بود کارش به تعویق افتاده بود، همگی با هم دعا کنید انرژی مثبت بدین که اول پاییز و همزمان با اعتدال پائیزی بره روی وبلاگ.

من خیلی این جمع رو و تک تکتون رو دوست دارم، خوب و خش باشید با آرزوی موفقیت برای همه...

پ.ن: این قرار بود یه کامنت طولانی باشه ولی بلاگفا زده به سرش و هی می گه "امکان درج متن تبلیغاتی" وجود ندارد". خلاصه شرمنده بابت این پست آشفته.

+ نوشته شده توسط عطارد در 88/06/22 و ساعت |
زمان خوبیه برای اینکه یه مختصر درباره تجارب خودم با دنیای ماورا و با ارواح بنویسم . حس می کنم که افق وسیع تری رو نسبت به سابق می بینم . شاید بخوام وبلاگ و تبدیل به دفترچه خاطرات روزانه ام کنم . هر چی که باشه ترس از این دارم که یه سری از خاطرات خاک گرفتم برای همیشه از خاطر زمان محو بشه . یه سری از خاطرات رو آدم دوست داره تا ابد بپوشونه . یه سری دیگرو دوست داره مثل یه کارنامه با معدل بیست نشون همه بده ولی خاطرات من از ماورا جز هیچ کدوم از این دو دسته نیست . نه دوست دارم بازگوشون کنم نه دوست دارم مخفی شون کنم . یه حالت بهت زدگی همیشه همرامه یه حالتی که همیشه باعث گنگی می شه . حالتی بینابینی که مانند جهان بعد بینابینه . مانند خواب و بیداری و مانند گرگ و میش .

چهار ساله ام یه مه سیاه دنبالم کرده . خیلی واقعیه . آدمهایی که نمی شناسمشون اطرافمن . از مه سیاه فرار می کنم ... فرار می کنم .... فرار می کنم ... زمین زیر پام محو می شه . با فریاد بیدار می شم . کابوس تکرار شونده است . خیلی می بینمش . این یه مدت خیلی زیاد شده . تقریبا شده هر شب مامانم نگران می شه وقتی که از خواب می پرم .

شش سالمه همه فکر می کنند جز بچه های خیال باف هستم که البته هستم . تخیلم قویه باهاشون حرف می زنم . توی ذهنم . همه می پرسند چی کار می کنی می گم قصه درست می کنم . احتمالا از همون زمان به نوشتن علاقه مند شدم . الان یادم نمی یاد با کی حرف می زدم ولی همه یادشونه که با یه سری حرف می زدم . اصلا شاید با خودم بودم کسی نمی تونه اینو ثابت کنه چون واقعا مشخص نیست . به هر صورت بچه ها از این دوستای خیالی و نامرئی زیاد دارن .

مدرسه می رم . غذای مورد علاقه ام برنج با ماسته . مامانم می گه باید توی این غذا تجدید نظر کنم چون هر وقت کسی می پرسه چی دوست داری می گم برنج و ماست و آبروی مامانم می ره . دیگه عرصه برای خیالبافی تنگ شده . اولین ضربه از دنیای واقعی را خوردم . الان باید دوستان واقعی داشته باشم باید به دلایلی علایقم را مخفی کنم . مجبورم گاهی ساکت بنشینم . اگر منزوی باشم عیب است و همه می پرسند چرا ساکتی و هنگامی که شیطنت می کنم همه می گویند چرا شلوغ می کنی ؟ کشمکش ادامه دارد نباید ارتباطم با ماورا قطع شود ولی کم رنگ می شود .

هنوز دبستانی ام . علاقه دارم که در حالی که آدامس تو دهنمه شب بخوابم . کیف می کنم وقتی آدامس آش و لاش و صبح از دهنم در میارم . مامانم بر عکس خیلی عصبانی می شه و من سعی می کنم که تا می تونم مخفیانه این کار و انجام بدم . دیشب خواب می دیدم که دارم پرواز می کنم . توی یه جای خیلی سر سبز که پر از درخت سیبه .چهار تا سیب توی یه سبد چوبی می گذارم . می دونم که دارم خواب می بینم .همون جوری پرواز کنان از پنجره اتاق رد می شم و سیب هارو جلوی پنجره می گذارم . سریع از خواب بیدار می شم . توی رختخواب می شینم و بی اختیار سمت پنجره رو نگاه می کنم فکر می کنم که سیبها باید اونجا باشن ولی نیستن . باز هم یه رویا دیدم . دیگه کم کم دارم رویا ها رو با واقعیت اشتباه می گیرم و این اتفاق نباید بیفته .

هنوز دبستان اولین تجربه احضار ارواح رو دارم . احضار روح با تخته ویجا انجام می شه . بعضی از کسایی که تو جلسه حضور دارن می گن نیروی فکر آدمه ولی من فکر می کنم که روح باشه خیلی تعجب کردم ولی نمی ترسم .

وقتی می یام خونه تصمیم می گیرم که تنهایی امتحان کنم . کسی خونه نیست . شمع روشن می کنم . اتاق نیمه تاریکه و شروع می کنم به تمرکز کردن چند دقیقه می گذره و احساس می کنم که جو اتاق داره عوض می شه شعله شمع توی نگاهم داشت تکون می خورد کم کم ترس برم داشت بلند شدم و فرار کردم .

راهنمایی ام ... همه از رفتن به موتور خونه مدرسه می ترسن اما اونجا پاتوق منه . موتور خونه پشت مدرسه است و مجاور یه باغه از سکوتش لذت می برم . اون پشت پر از خرت و پرته از آجر گرفته تا میز و نیمکت ها درب و داغون از کلاس که بیرونم می کنن یا وقتی که کاری ندارم می رم اونجا روی آجرها می شینم . صدای باد و گوش می دم سبک می شم . انگار صدای باد منو با خودش می بره .چشمام و می بندم و فکر می کنم که دارم بسط پیدا می کنم . مدتها گذشت تا فهمیدم اولین برون فکنی ها رو تجربه کرده ام .

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط آوا در 88/06/04 و ساعت |