داشتم توی خیابون می رفتم یه ماشین بد پیچید جلوم . از قصد این کارو کرده بود معلوم که جناب راننده می خواست با ترسوندن بنده یه کمکی بخنده ( به به چه نثر مسجعی )خلاصه منم که همیشه توی از کوره در رفتن استادم . لگد زدم توی در سمت شاگردش از قضا در پیزوری بود و یه کم تاب برداشت
راننده هم عصبانی شد و یه چندتا فحش نثار من کرد که حالا بماند . ولی احتمالا می باید روز خوبی باشه یا حداقل این چیزی بود که من فکر می کردم . همیشه دوستام به خاطر داشتن این حس خوش بینی مسخره ام می کردند . اما من خیلی نتونستم تغییرش بدم . هی پیش رفتم ارتعاشم واقعا ناموزون بود . چندتا تصادف توی یک روز دیدم . مردم علاقه مند می شدن جلوم دعوا کنند اونم احتمالا سر هیچ و پوچ . منم دست و پام می لرزید و البته کسی نبودم که قبلنا سر این جور مسائل دست و پام بلرزه با خودم گفتم آوا اعصابت ضعیف شده !!! خوب همیشه یه کمی پیاده روی بهم کمک می کنه که رو اعصابم مسلط شم .کمکم می کنه که به توازن برگردم . یه پیاده رو طویل و گرفتم و مشغول پیاده روی شدم اونم از نوع بی مقصود و بی مقصدش . دو تا جسد موش دیدم که باز اعصابم و خرد کرد ولی همه چی امن بود یه موتور اومد توی پیاده رو یهو برگشت گفت : برو زدم ها برو زدم ها . این حرف تازگی ها نقل و نبات دهان جوونها شده . متعجب شدم و اندکی ترسیدم . ظاهرا امروز روز معامله مثبت با هستی نبود . خلاصه چشمتون روز بد نبینه اومدم خونه برقها قطع بود . کیبوردم خراب بود همه علاقه مند شده بودند راس ساعت ده که می خواستم توی کلاس مجازی رایت شرکت کنم بهم زنگ بزنند . یاهو مسنجر وصل نمی شد و رایت می گفت نشونه ها رو جدی نگیر .
نمی دونم چرا هر وقت می خوایم یه قدمی تو جهت شناخت خودمون بر داریم آسمون ابری می شه !!! همه به یادمون می افتن !!! از اول صبح دردسر داریم تا آخر شب !!! نمی دونم چرا همیشه رشدمون به دست جریاناتی ناشناخته عقب می افته !!!
همیشه فکر می کردم وقتی به سمت تکامل می ری دنیا سازگارتر می شه ولی می بینم که اینطور نیست . تکامل تغییر زیادی رو می طلبه . باید فشار زیادی تحمل کنی . باید زیاد به پیاده روی بری . زیاد بترسی و احتمالا زیاد جسد موش ببینی !!!هیچ وقت این احساس و نداشتم که دارم توی جهت آب شنا می کنم . نمی دونم شما چی فکر می کنید نمی دونم که به تقدیر اعتقاد دارید یا نه ؟ نمی دونم زندگی تون روی نظریه جبر می چرخه یا اختیار ؟ احتمالا برام مهم هم نیست . ولی یه چیزی برام مهمه و اونم اینه که آیا شما هم زمانی که می خواید در جهت تکاملتون به صورت آگاهانه تلاش کنید متوجه این دست اندازها می شید یا نه ؟ اصلا این دست اندازها چیه ؟ چه منشایی داره ؟ چه جوری می شه مرتفعشون کرد ؟ کسی نظری راجع به این موضوع داره ؟
کم کم یادم می یاد که با خودم قول داده بودم که دیگه مطالبی که به دل نوشته معروفن و ننویسم ولی خوب این یکی هم دل نوشته شد یاد دفترچه عقایدم افتادم . خانوم هایی که این پست و می خونن می دونن که راجع به چی حرف می زنم باید برم پیداش کنم . شاید مطلب به درد بخوری توش باشه که درسی تجربه ای یا خاطره ای رو زنده کنه .



