تبليغاتX
مغان
فکر کنم از زمان قلدری و کله شقیم یه کمی می گذره . احتمالا این حس ها فقط مختص به دوران دبیرستانه شاید هم فقط احساسهای پسرونه باشه که من همیشه سعی می کردم رنگ و لعاب دخترونه بهش بدم به هر صورت گروه دوستی من از اون گروه های دوستی نبود که همه به عنوان لوسهای بچه ننه می شناختنشون . اگه کسی به پر و پامون می پیچید حالشو می گرفتیم حتی اگه اکیپ پسر بودن . یادم می یاد که بد جوری هم با همین خصیصه به ظاهر متفاوتمون پز می دادیم .اینها رو ننوشتم که احتمال ایجاد یه جنبش نیمه فمینیستی رو تو این وبلاگ تقویت کنم فقط نوشتم چون این خاطرات یادم می یومد . حالا چی شد که این خاطرات یادم اومد ... آها ...

داشتم توی خیابون می رفتم یه ماشین بد پیچید جلوم . از قصد این کارو کرده بود معلوم که جناب راننده می خواست با ترسوندن بنده یه کمکی بخنده ( به به چه نثر مسجعی )خلاصه منم که همیشه توی از کوره در رفتن استادم . لگد زدم توی در سمت شاگردش از قضا در پیزوری بود و یه کم تاب برداشت

راننده هم عصبانی شد و یه چندتا فحش نثار من کرد که حالا بماند . ولی احتمالا می باید روز خوبی باشه یا حداقل این چیزی بود که من فکر می کردم . همیشه دوستام به خاطر داشتن این حس خوش بینی مسخره ام می کردند . اما من خیلی نتونستم تغییرش بدم . هی پیش رفتم ارتعاشم واقعا ناموزون بود . چندتا تصادف توی یک روز دیدم . مردم علاقه مند می شدن جلوم دعوا کنند اونم احتمالا سر هیچ و پوچ . منم دست و پام می لرزید و البته کسی نبودم که قبلنا سر این جور مسائل دست و پام بلرزه با خودم گفتم آوا اعصابت ضعیف شده !!! خوب همیشه یه کمی پیاده روی بهم کمک می کنه که رو اعصابم مسلط شم  .کمکم می کنه که به توازن برگردم . یه پیاده رو طویل و گرفتم و مشغول پیاده روی شدم اونم از نوع بی مقصود و بی مقصدش . دو تا جسد موش دیدم که باز اعصابم و خرد کرد ولی همه چی امن بود یه موتور اومد توی پیاده رو یهو برگشت گفت : برو زدم ها برو زدم ها . این حرف تازگی ها نقل و نبات دهان جوونها شده . متعجب شدم و اندکی ترسیدم . ظاهرا امروز روز معامله مثبت با هستی نبود . خلاصه چشمتون روز بد نبینه اومدم خونه برقها قطع بود . کیبوردم خراب بود همه علاقه مند شده بودند راس ساعت ده که می خواستم توی کلاس مجازی رایت شرکت کنم بهم زنگ بزنند . یاهو مسنجر وصل نمی شد و رایت می گفت نشونه ها رو جدی نگیر .

نمی دونم چرا هر وقت می خوایم یه قدمی تو جهت شناخت خودمون بر داریم آسمون ابری می شه !!! همه به یادمون می افتن !!! از اول صبح دردسر داریم تا آخر شب !!! نمی دونم چرا همیشه رشدمون به دست جریاناتی ناشناخته عقب می افته !!!

همیشه فکر می کردم وقتی به سمت تکامل می ری دنیا سازگارتر می شه ولی می بینم که اینطور نیست . تکامل تغییر زیادی رو می طلبه . باید فشار زیادی تحمل کنی . باید زیاد به پیاده روی بری . زیاد بترسی و احتمالا زیاد جسد موش ببینی !!!هیچ وقت این احساس و نداشتم که دارم توی جهت آب شنا می کنم . نمی دونم شما چی فکر می کنید نمی دونم که به تقدیر اعتقاد دارید یا نه ؟ نمی دونم زندگی تون روی نظریه جبر می چرخه یا اختیار ؟ احتمالا برام مهم هم نیست . ولی یه چیزی برام مهمه و اونم اینه که آیا شما هم زمانی که می خواید در جهت تکاملتون به صورت آگاهانه تلاش کنید متوجه این دست اندازها می شید یا نه ؟ اصلا این دست اندازها چیه ؟ چه منشایی داره ؟ چه جوری می شه مرتفعشون کرد ؟ کسی نظری راجع به این موضوع داره ؟

کم کم یادم می یاد که با خودم قول داده بودم که دیگه مطالبی که به دل نوشته معروفن و ننویسم ولی خوب این یکی هم دل نوشته شد یاد دفترچه عقایدم افتادم . خانوم هایی که این پست و می خونن می دونن که راجع به چی حرف می زنم باید برم پیداش کنم . شاید مطلب به درد بخوری توش باشه که درسی  تجربه ای  یا خاطره ای رو زنده کنه .

+ نوشته شده توسط آوا در 88/05/19 و ساعت |
 

رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخر زیر باران می مانند .

با خودم فکر می کنم که حتما حسابی جا می خورید وقتی با عنوان روبرو بشید در حالیکه هیچ چیز در صفحه نمی بینید . اغلب اسرار نیز به همین صورت از دید ما مخفی شده اند. یعنی مثل مطلبی که با رنگ سفید در زمینه سفید نوشته می شود .

زمانی شدیدا روی هاله بینی کار می کردم . تا وقت گیر می آوردم نور اتاق رو کم می کردم و به جایی که باید هاله دستم قرار داشته باشه نگاه می کردم و نگاه می کردم و نگاه می کردم . بدون اینکه بدونم واقعا باید چی رو اونجا ببینم . مدتها بی ثمر می نشستم . حسابی دلسرد شده بودم . ناگهان آوایی شنیدم که می گفت : باید بدانی که به چه می نگری .

برخورد ما با ماورا و جادو هم یه چیزی تو همین مایه هاست . یعنی نمی دانیم چه چیزی می خواهیم افکارمان به قدری متلاطم است که نمی توانیم فکر خود را جهت دهیم . راز سر به مهر همین است .اینکه صبور باشید و بدانید که هستی هر آنچه نیازمند آنید در اختیارتان نهاده فقط باید از آن استفاده کنید . راز سر به مهر این است : رازی وجود ندارد همه چیز مطلبی سفید روی زمینه ای سفید است .

مجبور بودم برایتان فاش کنم چون هستی چنین در خواستی داشت و آن را در قالب نشانه ای نمایش داد .کوتاه نوشتم .به راستی مگر کلام توانایی درک رازهای ساده جهان را دارد ؟ بگذارید راز صفحه در نگاه کسانی که نمی توانند از کلید چب موس استفاده کنند سر به مهر باقی بماند .بگذارید همه فکر کنند تنها جمله ای که در وسط صفحه قرار دارد راز بزرگ من است . زمانی که در نگاهشان حقیقت هویدا شد صفحه را خواهند دید و صفحات را خواهند دید . سنت همیشه اینچنین بوده .

سربلند باشید

+ نوشته شده توسط آوا در 88/05/04 و ساعت |

تاریخچه تاروت: تاروت تشکیل شده از مجموعه کارت های ۷۸ تایی با نماد های مختلف این کارت ها ۱۴ قرن پیش از مصر شروع شد و بعد ها وارد اوروپا گردید تا سال ۱۳۶۷ م برای بازی استفاده می شد اما از سال ۱۳۷۷ به اهمیت و کاربرد این کارت ها در پیشگویی وقایع پی بردند.اما شروع آن در اروپا از سال۱۳۴۳ ۱۳۴۵ در میلان و دیگر شهر های ایتالیا و بعد اسپانیا و به تدریح اکثر کشور های اورپایی را هم فرا گرفت وبا گذشت زمان از روی طرح و لباس های قومیت ها کارت های تاروت در طرح های جدید تر و متفاوت تر پیدا شد .به طوری که در سال ۱۵۴۰يك كتاب غيب گويي به نام The Oracles of Francesco Marcolino da Forliمنتشر شد كه بر ايناساس كه كارت هايي كه تنها انتخاب شده اند يه معني تصادفي دارند و خود كارت ها معني ندارند.اما دست نويس هاي در سال ۱۷۳۵ با نام :The Square of Sevens و در سال ۱۷۵۰ با نام :Pratesi Cartomancer سند ابتدايي غيب گويي براي فالگيري با كارت هاي تاروت بوده.

فال تاروت: همانطور كه گفته شد تاروت ازمجموعه كارت ۷۸ تايي تشكيل شده كه ۲۲ تا از آن ها به نام تاروت كبير معروف هستندو ۵۶ كارت ديگر به نام كارت هاي تاروت صغيرالبته همه كارت هاي تاروت در فال بسته به نوع فالكاربرد دارنداندازه كارت ها از نكات مهم در فال هست كارت ها بايد حتما در اندازه هاي ۱۲ در ۷ سانتيمتر باشند . در ايران كارت هاي تاروت ايتاليايي يا فرانسويي و هندي مختلفي براي فروش هست اما توجه به نكات خاص مثل اندازه كارت تعداد كارت نو ع كارت بسيار مهم هستند مهمترين فال تاروت سرنوشت است كه از ۲۰ كارت استفاده مي شود ابتدا بايد همه كارت هارا خوب بور بزنيد بعد دست راست خود روي اولين كات از روي دسته كارت ها گذاشته نيت كنيد و ۲۰ تا كارت به دلخواه از ميان كارت ها برداشته و در ۴ رديف ۵ تايي بچينيدكارتها بايد به پشت به صورتي باشند كه شماتصوير روي كارت را نبينيد. رديف اول گذشته رديف دوم حال رديف سوم آينده نزديك رديف چهارم آينده دور آنگاه اگر نيت خاصي داريد باقي مانده كارت ها را دوباره بورد بزنيد و نيت كنيد سپس ۴ تا كارت يكشيد و كنار هم قرار دهيد و سپس كارت ها را برگردانيد . در مورد معني هم سعي مي كنم براتون تو يه پست بزنم. نكته ديگه اينكه اگه كارتهاي اصلي گيرتون نيومد تصاوير كارت هاي تاروت رو از اينترنت يگيريد و در  ورق هاي مخصوص كارت در انداره اي كه گفته شد چاپ كنيد .  

+ نوشته شده توسط فریال در 88/05/02 و ساعت |

شايد شما هم با اين سوال به دنياي ماورا وارد شده باشيد؛ چطوريه كه بعضي‌ها به راحت‌ترين و آسان‌ترين شكل ممكن و با كمترين تلاش به هر آنچه مي‌خواهند دست مي‌يابند و در برابر اين‌ها كساني با تلاش و پشتكار زياد هر چه مي‌دوند گرد حاصلشان هيچ است و يا كمتر از آنچه كه حق‌شان است.

دست كم اول كار اين يكي از بزرگترين پرسش‌هايي بود كه هيچ جوابي براي آن نداشتم و شايد به همين دليل به سمت علوم ماورايي رهنمون گشتم؛ اما به مرور كه پيش مي‌رفتم و هر بار بخشي از اين دنياي تاريك بر من روشن مي‌شد، مشتاق از كشف پاسخم به تلاشي دوباره مي‌پرداختم و باز هم مدتي بعد،‌نتايج موقتي به نظر مي‌آمد و من مي‌ماندم و كوهي از پرسش‌هايي ديگر.

بگذاريد نخست به موضوعي ديگر بپردازيم و دوباره باز گرديم . . .

شايد شما هم به اين جمله برخورد كرده باشيد كه معمولا بزرگترها، مخصوصا از نوع سنتي‌اش، زياد به كار مي‌برند:

خدا آرزوي شكم رو زود مي‌ده.

بارها و بارها به مصاديق اين جمله برخورد كرده‌ام و هر بار درستي آن بر من اثبات شده بود. با اين حال به دنبال دليلي معقول و منطقي(دست كم از ديدگاه جادوگري) برايش مي‌گشتم.

تا اينكه ديروز بعد از ظهر اين موضوع نقض شد.

ديروز بعد از ظهر هوا كم كم داشت خنك‌تر مي‌شد و من در خيابان بودم، چند تا از كاسب‌ها تو پياده رو نشسته بودند و داشتند دور هم چايي مي‌خوردند. تشنه‌ام بود و بد جوري هوس يك چايي تازه دم قند پهلو كردم. با خودم گفتم به خانه مادرم مي‌رم و اون كه هميشه چايي‌اش به راهه، حتما يك استكان چايي بهم مي‌ده، در اين موقع يك نفر از درونم گفت:‌تو كه مدتيه چايي رو ترك كردي و ديگه بندرت اون هم در موارد بسيار خاص و تحت اجبار تعارف چايي مي‌خوري، حالا هوس كردنت چيه. خلاصه با خودم كمي درگير شدم و با كمي دو دلي رفتم خونه بابام.

از اونطرف مادرم كه هميشه چايي‌اش به راهه در مدت سه ساعتي كه اونجا بودم حتي تعارف يك استكان چايي هم بهم نكرد. ميوه آورد، شربت آورد و هزار و يك چيز ديگه اما حسرت چايي به دلم موند.

اومدم خونه و مشغول كتاب خوندن شدم اما پرسش قبلي سر جاش بود. چرا آرزوي به اين سادگي بر آورده نشد. در حال خوندن كتاب بودم كه ناگهان يك بند از كتاب انگار جواب سوالم رو داده باشه برام يك معني ديگه پيدا كرد. خداوند آرزوهايي را كه با خلوص نيت و بدون ترس ابراز بشه را بر آورده مي‌سازد. جمله تقريبا واضحه و من چنين استدلال كردم كه خدا آروزي شكم رو زود بر آورده مي‌كنه چون معمولا بدون ترس و با خبال راحت اون رو بيان مي‌كنيم. اين موضوع ربطي به بزرگي يا كوچكي آرزو نداره، مهم نترسيدن ماست و داشتن اين اعتقاد كه بر آورده شدن آرزو براي ما نه تنها ممكنه كه حق مسلم ماست ( ديديم كه انرژي هسته‌اي هم جزء همين آرزوها بود و بر آورده شد).

حالا يك سوال هنوز بي جواب مونده برام كه مي‌خوام به نظرسنجي بذارمش اميدوارم همگي نظر بدن و با هم يك نتيجه مشخص از اين بحث بگيريم.

ترس چيه، چطور به وجود مي‌آد و چطور مي‌شه از اون جلوگيري كرد و يا اگر كه از قبل در ما وجود دارد چطور رفعش كنيم؟

+ نوشته شده توسط نئو در 88/05/01 و ساعت |