خسته می شم وقتی که احساس می کنم بی خودی دارم می نویسم زمانی که بی خود یه احساس و بسط می دم و زمانی که هیچی به جز خورشید به نظرم نمی رسه که با اون مطلبم و آغاز کنم .
وسط نگارش یه خاطره یادم می یاد که یکی از دوستانم از یکی از دوستانش شنیده بود و ... :
یه روز یه دانشجویی به اسم امید آقا لطفی در یکی از جلسات آزمون متوجه می شه که جواب هیچ کدام از سوالات را بلد نیست سریع می فهمه که در واقع گند زده و هیچ کدام از راههایی که به فکرش می رسه افاقه نمی کنه مثلا نمی تونسته بلند شه و از سر جلسه آزمون فرار کنه نمی تونسته به اندازه نمره قبولی تقلب کنه و ... خلاصه اینکه یک کمی به حافظه خاک گرفته اش مراجعه می کنه و یه کمی هم تقلب می کنه و خودش به آب و آتیش می زنه و بعد تصمیم می گیره که از خلاقیتش استفاده کنه زیر برگه برای استاد می نویسه :
استاد عزیز امید این آقا به لطف شماست با تشکر امید آقا لطفی
من یادم نیست ولی فکر می کنم که این آقا امید تو امتحان قبول شد به کمک تقلب و بذله گویی اش به هر صورت من اگه جای استادش بودم قبولی رو بهش می دادم . شما چطور ؟
همیشه فکر می کردم که برای پیشرفت در ماورا و امثالهم نیاز به دگرگون کردن هست یه کمی که جلوتر رفتم متوجه شدم که بله واقعا باید ارزشها رو دگرگون کرد باید رویکردی متفاوت داشت و معیارها رو تغییر داد و از همه مهمتر باید جسارت داشت تا این تغییرات را پذیرفت . فرآیندی جهانی به تنهایی ما را تغییر می دهد ولی اغلب ما آن را با خود بیگانه می یابیم به آن لگد می زنیم و آن را از خود دور می کنیم . برای هر نظام راز ورزانه ای استحاله لازم است برای روشن بینی باید انرژی را دگرگون کرد و برای برون فکنی نیز تلاشی در همین راستا مورد نیاز می باشد .
اگر ده سال پیش داستان امید آقا لطفی را می شنیدم حتما عصبانی می شدم می گفتم چه آدمی ؟ با تقلب می خواد قبول بشه . آخه اون موقع خیلی خر خون بودم ولی یه زمانی اومد که من هم از میوه ممنوعه تقلب چشیدم .تغییر کوچکی بود ولی نگاهم را راجع به تمامی دزدها و خلاف کارها و حتی قاتل ها تغییر داد باعث شد که چیزی بالاتر را در آنها تشخیص دهم چیزی که به واقع ارزش دیدن داشت و از طریق آن به دید وسیعتری راجع به افراد رسیدم و از آن به بعد انسانهای پست فطرت خیلی کم به تورم خورده اند . آری برای ماورا باید وسیع دید . باید تمامی وجود افراد را مشاهده کرد باید احساساتشان را درک کرد تا بتوان فکرشان را خواند . باید آنها را به تمامی دید تا بتوان از آنها تاثیر مثبت گرفت و با دیدی محدود ( دیدی که هر نوع تعصب و اما و اگر در آن باشد ) نمی توان به این مهم دست یافت . باید گاهی اوقات فریاد زد . دعوا کرد . شیطنت کرد و به آن آگاه بود . هنگامی که می خواهیم یک دید تازه را جایگزین کنیم گرفتار تلاشی می شویم که طی آن به واقع زندگی را احساس می کنیم نوعی هیجان نوعی احساس وجود نوعی انگیزه بقا که فقط می دانی چند لحظه گریبانت را می گیرد و در ادامه آرامشی زاید الوصف که نقاط پرش به آینده مان هستند .
چگونگی دیدن درون افراد و حوادث
۵ نفس عمیق بکشید تا به آرامش نسبی برسید
شروع کنید به تجسم اینکه هاله تان در حال بسط یافتن است تا جایی صداهای چندین متر دورتر از خود را بشنوید و بتوانید با هاله تان مثلا سرحد دیوارهای اتاقی که در آن به تمرین مشغول شده اید را ببینید و حس کنید
تصویری از شخصی که درباره او قضاوتی دارید ( درست یا نادرست ) مجسم کنید .
سعی کنید خود را سرشار از احساسات مثبت نمایید ( با یادآوری خاطرات نیک و...)
تصویر را برای جذب به درون هاله خود وارد کنید
منتظر الهامات باشید . هشیار باشید تا بتوانید فرایافت های خود را جمع بندی کنید . به هیچ عنوان سعی نکنید افکار خود را در این الهامات دخالت دهید . فقط بگذارید انرژی آزادانه به گردش در آید و همه چیز را روشن کند .
شاید این تمرین یک روزه اثر نکند ولی دیدتان کم کم نسبت به اشخاص و حوادث عوض می شود و زمانی متوجه می شوید که همه را جور دیگری می بینید . نمی گویم همه برایتان تبدیل به فرشته می شوند فقط قدری توجیه پذیر تر خواهند شد با بسط هاله به خصوص اگر این بسط از چاکرای قلب صورت بگیرد قادر به هاله بینی و تشخیص بیماری ها خواهید شد و از همه مهمتر اینکه راز همنوا شدن با جریانات حاکم بر جامعه و همچنین یک مجموعه مثلا همین وبلاگ را خواهید یافت آن وقت هیچگاه از هیچ چیزی جا نمی مانید .احساس تاسف نمی کنید و کم تر از گذشته سخت گیر خواهید بود .
حالا می فهمم که چرا یه دفعه وسط نوشتنم که بی هیچ هدفی شروع شده بود یاد داستان آقا امید افتادم . نه تنها چشمها را باید شست و جور دیگری دید . بلکه باید کمی خلاق بود ( مثل من که از داستان های عجیب غریب به نتایج عجیب غریب تر می رسم ) و مثل امید که از کلمات اسمش برای بیان درخواستش استفاده می کند و مثل شما که سعی می کنید معنای این متن را بفهمید .
سربلند باشید



