تبليغاتX
مغان
حالا گرد و غبار کم بود  امروز نوبت خورشید گرفتگیه با خودم می گم این خورشید هم با ما بابا کشتگی داره .

خسته می شم وقتی که احساس می کنم بی خودی دارم می نویسم  زمانی که بی خود یه احساس و بسط می دم و زمانی که هیچی به جز خورشید به نظرم نمی رسه که با اون مطلبم و آغاز کنم .

وسط نگارش یه خاطره یادم می یاد که یکی از دوستانم از یکی از دوستانش شنیده بود و ... :

یه روز یه دانشجویی به اسم امید آقا لطفی در یکی از جلسات آزمون متوجه می شه که جواب هیچ کدام از سوالات را بلد نیست سریع می فهمه که در واقع گند زده و هیچ کدام از راههایی که به فکرش می رسه افاقه نمی کنه مثلا نمی تونسته بلند شه و از سر جلسه آزمون فرار کنه  نمی تونسته به اندازه نمره قبولی تقلب کنه و ... خلاصه اینکه یک کمی به حافظه خاک گرفته اش مراجعه می کنه و یه کمی هم تقلب می کنه و خودش به آب و آتیش می زنه و بعد تصمیم می گیره که از خلاقیتش استفاده کنه زیر برگه برای استاد می نویسه :

 استاد عزیز امید این آقا به لطف شماست    با تشکر امید آقا لطفی

 

من یادم نیست ولی فکر می کنم که این آقا امید تو امتحان قبول شد به کمک تقلب و بذله گویی اش به هر صورت من اگه جای استادش بودم قبولی رو بهش می دادم . شما چطور ؟

همیشه فکر می کردم که برای پیشرفت در ماورا و امثالهم نیاز به دگرگون کردن هست یه کمی که جلوتر رفتم متوجه شدم که بله واقعا باید ارزشها رو دگرگون کرد باید رویکردی متفاوت داشت و معیارها رو تغییر داد و از همه مهمتر باید جسارت داشت تا این تغییرات را پذیرفت . فرآیندی جهانی به تنهایی ما را تغییر می دهد ولی اغلب ما آن را با خود بیگانه می یابیم به آن لگد می زنیم و آن را از خود دور می کنیم . برای هر نظام راز ورزانه ای استحاله لازم است برای روشن بینی باید انرژی را دگرگون کرد و برای برون فکنی نیز تلاشی در همین راستا مورد نیاز می باشد .

اگر ده سال پیش داستان امید آقا لطفی را می شنیدم حتما عصبانی می شدم می گفتم چه آدمی ؟ با تقلب می خواد قبول بشه . آخه اون موقع خیلی خر خون بودم ولی یه زمانی اومد که من هم از میوه ممنوعه تقلب چشیدم .تغییر کوچکی بود ولی نگاهم را راجع به تمامی دزدها و خلاف کارها و حتی قاتل ها تغییر داد باعث شد که چیزی بالاتر را در آنها تشخیص دهم چیزی که به واقع ارزش دیدن داشت و از طریق آن به دید وسیعتری راجع به افراد رسیدم و از آن به بعد انسانهای پست فطرت خیلی کم به تورم خورده اند . آری برای ماورا باید وسیع دید . باید تمامی وجود افراد را مشاهده کرد باید احساساتشان را درک کرد تا بتوان فکرشان را خواند . باید آنها را به تمامی دید تا بتوان از آنها تاثیر مثبت گرفت و با دیدی محدود ( دیدی که هر نوع تعصب و اما و اگر در آن باشد ) نمی توان به این مهم دست یافت . باید گاهی اوقات فریاد زد . دعوا کرد . شیطنت کرد  و به آن آگاه بود . هنگامی که می خواهیم یک دید تازه را جایگزین کنیم گرفتار تلاشی می شویم که طی آن به واقع زندگی را احساس می کنیم نوعی هیجان  نوعی احساس وجود  نوعی انگیزه بقا که فقط می دانی چند لحظه گریبانت را می گیرد و در ادامه آرامشی زاید الوصف که نقاط پرش به آینده مان هستند .

چگونگی دیدن درون افراد و حوادث

۵ نفس عمیق بکشید تا به آرامش نسبی برسید

شروع کنید به تجسم اینکه هاله تان در حال بسط یافتن است تا جایی صداهای چندین متر دورتر از خود را بشنوید و بتوانید با هاله تان مثلا سرحد دیوارهای اتاقی که در آن به تمرین مشغول شده اید را ببینید و حس کنید

تصویری از شخصی که درباره او قضاوتی دارید ( درست یا نادرست ) مجسم کنید .

سعی کنید خود را سرشار از احساسات مثبت نمایید ( با یادآوری خاطرات نیک و...)

تصویر را برای جذب به درون هاله خود وارد کنید

منتظر الهامات باشید . هشیار باشید تا بتوانید فرایافت های خود را جمع بندی کنید . به هیچ عنوان سعی نکنید افکار خود را در این الهامات دخالت دهید . فقط بگذارید انرژی آزادانه به گردش در آید و همه چیز را روشن کند .

شاید این تمرین یک روزه اثر نکند ولی دیدتان کم کم نسبت به اشخاص و حوادث عوض می شود و زمانی متوجه می شوید که همه را جور دیگری می بینید . نمی گویم همه برایتان تبدیل به فرشته می شوند فقط قدری توجیه پذیر تر خواهند شد با بسط هاله به خصوص اگر این بسط از چاکرای قلب صورت بگیرد قادر به هاله بینی و تشخیص بیماری ها خواهید شد و از همه مهمتر اینکه راز همنوا شدن با جریانات حاکم بر جامعه و همچنین یک مجموعه مثلا همین وبلاگ را خواهید یافت آن وقت هیچگاه از هیچ چیزی جا نمی مانید .احساس تاسف نمی کنید و کم تر از گذشته سخت گیر خواهید بود .

حالا می فهمم که چرا یه دفعه وسط نوشتنم که بی هیچ هدفی شروع شده بود یاد داستان آقا امید افتادم . نه تنها چشمها را باید شست و جور دیگری دید . بلکه باید کمی خلاق بود ( مثل من که از داستان های عجیب غریب به نتایج عجیب غریب تر می رسم ) و مثل امید که از کلمات اسمش برای بیان درخواستش استفاده می کند و مثل شما که سعی می کنید معنای این متن را بفهمید .

 

سربلند باشید

 

 

+ نوشته شده توسط آوا در 88/04/31 و ساعت |

ایمان دارم ... به خداوند  به فرشته نگهبانم که مرا تا این جا آورد و همواره همراه من است . نمی دانم توجیه این ماجرا چیست اما می دانم او کنار من است که مبادا پای خود را به سنگ بزنم .

 

هوا گرفته تر از اونیه که بشه درباره خورشید حرفی زد . نمی دونم اگه یه توده گرد و خاک دیگه به شهر برسه برام حکم چه نشونه ای رو داره . مثبت یا منفی ؟ شاید هم اصلا فرقی نکنه . گاهی وقتها از تعبیرات خسته می شم . دلم می خواد به زمانی برگردم که هنوز با هیچ مبحث ماورایی آشنا نبودم ولی بعید می دونم که اگه دوباره فرصت انتخاب مجدد به میون بیاد بدون سرک کشیدن به ماورا بتونم به تمامی چرا های زندگی ام باسخ دهم . هر چه بادا باد .این نیز بگذرد .

نمی دونم چرا وقتی آب و هوا قروقاطی می شه وقتی اتفاقهای شوم دور و برم زیاد می افته و وقتی هیچ چیز جای خودش نیست یاد ویکتور فرانکل می افتم . کسی که همواره بر ناکامی بر معنا طلبی تاکید داشته کسی که نداشتن معنا و چرایی در زندگی را علت نارصایتی و رنج می داند . افکارم مغشوش است . خواستن علت رنج است . این جمله را مرحوم بودا گفته بود کسی چه می داند شاید یکی از بذله گویی هایش است .افکارم مغشوش است . هر کس چرایی برای زندگی دارد با هر چگونه ای می سازد . این یکی را مرحوم نیچه گفته ولی تعجب می کنم وقتی که می گفت خدا مرده نقش این جمله در زندگی اش کجا بود .افکارم مغشوش است و به خاطر نمی آورم که آیا نیچه این جمله رو گفته یا مرحوم دیگری .

فلسفه زندگی ام را یافته ام ولی رنج کم رنگ تر نشده . کجاست فرانکل که بگویم معنا کمکی به زندگی من نکرده است .که بگویم نطریه اش لوگوتراپی ( معنا درمانی )  نتوانسته به رنجهای زندگی ام و زندگی صد ها مرد و زنی که با آنها در ارتباطم معنایی بدهد . کجاست بودا که بگویم زندگی بدون خواستن بدون طلب کردن صدها برابر دردناک تر است . این احساس که دوباره به سروقت کتاب کمدی الهی دانته بروم درونم قوت می یابد . یا از آن بهتر باید افسانه آفرینش صادق هدایت را مرور کنم یا مسخ کافکا یا چرخ دنده سارتر . زمانی که از درون خالی ام خالیای وجود اطرافیانم خالیای درون کتابهای سیاه احساس همدردی را درونم زنده می کند اما می دانم که نیایش   مزامیرداود   تفسیر های برانتون و... شکاف وجودم را به جای احساس همدردی از نور سرشار می کند و می دانم که به این نور محتاج ترم تا احساسی زود گذر برای دستیابی به آرامشی زود گذر . آرامش زود گذر را به گونه ای دیگر می یابم . هوا گرفته است و مجالی برای بیرون رفتن نیست به مراقبه می نشینم تا بلکه چیزی بیشتر از گذشته بدانم تصویری بر برده چشمم تشکیل می شود که یادگار جنگ جهانی دوم است یادگار دوران کار اجباری و کوره های آدم سوزی ...

سکانس اول ـ فرانکل در اردوگاه کار آلمانها اسیر  شد تمام خانواده اش در اثر کار زیاد مردند و یا آنها را به درون کوره های آدم سوزی انداختند .خودش تحت شکنجه و تحقیرهای فراوان قرار گرفت و بارها امکان داشت که نامش در فهرست کسانی که به اتاقهای گاز دسته جمعی فرستاده می شدند قرار گیرد خودش می گوید در اثر معجزه بازگشته ام و می دانم که بهترین ها با من باز نگشته اند .

سکانس دوم ـ کودکی که تازه راه افتاده بود با بی خیالی در اطراف اتاق پرسه می زد .صدای زنگ تلفن آمد مادرش که همواره مراقب فرزند دلبندش بود و لحطه ای از او جدا نمی شد به اجبار برای جواب دادن تلفن کودک را ترک کرد . صحبتش به درازا کشیده بود و از دور فرزند خود را می پایید. در کمتر از یک ثانیه کودک را دید که در حال سرنگون شدن از پنجره است. تا به خود بیاید کار از کار گذشته بود به طور یقین یا کودک مرده بود یا آسیبی جدی دیده بود مادر سراسیمه به طبقه همکف می دوید که ناگهان با دیدن فرزندش در دستان مرد سرایدار در جا خشک شد کودک از حادثه جان سالم به در برده بود سرایدار با بهت زده گی توصیف می کرد که چگونه آن کودک از طبقه دوم درون دستانش فرود آمده بود و مادر بعد از مدتها کلمه معجزه را به زبان آورد .

سکانس سوم - بی دی اسبنسکی مردی که یکی از شاگردان به نام گرجیف بود در کتابی به نام در جستجوی معجزه به دنبال حکمتی می رود که در انتها آن را در دستان گرجیف می یابد در گروه کار گرجفین ها . او به دنبال نوع دیگری از معجزه است . برای او خودشناسی و آگاهی بزرگترین معجزه ای است که می تواند اتفاق بیفتد .

سکانس چهارم - برای زنده ماندن به چیزی فراتر از شانس احتیاج دارد . مراقبه ام به برون فکنی نا آگاهانه تبدیل شده و بر فراز جسم زنی میانسال ایستاده ام می بینم که به شدت مجروح شده و تقریبا بیهوش است حیات تقریبا در حال خالی شدن از جسمش است و او در کالبد اثیری اش مبهوت بر فراز جسم خود ایستاده و به آن می نگرد با خود می اندیشم زنده نمی ماند بند سیمینش در حال گسستن است و من ناطری خاموشم. دارد آگاه می شود .دارد می فهمد که در حال مرگ است به وصوح می بینم که دور تا دور هاله اثیری اش می درخشد خاطره ای با قوت به قلبش و به ذهنش هجوم آورده و ناگهان شارش انرژی بار دیگر کالبد اثیری اش را به کالبد فیزیکی اش پیوند  می دهد در انتها می فهمم که به یاد دختر هفت ساله اش افتاده بود که غیر از او در این دنیا کسی را نداشت و می فهمم که معجزه ای رخ داده .

کم کم به محیط آگاه می شوم هم اکنون می دانم که کسی مواطب من است تا بای خود را به سنگ نزنم که معجزه همیشه اتفاق می افتد و مهم نیست که خواسته ای داشته باشی یا نه . مهم نیست به معنای زندگی ات رسیده باشی یا نه . معجزه اینجاست بدون آنکه در انتطار آن باشی اینجاست تا وجودت را سرشار از نور کند انگیزه ای دوباره ببخشد تجربه ای نو بیافرند و در نهایت بگوید که ما بزرگترین معجزه ایم .عیبی ندارد که زمانی مایوس شویم . مسخ کافکا را بخوانیم . اشتباه کنیم . تردید داشته باشیم و دلزده شویم یا به اشراق رسیده ها بد و بیراه بگوییم . گاهی هوا غبار آلود می شود اما کسی که خورشید را یکبار دیده باشد می تواند تصویرش را تا مدتهای طولانی در ذهنش مجسم کند . گاهی ذهن مغشوش می گردد اما کسی که یک بار معجزه را لمس کرده باشد تا مدتها می تواند احساس آن را در ذهن خود تازه کند .

از معجزاتی که تا کنون با آن رو به رو شده اید بنویسید . امکان دارد که آن لبخند یک کودک باشد یا وزش باد در میان چمنزار . مهم نیست .چه چیزی تا به حال حس معجزه را در شما زنده کرده اگر چیزی را نمی یابید رویش تعمق کنید .

سربلند باشید

 

+ نوشته شده توسط آوا در 88/04/25 و ساعت |

سلام دوباره بر دوستان

همونطور که ماهی بادکنکی در آخرین نوشتش توضیح داد، خوبه که در وبلاگ روند جدیدی رو پیش بگیریم و گپ هایی گمانه زن (تامل بر انگیز) بزنیم. البته این برداشت شخصی من از مطلب ایشون بود. واقعیتش اینه که همه ی ما برداشت های شخصی خودمون رو داریم. از همه چیز... اما زبان مشترکی هست که اون برداشت (که می تونه واقعیت باشه) رو برای همه ی ما درک پذیر می کنه. اما باز هم همه ی مردم این درک مشترک رو نمی تونند داشته باشند. ماییم و دنیایی از اختلاف ها. خوبی وبلاگ مغان (که این روز ها و با این گفت و گوی جدید چه اسم پر مسما و به جایی می تونه براش باشه) اینه که عده ای در این جا دور هم جمع شدند که زبان مشترک تری نسبت به دیگرون دارند. حرف هایی که این جا گفته می شه خریدارش هم همینجاست، اگر من این صحب ها رو جای دیگه ای مطرح کنم در خوش بینانه ترین حالت ممکن با شونه بالا انداختن مواجه می شم.

اما موضوعی که به ذهنم رسید راجع بهش صحبت کنم، ایمان هستش. و چرا ایمان؟ خیلی ها راجع بهش صحبت کردند، این که باید ایمان داشت، این که باید اجازه داد تا تجارب ناب به جای کم رنگ شدن، در ذهن بزرگ و پررنگ و پر صدا تر بشن انگار که همین لحظه داریم اون ها رو تجربه می کنیم و این ما رو کمک می کنه که به اون واقعه ایمان داشته باشیم (که می تونه خدا باشه، یک درک و یا احساس باشه، یک دوست باشه و...).

به عنوان مثال؛

شما روی یک قایق وسط دریا گیر افتادین، تک و تنها. اگر که به ساحل برسید صحبت از معجزه و ایمان می کنید اما در اون لحظه ای که در میون دریایید چی؟ باز هم می تونید از ایمان داشتن صحبت کنید؟ از مسیح؟ انجیل خدا و قرآن یا هر کتاب مقدس دیگه ای؟ وقتی که متوجه می شید آب بدنتون داره تموم می شه و رو به مرگید، وقتی نه تنها به خودتون، بلکه به کسایی که چشم به راهتونند فکر می کنید باز هم ایمان داشتن کار ساده ایه؟ اون موقع تمام کتاب هایی که راجع به ایمان بودند و یا تمام مطالبی که در این مورد خوندید (مثلا همین پستی که من الان دارم می نویسم) چه قدر به کمکتون میان؟

خوب من فکر می کنم تمامی تجارب شما در روز های آرامشتون (تجربه هایی ذهنی، زندگی، کتاب ها، گفته ها و ...) می تونند خیلی کمکتون کنند. اما واقعیت اینه که در این شرایط سختی میاد سراغ شما، نا امیدی (که به گفته ی علی (ع) بزرگ ترین گناهه) مثل اهریمن روی سرتون سایه می اندازه و لحظه به لحظه برای شما سخت و نفس گیر می شه. در این جا باید چی کار کرد؟

می شه خاطرات خوبی از زندگی رو به یاد آورد که به شما قوت قلب می ده. می شه به معجزات فکر کرد و می شه سعی کرد، حد اقل سعی کنیم که ایمان داشته باشیم. می تونیم حداقل خوبی هایی رو باور داشته باشیم که هستند، همه ی ما می دونیم که باد، بارون، برف، زمستون و همه ی این ها وجود دارند. می تونیم سعی کنیم که به همین نیروی جاری در طبیعیت امید داشته باشیم. شاید نسیمی جهت قایق ما رو به سمت ساحل تغییر بده.

چه حس خوبیه، وقتی که زیر آسمون پر ستاره دراز می کشی احساس کنی که در این دنیا تنها نیستی. که "خدا خود برای بنده اش کافی است". نمی دونم باید نظرمون راجع به خدا چی باشه... اما وقتی که ایمان داریم راهمون رو پیدا می کنیم. اعتقادی دارم؛ که اگر ما قدم هامون رو درست برداریم، اما راه رو اشتباه بریم، جاده ما رو به مسیر درست بر می گردونه...

نمی خوام شبیه به پدر های مقدس حرف بزنم. اتفاقا این مطلب رو دارم در روز هایی می نویسم که خودم هم درگیر ایمان داشتنم، درست مثل همون غریق تنهای توی قایق. من هم اومدم این جا که این موضوع رو با شما به اشتراک بزارم تا بیشتر راجع بهش صحبت کنیم. این که چه تمرین هایی می تونند به ما کمک کنند تا باور کنیم، این که در شرایط سختی چه کار هایی می تونیم بکنیم و... چقدر خوبه که همه ی ما انرژیهامون رو در راستای رسیدن به یک هدف متمرکز کنیم. این دنیا پر از بدیه، دنیا رو به دو رنگ سیاه و سفید تقسیم نمی کنم، اما خوبی و بدی همیشه وجود داشتند. شعری هست که می گه*:

آیا کرکس باید "گل فراموشم نکن" نوش جان کند؟

از شغال چه انتظاری دارید؟

که برایتان پوست بیندازد؟

از گرگ چه توقعی دارید؟

که دندان هایش را خودش بکشد؟

آخر از چه چیز دولتمردان و پاپ ها خوشتان نمی آید؟

آخر چرا؛ چرا اینگونه ابلهانه به صفحه تلویزیون خیره شده اید؟

....

آه بره های خام!

شما بیشتر به کلاغ ها می مانید که هر یک چشم انداز دیگری را سد می کنند.

آری

برادری

تنها در بین گرگ ها وجود دارد

آن ها دست کم با هم راه می روند

اما شما که نا پختگان را به خشونت می خوانید؛

به بستر کاهلی بروید و دروغ بگویید!

نه! شما جهان را تغییر نخواهید داد.

چقدر خوبه که ما هم سعی کنیم برادری رو بین خودمون تمرین کنیم. چه قدر خوبه که پیدا کنیم روش نه بره بودن و نه گرگ بودن رو (نظرتون راجع به اسب وحشی بودن چیه؟!). چقدر خوبه حالا که در کنار هم ایم قدر این امکان رو بدونم که دوستی خوب سرمایه است. و سعی کنیم؛ برای خوبی بیشتر...


با احترام؛ عطارد

____________________________________________________________


*: دفاع از گرگ ها، سروده ی Hans Magnus Ensensberger و ترجمه ی تورج رهنما

پ.ن اول: ماهی جان حالا که موضوع سایت فعلا منتفیه ببین دوستان کیا توی وبلاگ مطلب بنویسن براشون شناسه تهیه کن. خوبه که یه دستی به سر و روی وبلاگ بکشیم آبرو داری کنیم.

پ.ن دوم: کلاغ جان من خبر ندارم که سپنتا مرده یا زنه، اما با این که اسم های آوا و ندا رو خیلی دوست دارم اما باید بگم که من کامنت های طولانی آوا رو هم نخوندم. مراقب باش دیگه به عطارد از این افترا ها نزنی، وگرنه با بانو ونوس طرفی :)

+ نوشته شده توسط عطارد در 88/04/25 و ساعت |
يادم مياد يه روز براي تدريس رفته بودم يه موسسه‌ي معروف، اونام به ما يه سري كارت‌ها دادن كه روش جملات مختلف نوشته شده بود و مال من اين بود كه چرا هدايايي كه مي‌گيريم ارزشمندن يا برعكس، درست يادم نيست. بعد جناب آزمون گيرنده گفت: who Begins? بقيه داشتن فكر مي‌كردن اما من بدون فكر دستم رو بالا كردم!

به نظرم آسونه، من هيچ وقت توي انشا نمره‌هاي بالا نمي‌گرفتم، چون روم نميشد انشاهام رو بخونم ولي خب مي‌گم همه چيز مثل انشا نوشتنه، زياد فكر لازم نداره، مثل همين نوشته ;ه همين طوري شروع شد و ببينيم تا كجا پيش ميره.

تازگي‌ها به ستاره‌شناسي علاقمند شدم. به خاطر كلاسي كه مي‌خوام بذارم. تا قبل اين با دانش ناقص خودم و از اين ور اون ور جادوهام رو انجام مي‌دادم ولي حالا مي‌خوام دقيق ياد بگيرم واي خدا اگه يكي سوال بپرسه كه من بلد نباشم.

ياد مياد يه روز خيلي آروم بودم. منظورم از يه روز يه زمانيه، بعد شروع كردم به نگراني در مورد بعضي كسا و بعضي چيزا بعدش فهميدم در مورد همه كس و همه چيز نگرانم، تازه بعدترش فهميدم به اين مي‌گم اضطراب گسترده يا general anxiety بعدش كلي چيز ديگه هم فهميدم كه بهتون نميگم!

ميگن ستاره‌ها بر زندگي ما تاثير دارن و ماه بيش از همه. من خودم امتحان كردم، براي جادو زمانسنجي 100درصد ضروري نيست اما با زمان نادرست شانس موفقيتت رو كلي پائين مياري. اين يعني چي؟ يعني مثلا شياطين و فرشتگان تو برج حوت و دوپيكر و سرطان زندگي مي‌كنن؟ تو خورشيد ها و كهكشان هاي ديگه و اگه زمانت نادرست باشه زمين كوچولو رو نمي‌بينن تا به سراغت بيان؟ يا اونا همينجان و اين برج‌ها و كرات يه سري انرژي خاص متصاعد مي‌كنه كه در زمان خاص واسه احضار موجود خاص ضرورين.

استاد مي‌گفت ما به شياطين قبل و بعد از احضار كاري نداريم، حتي نمي‌دونيم اونا چه شكلين يا كجان! اما من مي‌خوام بدونم.

اي خدا! شده بعضي وقتا فكر كني چيزي درسته يا بخواي به خودت بقبولوني؟ مثلا از روي استدلال‌هاي كتاب ديني سوم راهنمايي و اينكه همه بهت گفتن خدا وجود داره، بخواي به طور عقلي وجود خدا رو اثبات كني اما ته دلت نا راضي باشه؟ يا وقتي مي‌خواي ماشين بخري و طرف كلي از ماشين دست دومش تعريف ميكنه اما ته دلت ناراضيه!

گويا ناخودآگاه ما، خرد پنهاني يا هر چرند ديگه‌اي كه اسمش رو مي‌ذاريد، خيلي قويه، اينقدر قوي كه بقاي ما در طول زندگي چند هزار سالمون روي زمين رو تضمين كرده. ما مي‌دونيم، مي‌فهميم و استدلال مي‌كنيم اما وراي همه‌ي اينها بسيار راغبيم كه سر خودمون و بقيه گول بماليم! ولي ناخودآگاه با عينيات كار داره، همه چيز رو كنار هم ميچينه و چيزي كه منطقت رو نفي كنه، رد مي‌كنه و اين خيلي مهمه. گاهي چيزايي كه مي‌نويسم خيلي معتبره، هم از لحاظ محتوا و از لحاظ منابع اما ته دلم راضي نميشه، اين مهم نيست اما فكر مي‌كنم اگه خواننده اين رو حس كنه، نه به طور خود آگاه اما ناخودآگاه اون وقت نمي‌تونه كل مطلب رو بپذيره و در طولاني مدت زده ميشه، اين مكانيسم بقا است و حيات. همون چيزي كه در روانشناسي تكاملي بررسي ميشه.

ميدونيد روانشناسي تكاملي در مورد موجودات (و انسان‌ها بخصوص) در طول تارخچه‌ي تكاملشون تحقيق مي‌كنه. مثلا اينكه چرا بچه‌ها به مادرشون مي‌چسبن يا ما خيلي رفتارهاي بدوي داريم در حالي كه جامعه‌مون كاملا مدرنه. بعد معلوم ميشه اينها چيزهاييست كه در طول هزاران سال در وجود ما شكل گرفته و به نوعي رفتارهايي بوده براي بقا كه حالا با اينكه به طور خودآگاه نيازي براشون نمي‌بينيم اما به طور ناخودآگاه در ما وجود دارن. بعضيا ميگن اين ناهوشيار جمعي يونگ رو ثابت مي‌كنه ولي... اصلا ولش كن بحث خيلي روانشناسانه شد.

با اينكه ربطي نداره، ولي به نظرتون كسي كه راي بقيه رو مي‌دزده، از لحاظ روانشناسي تكاملي چه مشكلي داره؟ آيا مثلا اجدادش... ولش كن اصلا به ما چه!

ديگه اينكه بيشتر روز خسته‌ام و انرژي لازم براي شروع اهداف جديدم رو ندارم و جالب اينكه وقتي من مشكل پيدا مي‌كنم، دوستام هم مشكل پيدا مي‌كنن و حالشون خراب ميشه، كاش مي‌فهميدن حال و حوصله ندارم و يه كم مراعاتم رو مي‌كردن! اي روزگار!!

و زمان تاپيك سوم موضوع مقاله‌ام. در مورد زمان چي ميشه گفت. ياد شينوبي بخير كه مطالب علمي-ماورائي-تخيلي مي‌نوشت. راستي كجا رفت... هوم بذار ببينم. يه روز بهش زنگ زدم، يه روز باهاش چت كردم و يه روز قرار شد قالب جديد وبلاگ رو طراحي كنه. بعد از عكس‌هاش خوشم نيومد و قرار شد بهش عكس بدم، بعد قرار شد باهاش ملاقات كنم و گفتم اون موقع عكس‌ها رو بهش مي‌دم، بعد ملاقاتش نكردم، يه حس پنهان احمقانه كه به اين چيزا علاقه‌اي نداره و من دارم بهش فشار ميارم در من بوجو اومد، بعد ديگه نه چت كردم و نه زنگ زدم و نه بهش عكس دادم. فكر كنم داره درس مي‌خونه. بعد گرگ نقره‌اي كه... خب اينم ولش كن و راك رايدر...

آره زمان، زمان چه زود به عقب برميگرده، البته در كله‌ي ما و بعضي اوقات در reality

يادمه بچگي كه مي‌فوتباليديم من بيشتر دروازه بان بودم يعني عشقم بود! يه بار يكي توپ و كاشت و شوتيد، منظورم پتالتيه ها! بعد زمان وايساد توپ توي هوا شايد يه ثانيه يا كمتر اما همون كافي بود كه من جهت توپ رو تشخيص بدم و بگيرمش. يادمه تمركز شديد كرده بودم اما اين علتش نبود؛ چون خيلي خواستم تكرارش كنم، بعد به هر كس گفتم باور نكرد تا به عقل خودم شك كردم!

تا حالا پشه‌ها رو از نزديك نگاه كردين، انگار كه فيلم رو تند كرده باشي، چشم ما از حركاتشون جا ميمونه. يعني زمان براي اونا كشداره؟ اما چطوري ميشه اگه زمان كش بياد و اين فقط تو كله‌شون باشه كه از زمان واقعي جا ميمونن و اگه زمان واقعي كش بياد يعني چي؟ يعني مثلا يه پشه كه دو سه سال زندگي مي‌كنه واقعا بيست سي سال زندگي كرده. هيچ وقت از ديدن فيلم‌هايي كه دنيا رو از ديد جانوران نشون ميده خسته نمي‌شم، يعني اونا چطور دنيا رو ميبينن. شياطيني كه به اين كره‌ي خاكي احضار ميشن چطور و ما ... بعد از مرگ؟

آيا عزرائيل مياد جونمون رو ميگيره؟ پس چرا كساني كه تجربه‌ي نزديك به مرگ داشتن نديدنش؟ خب شايد اونا مسيحي و چيزاي ديگه بودن ولي منم يه بار اين تجربه رو داشتم و مسلمون بودم و باز عزرائيل نيومد؟ شايد اگه مرگم كامل ميشد مي‌اومد و شايد كل اسلام دروغه. هيچ وقت نمي‌فهمم مگه اينكه كامل بميرم اگه درست باشه چي و اگه نباشه چي؟ بعدش چي ميشه.

علم، علم! ميگن 50% وجود خدا رو ثابت و 50% وجودش رو نفي كنه. مي‌گن بايد بررسي‌ها بي‌طرفانه بشه اما تا اونجا كه من ديدم يا مردان معتقد تحقيق كردن يا كافرين ولي بايدم همين باشه، بي‌طرف يعني چي؟ يعني نه مسلمون نه كافر مگه ميشه؟

و بعد، آها برمي‌گردم به اولين روز، حتي اگه دنياي بيرون جسمم رو با خودش هر ثانيه يه ذره به جلو ببره، ذهنم از زمان آزاده، ذهن همه همين‌طوره، يه جور نفرين، شوخي يا بركت از سوي طبيعت يا خداوند (بسته به اعتقاد خودتون). اولين روز، اولين روز تاسيس وبلاگ، چرا وبلاگ رو تاسيس كردم، از پائولو كوئليو و كاستاندا خوشم ميومد. اون موقع فرق داشت. بيشتر جو شمنيزم بود و اكنكار، حالا مردم فهميدن همه‌اش دروغه. آخه چطور يه آمريكايي احمق ميتونه حمكت باستاني مصر رو درك كنه؟! اين مثل اين حرف ميمونه كه بگيم يه آمريكايي مي‌فهمه ما ايرانيا به رهبرمون چه احساسي داريم و چرا اگه يه خانوم بدون حجاب بياد توي پارك و ورزش كنه، همه‌ي دختر بچه‌ها مي‌گن اااااااا، بچه‌ها نگا كنين اين زنه بي حجابه! خب، آره اگه به آمريكاييه توضيح بدي بالاخره مي‌فهمه دليل منطقي همه‌ي اينا چيه اما اون احساسي كه يه ايراني داره، فقط بايد ايراني متولد شده باشي كه بفهمي! و اكنكار اگه واقعي باشه فقط يه مصري.

يه زماني از اينكه ايراني متولد شده بودم و دينم اسلام بود خوشحال بودم؛ يه زمان دوست داشتم برم آمريكا. اما الان به نظرم هر دوتاشون آشغاله + كانادا. شايد، شايد فقط يه جاي ديگه باشه. مثه جاني دپ كه با عيال و بچه‌ها بلند شد رفت فرانسه. شايد فرانسه خوب باشه ولي اونجام مي‌گن در هر لحظه به طور متوسط بيش از 50% خانوما برهنه هستن. استغفرالله، آدم تو اين بلاد كفر چه چيزا كه نمي‌شنوه. ... اينجا مي‌خواستم برنامه‌ي ميان مدت دو ساله‌آم رو برملا كنم بعد منصرف شدم، نبايد در مورد آرزوهات صحبت كني و گرنه انرژيشون رو از دست مي‌دن.

ميبينيد، نوشتن چقدر به گونه‌اي احمقانه ساده است؟ من هيچي براي نوشتن نداشتم، فقط جريان ذهنم رو به شما نشون دادم. آيا نمي‌شه همين رو با تم جادوگري و عرفان و همه‌ي چرندياتي كه تو كله‌تون داريد، قاطي كنيد و تو وبلاگ بذاريد، ميشه ها؟ احساس شما نويسنده‌ي محترم از خوندن اين حرفا چيه؟

رايت فيلسوف شده،‌ ديوونه شده، نيهيليست شده، به اسرار نهاني به زباني پنهاني داره اشاره مي‌كنه، از بيخوابي واز اينكه هر شب بايد 1081 گوسفند بشماره تا خوابش ببره در رنجه؟ فكر مي‌كنه شايد احضار كار درستي نبوده؟ مطلقا فكري نمي‌كنه و فقط مي‌خواست مارو ترغيب به نوشتن كنه...

خب بگيد، نظر بديد، زندگي‌ كنيد!

------------------------------------------

پانوشت: راستي اس.ام.اس ها قطعه يا گوشي من مشكل داره؟

پانوشت2: اين وبلاگ و همه‌ي نويسنده‌هاش به شدت انزجار خودشون رو از آشوبگران و عناصر ضد انقلابي ابراز مي‌كنن و يك صدا فرياد مي‌زنن: "مرگ بر ضد ولايت فقيه" (در اينجا براي واقعي‌تر شدن شعار نماز جمعه تهران رو تجسم بفرماييد)

پانوشت 3: ديگه نداريم!

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 88/04/17 و ساعت |