دوش رفتم به در میکده خواب آلوده ... خرقه تر دامن و سجاده ی شراب آلوده آمد افسوس کنان مغبچه ی باده فروش ... گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده شست و شوئی کن و آنگه به خرابات خرام ... تا نگردد ز تو این دیر خراب الوده به هوای لب شیرین پسران چند کنی ... جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده به طهارت گذران منزل پیری و مکن ... خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی ... که صفائی ندهد آب تراب آلوده گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست ... که شود فصل بهار از می ناب آلوده آشنایان ره عشق درین بحر عمیق ... غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده گفت حافظ لغزو نکته به یاران مفروش ... آه ازین لطف به انواع عتاب آلوده
با این که می دانم دوستان من در اینجا کم اند و شاید اصلا دوستی هم در اینجا نداشته باشم ولی به هر حال انگار که با هر بار گفتن نظراتم تعداد بیشتری از من بدشان می آید.
به هر حال من سعی می کنم همیتان را دوست داشته باشم.
قرآن. سلمان فارسی (روزبه).خدا ......
آن زمان ها قرآن خوان بودم .می پرستیدمش چون فکر میکردم از طرف خداست .بعد ها به دلایلی فهمیدم این طور نیست .اصلا خدا اینقدر نمی تونه خشن و وحشتناک باشه !!
پس تحقیق کردم .از این از آن از کتاب های طرد شده (عاقبت خودمم هم همینه)بلاخره فهمیدم شخصی به نام سلمان فارسی نویسنده قرآن بوده پس از قرآن بدم آمد و از شخصیت او به همچنین.کتاب ها و تاریخ می گویند جادوگر مقتدری بوده.
زمان گذشت تا کمی به خدا (خودم )نزدیکتر شدم دوباره آیات مبارک قرآن را خواندم و با قوانین جادوگران مطابقت دادمشان دیدم سلمان هدفی بزرگ داشته اما در راهش اشتباهتی را نیز کرده از خودم پرسیدم آخر مگر جادوگری به این بزرگی اشتباه هم می کند ؟از رایت پرسیدم .او گفت جادوگر به معنی شکست ناپذیر نیست .گفتم اشتباه چه ؟جوابی نیامد.
هدف سلمان را به دین گونه یافتم .انسان های آزاد از دست شیطان (سایه های گلی ).به طور کلی دیدم او می خواست به انسان ها یاد بدهد که چگونه رها شوند .در آیین ها و مردمان پارسی .ایلامی. گشتم .و آنان را خیلی بزرگ یافتم نه هم یشان را .نه .اکثرشان را.دیدم آزاد بودند حداقل از امروز ما
نشستم بر روی زمین .کاملا سرد شده بودم از تصمیمی که داشتم میگرفتم .چیزی از درون می ترسید و مرا تهدید به عذاب های جهنمی می کرد.بلاخره بر آن غلبه کردم و تصمیم گرفتم راه را ادامه دهم من می روم نه از اینحا به جایی دیگر منظورم هم سایت نیست .نه.من می روم به سفر درون می روم برای نابودی شیطان درونم .من آزادم نه در بند.چله نشینی ام در راه و نیاز مند به دعای دوستان
(چله نشینی آیینی است در بین پارسیان .یعنی در ۴۰ شبانه روز با خدا می مانی تا از شیطان آزاد گردی)
دعایم کنید از بی ادبی هایم مرا ببخشید باشد که از ته دلتان باشد.باز می گردم.
تلفن زنگ زد. پدرم بود. صدایش واضح و شفاف، می گفت: ببین تو
باید عمل بشی. این نظر دکترته!
_ اما من نمی خوام عمل بشم. لعنتی! می دونستم
آخرش این و می گه.
_مگه به دل خودته؟ بهتره حاضر بشی. چاره ای
نیست.
و من حاضر شدم و عمل شدم و سالها گذشت. هیچ وقت از ته دل
راضی نبودم. اصلا همیشه از ته دل ناراضی بودم. چرا باید این اتفاق برای من می
افتاد، چرا من باید اینگونه می بودم. روزی از دست خودم به تنگ آمدم. بیرون آمدم.
فریاد زدم. دشنام دادم. از خدا خواستم جوابم را بدهد. چرا مرا اینگونه آفریده بود؟
اصلا چرا جهان را اینگونه خلق کرده بود؟ کی به من جواب می داد… باید می دانستم.
اصرار کردم، که خدا معجزه ای در حقم بنماید. اگر او آنقدر
که می گفتند نزدیک بود و مهربان هم. پس باید صدایم را می شنید. باید معجزه ای می
کرد چرا که به آن اعتقاد داشتم. باید رخ می داد. چه دلیلی داشت که خدا امتناع کند.
دعا کردم، خدایا ! برای اینکه به تو ایمان آورم می خواهم آتش را بر دستم سرد کنی،
همان طور که آنرا بر ابراهیم سرد گرداندی. بعد دستم را روی آتش قرار دادم، سوخت.
دوباره و سه باره کردم. دعا کردم، تهدید و نفرین هم. اما هیچ رخ نداد. فقط من
ماندم و دستی به شدت سوخته و قلبی مجروح. پس خدا کجا بود؟
چرا در زندگی ام آنطور که می خواستم، احساس خوشبختی نمی
کردم؟ چرا نمی توانستم مثل دوران کودکی خود را در جریان ماجراها رها کنم؟ چرا مریض
بودم. و اصلا از کودکی همین طور بود و من همیشه بیمار بودم. حالا چاره چه بود؟ حتی
خدایی که مرا پاسخ دهد نیز یافت نمی شد. هر چه بود، تنها بودم و غمگین، بدون اینکه
دستی برای یاری به سویم دراز شود یا اینکه نوری به سویم آید. نه! هرگز.
من مثل آنهایی نیستم که بگویم ناگهان روزی معجزه ای برایم
رخ داد، یا اینکه کسی را یافتم که راه و روش درست زندگی کردن را به من بیاموزد. هیچ
چیز نبود…
و باز سالها گذشت…
و سالهای دیگری هم. واین داستان آن سالهاست. و اینکه چطور
جادوگر شدم و آن روزها چطور طی شدند و سالهای بد (اگر اینطور درست باشد که
بنامیمش) به سالهای خوب تبدیل شدند. فقط به مسائلی چند باید توجه کنید که ذکر
میدارم:
من سالهاست که از طریق اینترنت به آموزش افسونگری می
پردازم. اول در پرشین بلاگ بود. آن وقتها که کسی چندان از چیزی سر در نمی آورد و
من هم. و آنوقتها بسیار آموختم. شاید برخی از شما آن دوران را به یاد آرید. بعد سر
خورده شدم. کسی به درسهایم گوش نمیداد. آنها هم که گوش می کردند آنقدر روح هاشان
پیشرفته نبود که جان کلام را دریابند. با سوال های بی مورد مرا می آزردند. اینکه
ستاره ی 5 پر
نماد شیطان است. یا اینکه برای یافتن عشق گم شده شان چه معجونی پیشنهاد میکنم. پس
سایت را تعطیل کردم. سالی گذشت و دوباره روی بلاگفا، سایتی جدید تاسیس نمودم اما
آنهم دیری نپایید. و خلاصه از آنجا دوباره سراغ پرشین بلاگ رفتم و دویاره بلاگفا
و… تا رسیدم به میهن بلاگ و گفتم این بار کار نیمه تمام سالهای مداوم را تمام
میکنم و کردم. حداقل اصول را آموختم. تا توانستم این سایت را تاسیس کنم _ خصوصا
بخش دانلود ها که فوق العاده به من کمک کرد_و از دوستی که مرا یاری کرد بی اندازه سپاسگذارم…
و اما حالا بعد از این همه سال همه چیز را
میدانم. و تجربه ی عظیمی پشت سرم است. از افراد فالگیر و جادوگر گرفته، تا دروغگو
ها که فقط لاف میزنند را ملاقات کرده ام. کسانی که ادعای قدرتهای روحی بیشمار می
کردند و هیچ نبودند، عده ای هم راست می گفتند. اما بیشتر افراد یا به خاطر غرور
قادر نبودند چیزی بیاموزند یا آمادگی اش را نداشتند. شاید غرور شماها بیشتر از همه
مرا آزرده باشد، اما نه! این حرف درست نیست. چرا که در وجود خودم غرور بوده، و آنرا
انکار نمی کنم. شاید اگر مغرور نبودم هیچ وقت جادوگر نمی شدم. به هر حال الآن
دقیقا میدانم که از من چه میخواهید: اول از همه انتظار آموزش قدرت را دارید. می
خواهید چیزهایی بیاموزید که با آنها احساس غرور یا خودنمایی کنید. اما وقتی انگشتم
را به سوی شما نشانه می روم و می گویم: این را می خواهی چکار؟ آیا می خواهی
خودنمایی کنی؟ هیچ کس قادر نیست پاسخ گوید. گویا شرم دارید احساسات واقعی درونتان
را بازگو کنید. یا آنان را بپذیرید.
اما من به شما می گویم اگر فقط دنبال این چیزها هستید، یا
فقط خیلی ساده میخواهید دوست خود را سرگرم کنید. گرد این سایت نگردید. چرا که من
قصد ندارم، به محکم شدن رشته های غرور و خودکامی شما کمک کنم. درس ها خواهند بود و
در عین سادگی بسیار غنی. اما اسراری در کار نیست. همه چیز عملی است اما برای کسانی
که ببینند. و همه چیز ساده ست
و به همین سادگی از خود خواهید پرسید: پس من چرا اینجایم؟
و درست پس از آن است که سالک واقعی مشخص میشود.
یک سالک، یک سالک نیست مادامی که این سوال را از خود
نپرسیده.
و در پایان گویا دوستان خیلی علاقه دارند که من پیشگویی
کنم، حال سالهای آینده را میبینم. سالهای پر فراز و نشیب. سالهایی که کل سرنوشت
زمین تغییر خواهد کرد و عده ای برگزیده در صف اول خواهند بود.
من بازدیدکنندگان میلیونی برای سایت نمی بینم. اما عده ای
را میبینم که وفادار خواهند بود و روز ها از پی روزها طی خواهد شد، و زمانی که
ارزش واقعی این مطالب دانسته شود. همه به سوی آن هجوم خواهند آورد اما آن موقع
خیلی دیر خواهد بود. زیرا بسیار صعود کرده ایم و این نتیجه ی کار گروهی سال های
سال است و در اندک زمان نمی گنجد…
راهنمای کوچک
رایت
این مطلب رو از سایت قدیمی افسونگری بدون تغییر گذاشتم.
یاد اون روزا به خیر که یادشون قشنگ تره
بغض امون نمیده که با صدای بلند این مطالب رو پیش خودم بخونم.
به راستی شهریاران را چه شد ؟
ولی خب باز هم طبق اون حکایت ملا نصرالدین صبر یکی از نکات مهمه و خب قرار نیست با اندک زمان همه چیز درست شه. می دونید "دوستان" در اندک زمان نمی گنجه.
صبر می کنیم. صبر. به هر حال امیدوارم که خداوند همه ی مارو هدایت کنه و راه رو برامون شفاف کنه و اطرافمون رو پر از دوستان واقعی و خیر خواه قرار بده و رایتمون رو هم بهمون برگردونه.