تبليغاتX
مغان

به نظر شما جادو جیست ؟

 

در این 4 سال گذشته بعد از اتمام دوره دانشجوایم شانس با من یار بود و توانستم مطالب و متون زیادی  را از مکاتب و مسالک  مختلف  با کمک موهبت بزرگی به نام اینترنت البته بصورت رایگان – دزدیده - و بخوانم  ( خداوند ببخشایدم ) حالا هی به رایت بگید چرا کتابتو میفروشی برای این که امثال  مثل من نیان در نهایت بگن فلان کتاب و دزدیدم و خوانیدم .  برای همین اگر بخواهم از دیدگاه مکاتب و مسیرهای خاصی به این سوال پاسخ بدهم جوابم جوابهای کلیشه ای و البته با انشایی عالی از زبان هر کدام از مکاتبی که خوانده ام  خواهد بود . ونظر من هم شالوده و تجربیات خودم و دوستانم که جالبه اغلب پیرو مکاتبی خاص خود هستند میباشد در نهایت این متن تنها نظر بنده مبنی بر خوانده ها و مباحثات و البته  تجربیات بنده  حقیر از عالم سکوت آرامش و درونم میباشد.

جادو واژه ای است که برای عموم با مفهومی با بار منفی  جا افتاده و کلا نگرشی منفی در باره اش در میان مردم وجود دارد  که البته این طرز فکر را ما باید دست آورد دوران تاریک حکومت کلیسا بر اروپا بدانیم که هر مکتبی را که از خود نمیدانستند به جادوگری تاریک  . سیاهی و از همه مهمتر همکاری و سرسپردگی به قدرت تاریک کیهان که نمایند بارز آن در دین مسیحیت و کلا ادیان الهی ابراهمی همان ابلیس معروف به شیطان هست . نسبت میدادند . البته بی ربط هم نمیگفتند منتها انها تنها دو یا سه شاخه جادوگری را مد نظر داشتند ولی اکنون با مرور زمان مردم  کل جادو رو منفی میداند .  

در ایام معاصر با کنار رفتن پردها و رو شدن افکار روشها و مکاتب گوناگون و جا افتادن فرهنگ تحمل افکار دیگران که خوپ درست است که هنوز در کره زمین همه گیر نشده  ولی خوپ هسته های این فرهنگ در جای جای جهان شکفته و رو به رشد است . مکاتبی که هزاران سال در خفا بوده اند از تاریکخانه فراموشی بشر بیرون آمده و حتی شروع به انتشار کتاب و نور افشانی درباره عقایدشان میکنند  . که عقایت و مکاتب و مذاهب جادوی از این دست بودند . اینجا است که جادو گری به عنوان یک ابزار برای مکتبی خاص برای رسیدن به اهداف و اعتقاداتش استفاده میگردد مثالی میاورم . در ادیان  ابراهیمی که فکر میکنم همه نویسندگان این وبلاگ به یکی از انها اعتقاد دارند . اینگونه است که اگر متوفی در میان اهل خانه باشد برای اسودگی روح ان مرحوم مراسمی را مطابق با اعتقادات یکی از ادیان ابراهیمی توسط  روحانیون آن مذهب در شب سوم و هفتم و چهلم و سالگرد آن مرحوم برپا میشود و مردم هم برای آرامش ان مرحوم از کتب اسمانی قطعاتی را به زبان میاورند که در نهایت به آرامش روح  آن متوفی منجر میگردد . این مثالی بارز از مراسم جادویی انجام شده توسط روحانی یکی از ادیان الهی با همکاری مردم و به اشتراک گداشتن نیات افراد برای رسوخ به روح جهان و در نهایت بدرقه یک فرد از همکیشان است همین مراسم را میتون در هر یک از مکاتب دیگر که  نام مذاهب جادوگری را به خود گرفتند دید منتها با توسل به خداوندگاری دیگر با مراسمی به فرم دیگر و ...  مانند همین مثال را در امور دیگری میتوان بسط داد مانند مراسم جنگیری که در ادیان ابراهیمی توسط روحانیون اجرا میگردد و در مذاهب جادویی توسط  راهب بزرگ منتها در ادیان ابراهیمی روحانیون به ذات خداوند که میتواند االله مسلمانان یهووه یهودیان یا پدر مقدس مسیحیان   باشد متوسل میگردند ولی در مذاهب جادویی  به خدایی قوی تر از اون موجود . اینها همه  روش هستند که اگردر کل بنگریم میبینیم ذات قضیه یکسان است . 

اگر به دو مثال فوق بنگریم نکته مشترک این دو مثال را همانا دخالت دنیای دیگر که برای جسم فیزیکی ما  پنهان است را احساس خواهیم کرد . که در یک کلام به آن ماورا میگوییم و کلا دانشی را که بتون با  آن با ماورا ارتباط برقرار کرد و در تعامل  بود را قدیم جادوگری میگفتند اکنون علوم روحی میگویند شاید فردا علم بگویند  و خیال همه ما  را راحت کنند ( این همان صحبت بجای دوست عزیزم نئو در پست ایشان بود )

با این توضیح هنر شکافتن پوسته و دقت فیزیکی و بسط دادن آن به جهانهای دیگر که اولین آن همانا جهان اثیری است را جادوگری میگفتند که از هر روشی هم استفاده میکردیم و جلو میرفتیم در نهایت منجر به مراقبه  ارتباط با موجودات اثیری برون فکنی ( که همان سیاحت  در دنیای اثیریست ) و گاهی حتی متحد شدن (به قول شمنیزم ) یا تسخیر (به قول علوم غربیه ها) و یا سرسپردگی و همکاری (به قول مکاتب  غربی) با موجودات اثیری چه تاریک چه تابناک  و چه ضعیف و چه قدرتمند  با در نظر گرفتن میزان مترقی بودن خود فرد میگردد .  کل این افعال به فرد مورد نظر از هر مسلکی که باشد روشن بینی روح را خواهد داد که اگر این راه رو به روشنایی باشد فرد مترقی و اگر رو به تاریکی باشد فرد در تاریکی مترقی خواهد بود . این خاصیت  بهترین موهبت برای انسان است که میتواند با اختیار خود یکی از دو بینهایت را  بپیماید و به هر کدام که گرایش داشته برسد . و جذب خیر یا شر شود . اصلا تمام بازی افلاک و عرش هم برای جذب ارواح و نیرو ها به سمت خود است  و دیگر هیچ .  در نهایت یین و یانگ هستند خیر و شر و ارواحی که دور انها جمع شده اند . در همه ادیان ابراهیی در اخر زمان به  ناجی اشاره شده و جنگ خیر و شر .  در مذاهب جادوبی هم به همین موضوع اشاره شده - در نهایت همه رستگاریم هر راهی که برویم - من بارها گفته ام بازی با کلمات را مدتیست کنار گذاشته ام و برای من در آن روز  نهایت اصلا مهم نیست که مهدی موعود شیعیان برای جنگ آماده شده یا مسیح ناجی یهودیان و مسیحیان یا اصلا اودین لشکر والکری ها را برای رگنراک به راه انداخته نام آن  فرد برای من مهم نیست برای همین همه در نهایت در عالم و دنیای فکری خودمان رستگار هستیم و این شاهکار خلقت است . منتها بشریت هزاران سال است گریبان نوع خود را گرفته تا به او در باره نام درست فرماند لشکر خیر روز آخرت  تایین تکلیف کند .

 

ببخشید حرف حرف آورد و من  کمی در میان کلمات  گم شدم داشتم نظر خودمو در باره جادو میگفتم  .  راستی آیا نظر من در این متنی که نوشتم مشخص نشده ؟؟؟ ! البته که مشخص شده جادو همانا  راه و بیراهه رستگاری بشر است .  الان که مینگرم  جادو چنانا ابعاد گستردهای دارد که اصلا نمیشود تعریفش کرد .

+ نوشته شده توسط گرگ نقره ای LH در 86/12/26 و ساعت |
سلام به همگي!

  رايت عزيز پرسشي مطرح کردند تا همگي درباره آن بنويسيم و پايه اي باشد براي ادامه کار و شايد مقدمه اي براي آنان که تازه واردند و يا مثل من کم دانش. آنچه خواهيد خواهيد از ديدگاه شخص من است و بهيچ عنوان ادعاي درست, کامل و يا بي عيب بودنش را ندارم؛ فقط و فقط يک نظر شخصي است و بس.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نئو در 86/12/25 و ساعت |

                                          به نام الله

 

با سلام

خوب این پیشنهادی بود که توسط دوست عزیز سپنتا در کنفرانس مطرح شد و من چون اون رو کارامد دیدم گفتم که بگذارم تا دوستان رای بدن بهش و دیگه بهانه ای هم برای ننوشتن نباشه.

پیشنهاد از این قرار :

مثلا ماهی عزیز میاد و یک سلسله موضوعاتی رو در هر بخش آماده می کنه بعد هر نویسنده ای میاد چیز هایی که می دونه ، تجربیاتی رو که داره ، متود های مختلفی رو که مثلا برای اون تمرین هست رو ذکر می کنه.

آخرش هم مثلا من میام و یه خلاصه می کنم و یه جمع بندی از اون رو ارائه میدم.

اون بحث از مبحث مثلا کیمیاگری میره پی کارش.

این باعث میشه که ما مطالعاتمون رو گسترده کنیم. بیشتر کنیم و کسی هم بهانه ای برای مطلب ننوشتن نداشته باشه.

لطفا نظاراتتون رو راجع به این موضوع بگید.

با تشکر

بوشوگ

+ نوشته شده توسط Roc Rider در 86/12/24 و ساعت |
سلام به همگی جادوگران عزیز!

اول این که بازگشت استاد را تبریک می گویم و ین را به فال نیک می گیرم که با حضورشان برکتی دوباره در همگی ما جاری گرد و انگیزه ای مجدد باشد برای پیشرفت.

حقیقتش را بخواهید قصد نوشتن نداشتم و می دانید که مدتی است هیچ نگفته ام و این نه از تنبلی بوده و نه نه بی انگیزگی. تنها عمل به آموخته های استاد است و پیگیری نشانه ها!

و اما در مورد دامین: دو راه حل وجود دارد:

۱. خرید یک دامین از شرکت های ارایه دهنده خدمات اینترنتی و . . . در داخل کشور که خود نماینده شرکت های خارجی هستند و به ندرت خدماتی درخور ارایه می دهند وئ بنظر من حتی با مبالغ اندکی که درخواست می کنند ارزشی ندارند.

۲. استفاده از دامین های رایگان که در اینترنت فراوان است و من در اینجا یکی از معروفترین های آن ها را نام می برم:

Dot Tk

که هر دامینی را با پسوند TK ایجاد می نماید.

 

 

+ نوشته شده توسط نئو در 86/12/22 و ساعت |

سلام به دوستان عزیزم  مخصوصا رایت ساحر

با عرض پوزش جوابهای من کمی به دارازا کشید و بخش نظرات هم بیشتر از ۲۰۰۰ کلمه را قبول نکرد برای همین تصمیمی گرفتم نظراتم را در اینجا بنویسم تا اگر سوالی هم هست در خدمت باشم.

 

اول اینکه تصمیم گرفتیم که وبلاگ رو به دامنه وصل کنیم. حالا می خواستم ببینم آیا کسی از دوستان می تونه به ما کمک کنه، و یه دامین برامون دست و پا کنه؟

در مورد این درخواست راستش نه در جریان این برنامه ها هستم و نه کسی رو سراغ دارم که بتونه این کار رو برای شما انجام بده شرمندم .

دوم هم یه سوال، هرچند که چندان بیننده ای نداریم که نظر بدن ولی به هر حال؛ آیا اگر جادوگری با دین و باورهایی که شما دارید در تعارض قرار بگیره _حالا چه به دلیل وجود چند خدا یا به دلیل ارتباط با شیطان یا هر چیز دیگه_ شما کدوم رو انتخاب می کنید، دین رو یا جادو رو؟

راستش خودتم رایت بهتر از من میدونی که دین و مذهب و میزان پیروروانش وغیره نسبت مستقیم به اگرون اون مذهب و البته خداوندگار اون مذهب و کلی کنشها و واکنشهای مابین کائنات داره که خوپ ما هم بی تاثیر نیستیم و میشه گفت  بحث جبرو اختیار پیش میاد البته میزان ارتباط من با این اگرگون هم بی تاثیر نیست و مثل قدیمی هست که میگه برخی بارشون کجه و به مقصد نمیرسند .  اینها همه بازی با کلماته در اخر همه رستگاریم راه را باید جست و جرات پیمودنش را یافت  دگیر لغات نبیاید باشیم .

سوم هم اینکه از نظر شما جادو دقیقا چیه و انتظار دارید از جادو چه چیزی به دست بیارید؟

جادو دانش راستین و کهن اسلاف ماست اسلافی که هنر ساخت خداوندانو نمیه خدایان رو هم  رو هم داشتند و باز مثلی قدیمی میگه اگر دستی برای کمک به اسمان بلند نشه خداوندی هم متولد نمیشه . جادو چیزی نیست جز تعادل و هماهنگی ما با کل  .چیزی نیست جز توانای فهم و عبور میان پوسته ها و البته در کنارش هنگامی که فهمیدی خوپ میتونی خیلی کارها رو هم انجام بدهی که برای عوام  تجلی عجیب ومجزه گونه در دنیا و یا بهتر بگم پوسته فیزیکی داشته باشد. این بخش خودش سر دراز دارد  و حوصله بستش در مجال این جواب نمیگنجد .ولی این راهیست برای رستگاری راهی برای خدای شدن . نگذارید این دنیای فیریکی مارا بفریبد و در چرخه تناسخش گیر بیندازد حتی در مقاله ای یادمه گابریل نوشته بود-  و چه زیبا نوشته بود - که بهشت اول هم چیزی جز بازی اهریمن برای خام کردن افرادی با چشمان کمسو نیست این همان خداوند جبار وترسناک اشاره شده در میان برخی متون دینی هستش همان خداوندیست که به مومنان هوری هدیه میده وای برما ووای برما چقدر چشمان ما کور سو بوده .   

چهارم هم باز در مورد اسم وبلاگ نظر بدید.

راستش من فردی با گرایشات هنری و رمانتیک هستم حالا چی شد مهندس متالورژ شدم خودمم نمیدونم حتما باید میشدم اینم بازی جالب این زندگی من بوده  بگزریم .  من چیزی که تداعی گر معنای کارتونی برای جادو باشه مثل گربه های سیاه و پاتیل و جارو سنت ویکا ریش بلند ومرلین و البته موگانای بزرگ و خیلی چیزهای زیبا رو برای وبلاگ در نظر دارم منتها هنوز نامی از ضمیر ناخوداگاهم به ذهنم راه نیافته .

سوال بنده از شما دوستان که شانس دور زندگی کردن رو از تهران پر از همهمه دارید و دوستانی که مثل من در تهان هستند این است که ...

نمیدونم در مکانی که هستید جگونه است ولی در تهران واقعا خیلی وضعیت انرژیک برای مراقبه و کلا جمع کردن حواس بهم ریخته هستش امیدوارم گذرا باشه و بتونم باز در همین خراب شده کمی اسایش داشته باشم .  شما چه احساسی دارید ؟ و کلا میخوام بدونم این احساس من در میان دوستان مشترکه یا مشگل از جای دیگست .

در نهایت از این که اینقدر این مقال به درازا کشید از همه پوزش میطلبم.

بدرود.

+ نوشته شده توسط گرگ نقره ای LH در 86/12/21 و ساعت |
سلام

واقعا نظرات جالبی داده بودید، بقیه دوستان هم که هنوز نظر ندادن، عجله کنن که جا نمونن! اما غرض از پست جدید اینکه، اون زمانی که ما وبلاگ آموزش افسونگری رو راه انداخته بودیم، معمولا یه سری نظر سنجی توش می گذاشتیم، که یکیش اتفاقا مربوط به همین موضوع بود که "از نظر شما جادوگری چیست؟" فکز کنم ذکر نتیجه ی اون نظرسنجی هم جالب باشه. اینم نتیجه ش:

        تعداد شرکت کنندگان ۱۳۶ نفر

1-     علم طلسمات: 34

2-     دعا و تعویذ: 13

3-     علمی برای شناخت بهتر جهان: 41

4-     عرفان و معرفت: 20

5-     علمی برای تسخیر دیگران: 28

 

 

موفق باشید و در پناه الله

 

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/12/21 و ساعت |

سلام به دوستان

اول اینکه تصمیم گرفتیم که وبلاگ رو به دامنه وصل کنیم. حالا می خواستم ببینم آیا کسی از دوستان می تونه به ما کمک کنه، و یه دامین برامون دست و پا کنه؟

دوم هم یه سوال، هرچند که چندان بیننده ای نداریم که نظر بدن ولی به هر حال؛ آیا اگر جادوگری با دین و باورهایی که شما دارید در تعارض قرار بگیره _حالا چه به دلیل وجود چند خدا یا به دلیل ارتباط با شیطان یا هر چیز دیگه_ شما کدوم رو انتخاب می کنید، دین رو یا جادو رو؟

سوم هم اینکه از نظر شما جادو دقیقا چیه و انتظار دارید از جادو چه چیزی به دست بیارید؟

چهارم هم باز در مورد اسم وبلاگ نظر بدید.

زیاده عرضی نیست

موفق باشید و

خدانگهدار

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/12/20 و ساعت |

                                                    به نام الله

 

با سلام خدمت همه ی دوستان و عزیزان و بزرگواران

 

اول از همه باید بگم کنفرانس دیشب رو فقط تعداد محدودی از عزیزانی که از وبلاگ خودمون شرکت کرده بودند می گردوندند و عزیزان دیگه ای که خارج از جمع اعضا بودند متاسفانه فقط شاهد بحث ها بودند و هیچ نظری در رابطه با موضوع مطرح نکردند.

دوستان اغلب ما مثل شما جستجوگریم . حالا اگر به فرض یه عده عضو وبلاگ شدیم دلیل نمیشه که مثلا شما به ما کمک نکنید. اگر برای بهتر شدن وبلاگ تلاش می کنیم در واقع برای بهبود بخشیدن به محل مراجعمون در راه جستجوی جادو و ناشناخته تلاش می کنیم.

و بحث دیگه این که اونقدر تب عرفان و پیشرفت معنوی داغ شده و بالا گرفته که دیگه خیلی از ماها یادمون رفته اول دنبال چی بودیم. و چی شد که به راه جادوگری اومدیم. اشتیاق حقیقی خیلی ها برای ادامه ی راه سست شده. به قول وتاووا منشی فرانز باردون هدفی که در راه اون بسیار با حرارت در حرکت بودند بیش از پیش در دوردست ها گم شد.

من فکر می کنم ما از بس گفتیم که ما به هیچ چیز فوق العاده علاقه نداریم و ما به دنبال پیشرفت معنوی هستیم و ما خیلی ... و از بس که هیچ چیز شوق آور و غیر طبیعی(به تعریف عوام) ندیدیم از شوقمون کاسته شده و ایمانمون ذره ذره داره کم میشه.

و این رو از خودم نمی گم. از تمام نشانه ها معلومه.

اگر نه پس چرا این قدر ما تو این کارها تنبل شدیم ؟!؟ یا چرا مثلا نمی ریم انگلیسیمون رو قوی تر کنیم در عین حال که می دونیم خیلی از منابع کامل و خاص به زبان انگلیسی هست.

شما می تونید هر جوابی بدید ولی من میگم علتش چیه : تنبلی

چرا تنبلی ؟ مگه آدم تو چیزی که این قدر بهش علاقه داره تنبلی به خرج میده ؟

وقتی جسم آدم(به تعبیر دون خوان جسم.)(می شه گفت ضمیر ناخود آگاه) ببینه نابودی هدفی رو نابودی شوقی رو اونوقت دیگه وقت تلف نمی کنه. می گه مردم راست می گفتن : اینا همش خرافه بود.

یه عده دیگه هم از همون اول میرن سراغ تمرینات خاص و انتظار نتیجه دارن(به کسی بر نخوره خودم رو میگم.) در حالی که هنوز تو چیز های اولیه که مهمترین چیزها هستن موندن.

مثل مراقبه . یا درک نشانه ها.

مثلا ما میریم نیم ساعت مراقبه می کنیم. میگیم چقدر آروم شدیم قطعا مراقبمون عالی بوده. به به  دیگه تو مراقبه استاد شدم. دوستان عزیزان ما باید تو مراقبه به یک جایی برسیم که دیگه ذهنمون جریانی نفرسته که بخواهیم نظاره گرش باشیم. ذهنی ساکت.speak less mind as sorcerers call

یا مثلا همین درک نشانه ها . خیلی ها راهشون رو اشتباه اومدن. افسانه ی شخصی خیلی چیز مهمی هست. اصل خیلی خیلی مهمی که ما بخاطر تکرار زیاد  اهمیت اون رو از یاد بردیم.

میگید نه نبردیم. پس تویی که داری زجر می کشی . تویی که به یه مبحث دیگه خیلی علاقه مندی چرا تو بیراه ی راهت دنبالش می گردی ؟

به قول دون خوان از این قطب افراطی به قطب افراتی دیگه.

ما یه زمانی با شنیدن فریادهایی که دوستان افسانه ها حقیقت دارند و شما می تونید افسانه ساز باشید اومدیم ولی حالا سواران را چه شد ؟!؟

من واقعا رایت رو درک می کنم. اکثر ما می خوایم به خودمون ثابت کنیم که اینها درست نیست و حقیقت نداره . ما باید با دید دیگه یی جلو بریم.

اگر ما بتونیم جادو های عجیب و غیر عادی انجام بدیم اونوقت حداقل ایمان پیدا می کنیم و می فهمیم که وقت تلف نکردیم. حالا اون وقت اگه کسی الله رو انتخاب کنه(خدای خودم رو میگم. هرکسی خدای خودش) تازه شاهکار کرده. چون بین اون همه انتخابی که به نظر می تونستن صحیح باشند صحیح ترین رو انتخاب کرده. و در اون زمان دیگه این شخص گم شده و عادی نیست. اون با کوله باری از دانش و علم و خرد این انتخاب رو کرده و این جا نشسته.

بیاین با هم بریم جلو و گم نشیم . بیاین به اشراقمون اعتماد کنیم . به حس درونمون.

دوستان لطفا همه نظراتتون رو بگید. باز تنبلی نکنید . شما که یک نظر نمی تونید بدید چه طور فکر می کنید می تونید عظمت کائنات خدا رو تحمل کنید یا دنیاهای دیگه رو ؟!؟

نظر دلتون رو بگید . حرف دلتون رو . نه حرف درست رو.

گوش همه از حرف های درست پره.

شاد باشید

بوشوگ

+ نوشته شده توسط Roc Rider در 86/12/18 و ساعت |

Here's the way of shifting awareness from our body to our luminous shell (that famous cocoon of shamanisim). Read it carefully and try to practice it. It's easy, but before trying, try to fully get the meaning.

Good luck!

"I know very well how crazy you are," Mr. Abelar said with a note of finality, "but not because you're here with us.

"More than crazy, you're indulgent. Nevertheless, since the day you came here, contrary to what you might think, you haven't indulged as much as you had in the past.

"So in all fairness, I'd say that some of the things Clara tells me you did, like entering what we call the shadows' world wasn't indulging or being crazy.

"It was a new path; something unnamed and unimaginable from the point of view of the normal world."

A long silence followed that made me fidget uneasily.

I wanted to say something to break the spell, but I couldn't think of anything.

What made it worse was that Mr. Abelar kept giving me sideward glances.

Then he whispered something to Clara and they both laughed softly; irritating me no end because there was no doubt in my mind they were laughing at me.

"Maybe I'd better go to my room," I said, getting up.

"Sit down, we're not through yet," Clara said.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/12/18 و ساعت |

Well, these are 9 levels of the Celestine Prophecy of James Redfield's best-selling novel, with same name. However, I haven't read this novel yet and extracted theses insights from its movie. However, this movie is really bad and I cannot recommend it to anyone, but it's better than nothing!

 

Nine Insights:

1

We are discovering again that we live in a deeply mysterious world, full of sudden coincidences and synchronistic encounters that seem destined.

2

As more of us awaken to this mystery, we will create a completely new worldwide – redefining the universe as energetic and sacred.

3

We will discover that everything around us, all matter, consists of and stems from a divine energy that we are beginning to see and understand.

4

From this perspective, that humans have always felt insecure and disconnected from this sacred source, and have tried to take energy by dominating each other. This struggle is responsible for all human conflict.

5

The solution is to cultivate a personal reconnection with the divine, a mystical transformation that fills us with unlimited energy and love, expends our perception of beauty, and lifts us into a higher-self awareness.

6

In this awareness, we can release our own pattern of controlling, and discover a specific truth, a mission, we are here to share that helps evolve humanity toward this new level of reality.

7

In the pursuit of this mission, we can discover an inner intuition that shows us where to go and what to do, and if we make only positive interpretations, brings a flow of coincidences that opens the door for our mission to unfold.

8

When enough of us enter this evolutionary flow, always giving energy to the higher-self of everyone we meet, we will build a new culture where our bodies evolve to ever higher levels of energy and perception.

9

In this way, we participate in the long journey of evolution from the Big Bang to life's ultimate goal: to energize our bodies, generation by generation, until we walk into a heaven we can finally see.

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/12/17 و ساعت |

سلام به دوستان گرامی!

راستش وقتی داشتم "پریا" رو می خوندم یه چیز به ذهنم خطور کرد، یعنی چیزی که در پس ذهنم از مدتها پیش بود اما با خوندن این شعر به سطح اومد. اینکه باید اسم وبلاگ رو تغییر بدم و یه اسم جامع تر بذارم چیزی که واقعا بتونه منظور و هدف ما از راه اندازی وبلاگ رو نشون بده، اما از کجا می تونیم به چنین اسمی برسیم اگر خودمون هم دقیقا ندونیم که چی می خواییم بگیم. فکر کنم بارها و بارها در این مورد بحث شده که جادو چیه و جادوگر کیه؟ حتی از خود من بارها این سوال رو پرسیدن حتی چندتا از دوستان هم در این وبلاگ در موردش قلم فرسایی کردن (یا شایدم بهتر باشه بگم صفحه کلید فرسایی!) اما یه تعریف جامع و مختصر در موردش چیه که بتونه همه چیز از هنر عکاسی گرفته تا باغبانی و شاعری رو در بر بگیره. بله، من کاملا با گرگ نقره ای موافقم هنر عکاسی یک هنر جادویی و تفریحی بی نظیره اما آیا واقعا با شنیدن کلمه ی جادو چنین چیزی به ذهن ما خطور می کنه؟ آیا واقعا جوانی که میاد توی این وبلاگ و میگه: "من خیلی دوست دارم جادوگری یاد بگیرم لطفا من رو راهنمایی کنید..." اگه من بهش عکاسی رو یاد بدم یا مثلا بهش بگم برو شعر بگو راضی می شه؟! البته که نه. در واقع خیلی از دوستان روی تمرینات عملی تاکید می ورزن که بیشتر به نظر من منظورشون احضار و تسخیر جنیان، درست کردن طلسم و مواردی از این دسته. خوب کی با این نظر موافقه و کی با نظر اول که هر کار معمولی و چه بسا پیش پا افتاده می تونه جادوگری محسوب بسه، چه بسا همون طور که جی می گه؛ جادوگران واقعی هرگز در مورد جادو به طور مستقیم صحبت نکرده باشن. من به بسیاری از مراسم جادویین اشراف دارم از جادوی انوخیان بگیرید تا جادوهای معابد شرقی (ابداع شده توسط افرادی همچون ییتس و کرولی) و جادوهای سلیمانی و... که البته این برای من افتخاری نیست، چون به زبان انگلیسی تسلط داشتم، وقت کافی و ضریب هوشی مناسب داشتم، با افرادی مستعدی هم در این زمینه برخورد داشتم و به سرعت پیشرفت کردم. بخش هایی از چنین آموزه های سری را هم در کتاب سایه ها آورده ام، اما آیا این به راستی فریبکاری نیست اگه بگم من این چیزها رو به تو یاد میدم و تو خوشبخت میشی. وقتی در تمام این مراسم به خدایان عهد عتیق و مصریان باستان متوسل می شویم، وقتی شیاطین و نیروهای مطرود را بر می انگیزیم، وقتی سنت هایی مثل ویکا فرهنگ برهنگی، نبود خیر و شر و دوخداایی (اله و الهه بانو) را ترویج می دهند و در تضاد آشکار با باورهای ما و دانش درونی شده ی ماست، آیا می توانیم به چنین راهی برویم و انتظار موفقیت داشته باشیم. البته نتبجه می گیریم و کسی منکر این نیست، هیچ کس هم این راه را نبسته و همه ی کتاب های لازم در دسترس همگان هستند (چه فارسی و چه انگیسی). اما من دارم راجع به موفقیت، خوشبختی و رستگاری واقعی صحبت می کنم. در فیلم های هالیوودی انسان هایی با قدرت های خارق العاده می بینیم، انسان که نه ابر انسان هایی میبینیم که در زد و خورد با نیروهای شر آنها را مغلوب می کنند و در این میان آدم هایی عادی یا به گروگان گرفته می شوند یا به گوشه ی پرتاب شده، همان جا از ترس جانشان پناه می گیرند... و این فیلم ها به طور ناخود آگاه به ما القا می کنند که انسان برای انجام کارهای بزرگ و برای مبارزه با شر و حتی برای خوب و مورد پسند واقع شدن باید غیر عادی باشد و آدم های عادی ضعیف و به درد نخورند. اما آیا می دانید همین آدم ضعیف و به درد نخود چه عظمت و چه مهندسی خارق العاده ای در درون دارد؟ بنده مدتی است که به امر تغذیه و سلامتی علاقمند شده ام و برای یافتن تغذیه سالم و مهم تر از آن یافتن این سوال که انسان گوشت خوار است یا علف خوار کتب بسیاری را زیر و رو کرده و پای صحبت متخصصین این امر نشسته ام. از کتب و نظریات غربی ها تا یوگی ها هند و این اواخر به مطالعه ی  کتاب قانون بوعلی سینا پرداخته ام. در این مدت با شگفت های بسیاری در مورد بدن انسان مواجه شده ام و متوجه شده ام بدن ما چرا اینطور خلق شده، قبلا فکر می کردم می شد که جسممان طور دیگری آفریده شود اما حالا فهمیده ام همه چیر دلیل دارد، هر رگ، هر سلول، هر عصب به هدف خاصی طراحی شده و مسیر خاصی برایش معین گشته است به طوری که حتی تغییری کوچک در اندام بدن، مثلا باز و بسته شدن پلک پائینی به جای پلک بالایی، مستلزم تغییرات بسیار در بدن است که دقیقا با رنج و دشواری های بسیاری همراه است. همه چیز در بدن کامل است، کامل به معنای واقعی کلمه، همه چیز در سر جای خودش است، همه چیز به ساده ترین و موثرترین شکل ممکن ساخته شده. سیستم گوارش ما به قدری موثر و اقتصادی طراحی شده که می تواند انرژی کل بدن برای تمام روز از تنها یک عدد خرما یا یک دانه سیب تامین کند و این دقیقا در مورد همه چیز ما صدق می کند. حالا خداوندی که چنین بدن خارق العاده ای برای ما ساخته یا نمی توانست ما را قوی تر یا با قدرت های ماورایی بیشتر بیافریند یا این خدا ناتوان بوده یا حکمتش ناکافی بوده؟ به نظر شما حق با فیلم های هالیوودی است یا با خدایی که شما را به بهترین شکل ممکن آفریده و به جای کجراه و بیراهه رفتن شما را سفارش به سادگی، به ایمان و نیکی به خلق می کند؟ براستی باید در این مورد فکر کرد.

حالا چرا اینها رو گفتم برای اینکه بگم یه کنفرانس می خوام تو یاهو بذارم راجع همین موضوع یعنی اسم وبلاگ و اینکه در آینده باید چه مسیری رو اتخاذ کنیم و بیشتر در چه موردی بنویسیم بحث کنیم، که شرکت توی اون برای عموم آزاده. فقط دوستانی که توی لیست یاهوی من نیستن لطف کنن، آی دی بنده ی حقیر RightTheProphet@yahoo.com رو اد کنن تا بتونن تو کنفرانس شرکت کنن. زمان کنفرانس هم به نظرم همین جمعه (هفدهم) ساعت 10:30 شب خوب باشه. حالا اگه دوستان زمان دیگری رو پیشنهاد بدن که تغییرش میدیم وگرنه همین خوبه.

موفق باشید. خدانگهدار

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/12/13 و ساعت |

 سلام و درود فراوان به دوستان  عزیز همیاران و البته رفیق خوبم رایت .  

مدتی است که  برای شکافتن پوسته ای در درون خود به کاری یا شایدم هنری یا ممکنه حتی گفت تفریحی میپردازم و چه زیبا مرا سرگرم کرده در حالی که تماما مینگرم چیزی نیست جز درست دیدن . درست فکر کردن و البته در زمان درست لحظه را محبوس کردن  . این افعال تماما در کتاب سایه های محبوب رایت در غالب تمرین و داستان بیان شده .وشاید دوستان مباحث گسترش دید برانگیختن شهود و اشراق و تعادل و هماهنگی را مخصوصا با طبیعت خوانده باشند منتها در این دوران معاصر مخصوصا در شهر های شلوغ و پر از همهمه واقعا به کار بستن این فنون جهت شکوفای راههای جالب خود را دارد که من همانا فن و هنر عکس گرفتن را بنابه دلایلی انتخاب کردم دراین چند ماهی که گذشت مطلبی ننوشتم و البته غایب هم نبودم . دراین مدت  داشتم خیلی جدی به عکاسی میپرداختم واقعا پدیده شگفت انگیزی است همزمان دید و قدرت شهود را به چالش میکشد  شما را به تعادل با محیط پیرامون دعوت میکند به شما می آموزد که جلوه ای که میبینید همانگونه که در کتابها کهن آمده بازی نور وسایه است در واقع  چنان  مجذوب کنند است که گاهی دوربین به دست مدتها ماتم میبرد که خدایا این اسلاف ما واقعا چه اشرافی به وقایا داشتند که بدون ابزار توانستند این بازی نور و سایه را حلاجی کنند و بفهمند این چشم ماست که ما را میفریبد . واقعا دنیا چیزی نیست جز بازی نور و سایه بخوانید بازی و هماهنگی ین و یانگ یا حتی ملموس تر خیرو شر . هیچ چیز واقعی نیست همانگونه که هیچ چیز خیال هم نیست واقعا کدام درست است من فکر میکنم در دنیای هر کدام مان همان چیزی را که میپسندیم درست است این است کلید رستگاری .  

خوپ دوستان ایام نوروز باستانی ایرانیان است و حدود یک تا دو هفته تطیلات به همراه سیاحت و دیدو بازدید ها ی مربوطه پیشنهاد میکنم جهت ادغام آموخته ها یتان با  تفریح  و هنری سالم . به عکاسی با دید یک جادوگر بپردازید و معجزه این دستگاه و هماهنگی با روح تان را بنگرید و لذت ببرید.

 

برای شروع عکاسی دو کتاب  فن و هنر عکاسی نوشته هادی شفائیه  و نور و نورپردازی در عکاسی ترجمه سید امیر ایافت را پیشنهاد میکنم

و به زبان انگلیسی واقعا خواند ن کتابهای زیر به من کمک کرد .   

McGraw Hill - Shoot Like A Pro! Digital Photography Techniques

The Digital Photography Book

 

شاد و پیروز باشید از هر لحظه زندگیتان لذت ببرید

بر خلاف این گفته بود ا که فرمود زندگی سراسر رنج است و رنج بزرگ همانا مرگ من اکنون معتقدم زندگی سراسر شادی و سرور است و بزرگترین سرمستی همانا لحظه انتقال .  مانند یک جادوگر نگذارید هیچ بازداشتی هیچ تگنایی اجتماعی و اقتصادی شما را لحظه ای بیازارد از هر چیز تفریح بسازید و به همه چیز بخندید . خود را رها کنید تا به همه چیز برسید .

 

 

+ نوشته شده توسط گرگ نقره ای LH در 86/12/11 و ساعت |

من برگشتم اما خیلی روش حساب نکنید. دلم برای دوستان تنگ شده؛ برای گرگ نقره ای دانشمند و محققم، برای شینوبی عزیزم، برای راک ایدر وفادار، سپنتا، کیان، فریال، دیابلرو، نئو، نگهبان، جادوگر 150 و بقیه دوستان.

چندتا از دوستان کتاب بنده رو خواسته بودم. البته خودم دیگه کتاب رو ندارم اما ترتیبش رو می دهم، فقط یه کم صبر کنید. دیگه اینکه یه کم وقت لازمه تا چیزایی که تو این مدت گذاشتید رو بخونم، ببینم به کجا رسیدیم. یه چیز دیگه هم به جناب حسن که گفته بود متن ها رو ترجمه کنید تا ما هم بفهمیم؛ باید بگم که من اینجا فقط برای دل خودم می نویسم و خودم رو به نوشتن متن های خواننده مدار معذب نمی کنم، چرا تو وبلاگ قبلی (آموزش افسونگری) اینطوری بود یعنی خودم رو می ذاشتن جای خواننده ای که اطلاعاتش در حد صفره و خیلی ساده می نوشتم اما اینجا اینطوری نیست، اگه هم می خوایید بگید خوب ما چه گناهی کردیم باید عرض کنم که هیچی فقط دیر رسیدید که البته این نه خوبه و نه بده، جمله ی اول کتاب فره ورتی کیهانی که یادتونه:  

"Let those who walk in these realms know that there are only those signs which are needed, signs you which come forth from within."

 

" بگذار آنان که در این راه گام می نهند، بدانند که تنها نشانه هایی خواهد بود که لازم است، نشانه هایی که از درونتان می آیند."

 

دیگه هم اینکه رام الله چند ماهی میشه آزاد شده، اما با قرار موقت تا روز دادگاهش. البته حق با شماست که نمیشه یه استاد واقعی رو دستگیر کرد اما این جمله یه کم ناقصه می شه اینطوری کاملش کرد که یه استاد رو اگه نخواد نمیشه دستگیرش کرد. اما لطفا دیگه راجع به این چیزا بحث نکنیم چون به ما مربوط نیست.

حالا بذارید با دو تا مطلب این بحث رو به پایان ببرم، یکی یه داستان از کتاب سوی فعال بینهایت (که در ایران کرانه ی فعال بی کرانگی ترجمه شده) اگه جناب راک رایدر دوست داشتن قرار ملاقات اجتناب ناپذیر و فصل بعدش نقطه ی گسست از این کتاب رو اینجا بذارن. که به نظر من این دو فصل از سودمند ترین و مهمترین بخش های کتب کاستاندا هستن، البته نقطه ی گسست یک کم ترجمه اش اشکال داره که حالا لازم نیست نگرانش باشیم.

 اما داستان:

 

"... سپس دون خوان حرفهای معلمش را بیان کرد و به من گفت داستان به مردی اشاره دارد که از افسردگی عمیقی رنج می برد. رفت تا بهترین دکتر آن موقع را ببیند و هیچ یک از دکترها نتوانستند کمکی به او بکنند. سرانجام به دکتری پیشرو، درمانگر روح، رسید. دکنر به بیمارش پیشنهاد کرد که شاید بتواند تسکین را و پایان مالیخولیایش را در عشق بیبد. مرد پاسخ داد که عشق برای او مشکلی نیست، زیرا احتمالا او چنان دوست داشته شده است که هیچ کس مثل او دوست داشته نشده. پیشنهاد بعدی دکتر این بود که شاید بیمار باید به سفر برود و قسمتهای دیگر دنیا را ببیند. مرد پاسخ داد که بی هیچ مبالغه ای او در هر گوشه ی دنیا بوده است. دکتر سرگرمی هایی همچون هنر، وزش و غیره را توصیه کرد. مرد به هر یک از توصیهایش با همان لغات پاسخ داد که او این و آن کار را کرده و تسکینی نیافته اس. دکتر حدس زد که شاید مرد دروغگویی علاج ناپذیر است. او نمی توانست تمام این کارها را، آن طور که ادعا داشت، کرده باشد، اما چون دکتر درمانگری خوب بود، آخرین راه حل را به او نمود. او فریاد زد:

آخ، من بهترین راه حل را برایت دارم آقا. باید در اجرای نمایش بزرگ کمدین روز حضور یابی. او تو را تا حدی شاد خواهد کرد که هرگونه افسردگی خود را فراموش می کنی . باید نمایش گاریک بزرگ را ببینی.

دون خوان گفت که مرد با اندوهناک ترین نگاهی که می توانی تصر کنی به دکتر نگریست و گفت: دکتر اگر توصیه ی تو این است، من از دست رفته ام. هیچ درمانی ندارم. من همان گاریک بزرگ هستم."

سوی فهال بی نهایت، ص 131-132، ترجمه ی مهرانه کندری

 

و متن دومی که یه دلنوشته از جبران خلیل جبران با ترجمه ی مسیحا برزگره که یه جورایی زبان حال من هم هست. یعنی بعضی وقتا فکر می کنم اگه من هم می خواستم بنویسم همین طوری می شد یا حتی انگار من این متن رو نوشتم، دقیقا احساس می کنم موقع نوشتنش چه حسی داشته...

 

"آه، چه غریبانه زندگی می کنم در این جهان. من شاعرم؛ تنها و پرسه زن خیابان های شما. من تبعیدی تنهایم. تنهایی، مرا به سرزمین های ناشناخته و پر از سحر و افسون می کشاند. تنهایی من، سرشار از خیالات خلاق است؛ خیالاتی که مرا به تماشاگه رازهای زندگی می برند. من چیزهایی می بینم که با چشم سر دیده نمی شوند. دل را باید گشود.

من در میان مردم خویش نیز غریبه ام. دوستی ندارم. وقتی کسی را میبینم با خود می گویم: <<او کیست و چرا اینجاست؟ چرا من و او در کنار هم قرار گرفته ایم؟>>

من با خودم نیز غریبه ام. وقتی صدای خودم را می شنوم، شگفت زده می شوم. در درون، خودم را می بینم که از شنیدن این صدا، پوزخند می زند، فریاد می کشد، می ترسد. وقتی خودم را در آیینه می بینم حیرت می کنم؛ روحم از دلم می پرسد: <<این کیست؟>> بین من و من، دره ی عمیق سکوت قرار دارد.

شگفتا! اندیشه هایم بدنم را نمی شناسند. وقتی در برابر آیینه می ایستم، چیزی را مبینم که روحم از دیدن آن ناتوان است. در چشمانم چیزی می یابم که خویشتن درونیم نمی تواند بیابد.

هنگامی که در کوچه های شهر می گردم، کودکان به دنبالم می کنند و فریاد می زنند: <<این مرد، کور است! بیایید عصایی به او بدهیم تا راهش را پیدا کند.>> از آن ها می گریزم و به دوشیزگانی می رسم که گوشه ی ردایم را می گیرند و می گویند:<<این مرد، کر است! بیایید گوشش را از نغمه های عشق پر کنیم.>> از آن ها نیز می گریزم و به پیران می رسم. آن ها با دستانی لرزان مرا نشان می دهند و می گویند: <<آه، این مرد، دیوانه است! او در دنیای ارواح زندگی می کند.>>

غریبانه در دنیای شما آدم ها می گردم و جایی را نمی یابم تا بیاسایم. هیچ کس به ژرفای خیالات من راه نمی یابد.

صبحگاهان، وقتی چشمان بی خوابم را می گشایم، خود را زندانی غاری تاریک می یابم که از سقف آن، حشرات آویزانند و بر کف آن، ماران و موران می خزند.

شاعرم من؛ غریب و تنها. آنچه را می خواهم نمی یابم؛ و آنچه را که می یابم، نمی خواهم..."

برگرفته از دلتنگی ها، چاپ 83، تهران، خانه معنا

 

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/12/10 و ساعت |
با سلام خدمت دوستان و بزرگواران و اساتید محترم

این متن فصل خرده ستمگران از کتاب آتش درون هست .

اگر دوستان این متن رو خوندن بگن که من از کتب کمیاب تر کاستاندا فصل های جالب تر رو بگذارم.

با تشکر

بوشوٍگ

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط Roc Rider در 86/12/09 و ساعت |

                                            به نام الله

 

یکی قطره باران ز ابری چکید

                                          خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جائی که دریاست من کیستم؟

                                          گر او هست حقا که من نیستم

چو خود را به چشم حقارت بدید

                                          صدف در کنارش به جان پرورید

سپهرش به جایی رسانید کار

                                         که شد نامور "لوءلوء شاهوار"

بلندی از آن یافت کاو پست شد

                                        در نیستی کوفت تا هست شد

تواضع کند هوشمند گزین

                                        نهد شاخ پر میوه سر بر زمین

                                          ***

ز خاک آفریدت خداوند پاک

                                   پس ای بنده افتادگی کن چو خاک

حریص و جهانسوز و سرکش مباش

                                  ز خاک آفریدندت آتش مباش

چو گردن کشید آتش هولناک

                                 به بیچارگی تن بینداخت خاک

چون آن سرفرازی نمود، این کمی

                                از آن دیو کردند ازین آدمی

بوستان سعدی

باب چهارم

+ نوشته شده توسط Roc Rider در 86/12/08 و ساعت |

                                            به نام الله

 

یکی می گفت که مولانا سخن نمی فرماید :

 

یکی می گفت که مولانا سخن نمی فرماید.

گفتم آخر ، این شخص را نزد من خیال من آورد. این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونه ای .

بی سخن ، خیال او را این جا جذب کرد. اگر حقیقت من او را بی سخن جذب کند و جای دیگر بَرَد چه عجب باشد ؟

سخن سایه ی حقیقت است و فرع حقیقت . چون سایه جذب کرد ، حقیقت به طریق اولا.سخن بهانه است.

آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب می کند ، نه سخن. بل که اگر صد هزار معجزه و بیان و کرامات بیند ، چون در او از آن نبی و از آن ولی جزوی نباشد مناسب ، سود ندارد. آن جزو است که او را در جوش و بی قرار می دارد.

در کَه از کهربا اگر جزوی نباشد ، هرگز سوی کهربا نرود. آن جنسیت میان ایشان خفی ست ، در نظر نمی آید.

آدمی را خیال هر چیز با آن چیز می بَرَد.__ خیال باغ به باغ می برد و خیال دکان به دکان. اما در این خیالات  ، تزویر پنهان است . نمی بینی که فلان جایگاه می روی، پشیمان می شوی ومی گویی "پنداشتم که خیر باشد ، آن خود نبود".

پس این خیالات بر مثال چادرند و چادر کسی پنهان است. هر گاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی چادر خیال قیامت باشد.

آنجا که حال چنین شود ، پشیمانی نماند : هر حقیقت که تو را جذب می کند ، چیز دیگر غیر آن نباشد ، همان حقیقت باشد که تو را جذب کرد.

در حقیقت کِشنده یکی ست ، اما متعدد می نماید. نمی بینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون ؟ می گوید"تُتماج خواهم،بورک خواهم،حلوا خواهم،قلیه خواهم،میوه خواهم،خرما خواهم." این اعداد می نماید و به گفت می آورد،اما اصلش یکی ست. نمی بینی چون از یک چیز سیر شد "هیچ از این ها نمی باید"؟ پس معلوم شد که ده و صد نبود،بل که یک بود.

......

مولانا

برگرفته از کتاب مقلات مولانا

         

+ نوشته شده توسط Roc Rider در 86/12/08 و ساعت |

The boy looked at the book with wonder and awe. It was a book of 85 pages. Its cover was made from leather.

کتاب فره ورتی کیهانی

He began to read:

 Introduction

 

"Let those who walk in these realms know that there are only those

Signs which are needed, signs you see which come forth from within."

(Pseudo-Dionysius, Seance, 15th September 2111(6)

 

Cosmic meditation is fundamentally a practice that involves the universe from the viewpoint of the spiritist philosophy. It can be said, for the spiritists, that it involves the universe as a community or continuum of spiritual beings. Yet for philosophers, a cosmic meditation based on a philosophy of pure or raw experience would be thought to involve centers of experience, or entities, participating in a process of meditation as built up out of the most basic elements of experience. In an interesting way, cosmic meditation and the ways it is done by both the spiritists and the pure experientialists would seem to overlap, they would seem to share many areas and spaces of thought in common. Perhaps this is true of many - or even all - of the schools of meditation, they overlap at various points or meeting spaces, revealing a zig-zag line of connectedness, or a community of meditators and a continuum of minds.

Beyond what we have just said as to the nature or function of cosmic-style meditation, it might be asked if it is really just another metaphysics, somehow trying to gain an audience or a public of spirituality-seekers? However, if we detach ourselves from such cultural propaganda and examine the simplicity of the process, we can surely see that this way of doing meditation does not conflict with certain areas of contemporary value. Nor does it attempt to exclude any type of practical effort at maintaining a 'practical' lifestyle; rather, it seems to bring its own space. For cosmic meditation is simply a process for exploring our experiences inwardly, whereby we grow into a deeper relationship with the universe as we see it - an exploratory voyage of self-discovery, which extends the horizon of human awareness in all directions. It appears as an approach to self-awareness and grows into an understanding of what the self and what awareness truly are.

In brief, it is self-understanding, or understanding that takes us very far and connects us to all that we meet along the way. While it is true that this pathway of 'cosmic meditation' may appear to be like some schools of metaphysics; it does not rise to the surface of the mind as a particular teaching or dogma, or as any special type of doctrine. It quite simply appears as a givenness or way of thinking. We know that metaphysics has been questioned from all directions of thought and has suffered a loss of credibility, whereby it has fallen from a position of honor to one of uncertainty and lack of trust, This is simply because metaphysics was seen as an exclusively human enterprise, rather than as a venture which involved both human efforts and the cooperation of the spirit. So cosmic meditation is a process, a practice, or method, which grows within human experience and involves the universe of the spirit as we might in any deep personal relationship. Once we are working with spiritual components or energies in our process of identifying with the universe, we then realize why the definition of meditation as 'the action of the mind upon the universe of the spirit' is the most apt description of what is happening in this process of self-realization.

In these chapters we move from a general spiritism to the explanations of some phases of Haitian esotericism, finally ascending to the astral plateaux of Thibet – because ultimate reality for cosmic meditation may be found in the lifestream of the esoteric Lamaism of Bon, the vudu-mysticism, or essential shamanism, of the Himalayas. This movement of consciousness is a technique that operates as both a methodology of interactions and as a mythology of interactive explorations - and at many levels of imagery, speculation and intuition of the ultimate roots of esotericism. As you open your inner eyes you will see that this lifestream is an extensive journey in the suggestiveness of the mystical and symbolic realms of many cultures and values. We experience this richesse of the occult imagination; yet, we have not been convinced that there is any final form of truth, which would thereby close the doors to our quest. Rather our outlook is never to be finalized, never exactly defined or revealed in any of the existing systems. By contrast, we see each outlook, each defined word, each revelation, each experience, as continuing steps in the mystical pathway - leading on to that consciousness which is open and intuited in all mystical interpretations.

Michael Bertiaux

Chicago, September…, 2006

He didn't understand so much, but felt it is something good, something deep, that he explored and longed so much. And he promised himself to read to a to z.

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 86/12/03 و ساعت |