تبليغاتX
مغان
خب از اونجایی که این چند وقته همه‌اش خبر تاسیس و فتح و پیشرفت می‌دیم (به تقلید از جمهوری اسلامی که در آستانه دهه فجر همین کارو می‌کنه!) مفتخرم که تاسیس وبسایت شخصی رایت رو اینجا اعلام کنم. برای بازدید از وبسایت به آدرس زیر برید:

http://RightDoctrine.Net

ما رو هم از نظرات سازنده‌ی خودتون محروم نکنید. اگه کمکی هم از دستتون بر میاد استقبال می‌کنم

موفق باشید

ر.

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 88/11/21 و ساعت |

جادو...ماورا...تفاوت

 من نمي دانم معنا و مهفوم اينها چيست اما يك چيز را همه جا با با آن ميبينم. خفا و انزوا.

 شما هم كتابهاي تخيلي مانند ارباب حلقه ها يا هري پاتر و... را ميشناسيد . بسياري از آدمها شيفته اينها هستند. ولي چرا دنياي  جادويي اين كتابها اينقدر بين مردم محبوب است؟ تخيل و جادو فقط يك طرف ماجراست. چيزي كه واقعاً آدمها را مجذوب خودش ميكند  دنيايي جادويي با همان روابط و زندگيهايي معموليست. جادو در اين داستانها فقط وسيله ايست براي حل مشكلات. كمي تنوع براي زندگي شادتر. بدون رنج و سختي زياد.

 آدمها تا نقطه اي از عمرشان را خوابيده اند. خوابي به اندازه ي عمرشان طولاني. اما بيشترشان روزي ، به هر دليلي ناگهان از خواب بيدار ميشوند و براي اولين بار چشمانشان را به روي دنياي واقعي باز مي كنند. عده اي گيج مي شوند. بعضي مي ترسند.و بعضي سعي مي كنند خود را به خواب بزنند.

 اما عده اي هستند كه به ميل خودشان بيدار شده اند. همان وقتي كه خواستند بيدار شوند. همان وقتي كه تفاوت را انتخاب كردند.

اينجا دنياي واقعي ماست . به همان بي رحمي كه بايد باشد. به همان بي رحمي كه هركس هوس متفاوت بودن به سرش نزند. و اگر زد، پس بهايش را بايد بدهد. اينجا ديگر خبري از دنياي جادويي و افسانه ها نيست. اينجا نمي شود با كوله باري از كتابها و تصورات تخيلي احساس خوشي كرد.

و کمترین بهاي تفاوت تنهايي است. خواهان كمي تغيير روال معمول زندگي هستيد؟ به مدت يك هفته تلويزيون نگاه نكنيد. روابطتان را با ديگران به حداقل برسانيد. با چيزي كه در پايان هفته دستگيرتان ميشود جانمايه ي كلام كافكا در اين داستان كوتاه را ميفهميد:

 

 " هركه در انزوا زندگي ميكند و با اين همه گهگاه دلش ميخواهد خود را به كسي بچسباند ، هركه بر حسب دگرگونيهاي روز، آب و هوا ، كارو بارش و جز آن ناگهان دلش مي خواهد بازويي ببيند تا به آن بياويزد ، او نمي تواند بدون پنجره اي رو به خيابان ديري بپايد. و اگر در حالي نيست كه چيزي را آرزو كند و فقط خسته و مانده به طاقچه پنچره اش مي رود ، با چشماني كه از مردم به آسمان و از آسمان به مردم ميچرخد ، بي آنكه بخواهد بيرون را بنگرد و سرش را كمي بالا گرفته، حتي در آن گاه اسبهاي آن پايين او را به درون قطار گاريها و هياهويشان و از اين قرار سرانجام به درون هماهنگي انساني پايين مي كشند."

 

+ نوشته شده توسط سموست در 88/11/19 و ساعت |
با سلام


خب امیدوارم ایام به کام دوستان باشه و اوقات خوبی رو سپری کنن. غرض از اسال این پست اینکه سایت شخصی من به زودی قرار راه بیفته و شاید وقتی که شما دارید این نوشته رو می خونید اصلا راه افتاده باشه، همزمان با افتتاح سایت یکی از دوستان فنلاندی من یک فروم مربوط به علوم غریبه تاسیس کرده بود که با خواهش من قبول کرد فروم بخش فارسی هم داشته باشه و حالا من اونجا مدیر هستم و می خوام که یک فروم درست و حسابی فارسی اونجا راه بندازیم. آدرس سایت اینه:

http://www.occultbook.biz/index.php

برید ثبت نام کنید دوستانی هم که در مورد شکل و شمایل و موضوعات سایت می خوان همکاری کنن، بگن تو رتبه شون رو ارتقاء بدم.


موفق و موید باشید!

+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 88/11/04 و ساعت |

 

"...سوفي در باغ را گشود، به صندوق پست نگاهي انداخت. معمولاً مقدار زيادي برگه ي آگهي و يك يا چند پاكت بزرگ براي مادرش آنجا بود،اينها را روي ميز آشپزخانه مي ريخت و مي رفت طبقه ي بالا، اتاق خواب خودش و به كارهاي  مدرسه اش مي پرداخت. گاهي نامه هايي از بانك براي پدرش بود، پدر سوفي آدم عادي نبود، ناخداي نفتكشي غول پيكر بود و بيشتر سال را در دريا مي گذراند. هر بارچند هفته به خانه مي آمد ، دورو بر خانه پرسه مي زد ،باغ و باغچه را براي سوفي و مادرش تر و تازه و مرتب مي كرد. ولي وقتي مي رفت و در دريا بود بود دوري او بسيار بعيد مي نمود.

ولي امروز فقط يك نامه در صندوق بود و آنهم به نام سوفي. روي پاكت سفيد نوشته شده بود: سوفي آموندسن، شماره 3 كوچه كلوور. و ديگر هيچ. نمي گفت از كيست. تمبر هم نداشت.

در را كه بست پاكت را باز كرد. تكه كاغذي به اندازه ي خود پاكت درون آن بود. روي آن نوشته  بود :  تو كيستي؟      ... "

 

 متن بالا بخشي كوتاه از كتاب "دنياي سوفي" نوشته ي يوستين گردر(Jostein Gaarder) است. در اين كتاب تاريخ فلسفه به صورت مختصر و ساده در غالب رمان و داستان بيان شده است. داستان دختري نوجوان به نام سوفي است كه مانند ديگر انسانها زندگي عادي و معمولي خود را دارد تا روزي كه نامه ي عجيبي  از طرف فيلسوفي به دستش مي رسد.كه خواهان تدريس فلسفه به اوست. و در ادامه فيلسوف آهسته  تاريخ فلسفه از دوران قبل از ميلاد تا به امروز را بگونه اي ساده و همه فهم بيان ميكند. از عقايد فلاسفه اوليه يونان تا دوران قرون وستا و بعد از آن از دكارت ، اسپينوزا ، هيوم و ...     . و در اين حين داستان زندگي سوفي هم روز به روز عجيب تر خواهد شد و اتفاقات عجيبي برايش خواهد افتاد و ...

اينكه به فلسفه علاقه داريد يا نه اهميتي ندارد.حتي اگر براي اولين بار به اينجا (سايت )كه در مورد جادو و ماورا است آمده ايد نشان دهنده ي اين است كه خواهان كمي فاصله از زندگي عادي و معمولي هستيد. كه اگر اين طور است اين كتاب آن را به شما مي دهد.

 موفق باشيد

+ نوشته شده توسط سموست در 88/10/28 و ساعت |

با سلام!

زماني، در گذشته‌اي نزديك، اينجا تنها جايي بود كه به خاطرش به اينترنت سر مي‌زدم و از آن قدرت مي‌گرفتم؛ آرامم مي‌كرد و بر خلاف اكثر وبلاگ‌ها يا سايت‌هاي بخصوص فارسي كه در آن‌ها احساس نوعي نا آرامي داشتم مكاني بود براي آسايش فكري و رهايي از هر آنچه ذهنيت منفي مي‌دانستم. اين روزها اما خيلي چيزها تغيير كرده و صادقانه اعتراف مي‌كنم طبق قانوني قديمي چون بهتر نشده، پس لزوما بدتر شده است.

همان سرنوشتي كه اكثريت مردم دنيا را در كام خود فرو بلعيده اين بار بر سر عده‌اي سايه افكنده كه ادعاي ساحري، تفاوت با ديگران و پيروي از قوانيني فراتر از قوانين حاكم بر زندگي عوام را دارند.

نه قصد دارم داستان زندگي‌ام را برايتان بگويم و نه قصد گله و شكايت دارم و نه حتي ارايه دلايل .

فقط و فقط پرسش‌هايي در ذهنم جاي گرفته و مدت‌هاست مسايلي ترغيبم مي‌كنند به بيانشان و من دايما طفره مي‌روم؛ اما امشب سخني مجابم كرد: ا

ينجا چه مي‌كنيم؟ دنبال چه هستيم؟ چرا دايما مي‌نويسيم و مي‌خوانيم؟ چرا از اين شاخه به آن شاخه و يا به قول دوستي هزاران كيلومتر به شرق و ناگاه هزاران كليومتر به غرب و شمال و جنوب گام بر مي‌داريم و باز در نقطه اوليم و سرگردان؟

در عصر راديو تلويزيون و رسانه‌هاي تصويري، كامپيوتر و اينترنت و دهكده جهاني، همه فكر مي‌كنند همه چيز را مي‌دانند و از آن بدتر با خود مي‌انديشند كه صرف دانستن كافي است و همين كه چيزي را، ولو از طريق يك سريال سطحي و بي محتوي، بدانند براي رفع مشكلاتشان و كسب نتايج كافي خواهد بود. جالب تر آنكه بر اساس همين اطلاعات قضاوت هم مي‌كنند و آنگاه تصميم مي‌گيرند. مدتي خود را مشغول مي‌كنند و بعد از زماني بسيار كوتاه دوباره قضاوت مي‌كنند كه كل ماجرا دروغ بوده و اصلا چنين نيروهايي وجود ندارد و پس از چند بار اين در و آن در زدن به كل نسبت به همه چيز بدبين مي‌شوند و سر در افسردگي خود فرو برده، نا اميد از زندگي، گناه همه چيز را به گردن سرنوشت، خدا، رژيم و . . . مي‌اندازند. كسي هست بداند چرا؟ و آيا كسي هست دست كم زماني چنين نبوده باشد؟ پرسشم را محدود مي‌كنم چند درصد از مردم اين روش را منطقي، معمول و عقلاني نمي‌دانند و كساني را كه بر خلاف اين عمل كنند ديوانه خطاب نمي‌نمايند. چند بار شنيده‌ايد كه اين حرف‌ها از سر شكم سيري است و يا نصيحت شده‌ايد كه هنوز جواني و خام، خودت بعدها مي‌فهمي.

از بين اين همه ما كه ادعاي ساحري داريم و هر روز لاف آن را در كوچه و بازار به رخ همگان مي‌كشيم چه قدر نتيجه گرفته‌ايم و دستاوردمان از اين همه دانستني‌هاي عجيب و غريب چه بوده؟  زماني دور تنها آرزويم داشتن اراده‌اي قدرتمند بود، همچون ناپلئون. تمام دعايم، تلاشم و منتهاي آرزويم تقويت اراده‌اي بود كه به نظرم ضعيف بود و البته كوچكتر از آن بودم تا هدف و آرزوي ديگري در سر داشته باشم و اصلا بدانم با چنين اراده‌اي چه مي‌توانم و يا چه بايد بكنم. چند سال بعد كه حادثه‌اي ناگهاني و به معني واقعي كلمه غير مترقبه تمام دستاوردها و كل اراده صيقل خورده‌ام را يكجا از بين برد، ماه‌ها فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد رازي به جز اراده وجود داشته باشد و كل داستان اراده يك بازي سطحي و لايه‌اي رو بنايي است.

سال‌ها مطالعه كردم و تمرين و باز زماني كه سر مست از موفقيت‌هاي تازه خيال مي‌كردم تمام راز را در مشت دارم به اطراف نگريستم و خود را عقب‌تر از آن ديدم كه شايد. ا

ين بار عميق‌تر و جدي‌تر كاويدم و كاويدم و ناگاه به مقاله‌اي برخوردم از كسي با نام رايت ساحر از وبلاگي به همين نام در پرشين بلاگ. هر آنچه توانستم خواندم و خواندم و تمرين كردم. اما قصدم تسلط بر هيچ چيز و هيچ كس و هيچ موجودي نبود، مطالب مربوط به ماورا را با احتياط مي‌خواندم و زير سبيلي رد مي‌كردم. باشد كه هدف خودم را از اين طريق بيابم. داستان ادامه داشت تا اينكه همين ساحر مدتي پيش مرا به تقويت اراده تشويق كرد. حال اينجايم؛ بر سر در مسيري جديد به سوي يك زندگي جديد؛‌كه اصلا ساده نيست، هدفش خرق عادت و تسلط بر ناديدني هم نيست هر چند شايد كه زماني آن را هم به رهروش تقديم دارد.

مي‌خواهم بگويم سال‌هاست مي‌دانيم ساحري 9 اصل دارد و سال‌هاست كه به روش‌ها و متن‌هاي مختلف آن را خوانده‌ايم؛ مي‌دانيم بايد مراقبه كنيم، مسووليت پذير باشيم و . . . آيا معناي آن‌ها را هم درك كرده‌ايم؟ ‌آيا واقعا آن‌ها را به كار گرفته‌ايم؟ چند نفر مي‌توانند ادعا كنند واقعا مسوول زندگي‌شان هستند؟ آيا اگر كسي چنين ادعايي كند حتي گذارش هم به چنين سايتي خواهد افتاد؟ آيا كسي كه اقتدار شخصي‌اش را تقويت كرده باز از هم از زندگي گله‌اي دارد آيا ناهماهنگي در زندگي‌اش وجود خواهد داشت و آيا مدام از شاخه‌اي به شاخه ديگر خواهد پريد به اين اميد كه شايد اين دانش جديد و يا آن تمرين ارايه شده از فلان استاد راهگشايش شود در رسيدن به آنچه كه شايد اصلا نيازي هم به جادوگري نداشته باشد. فرق است بين دانستن، فهميدن و درك كردن و البته همه اين‌ها فرسنگ‌ها دورند از عمل كردن.

خودم بيش از همه به اين توصيه نياز دارم:

هر روز به هر آنچه مي‌دانيد عمل كنيد؛ فردا درس‌هاي خود را خواهد داشت و آنگاه خواهيد توانست به درس‌هايي از سطوح بالاتر عمل كنيد.

به نظر من اين تنها اصل استادي است و بس.

+ نوشته شده توسط نئو در 88/09/29 و ساعت |

آشنا سازی در آیین رم ram

 

رم یکی از آیین های راز وارزانه جادوگری است که در دو مرحله مقدماتی و پیشترفته آشناسازی در آن انجام می شود .مرحله اول اختصاص به کسانی دارد که به تازگی با این آیین آشنا شده اند و مبتدی محسوب می شوند اطلاعات جادویی آنها اندک است و در ابتدا برای این آشناسازی لازم است که تمرینی را که تمرین بذر نامیده می شود انجام دهند . این تمرین تمرینی است که به واسطه آن نو آموز به رم وارد می شود و از آن پس آموزشهای بیشتری را می بیند تا سپس در آشنا سازی پیشرفته بتواند شمشیر قدرت خود را تحویل بگیرد و از آن پس به عنوان استاد رم در راه توسعه رم بکوشد . آیین رم جز فرقه های سفید جادوگری است و کسانی که به آن وارد می شوند به هدف انجام کارهای نیک و البته به دستیابی به آرزوهای خود به واسطه جادو ورود را می پذیرند .

 

تمرین بذر یا تمرین تولد مجدد _ این تمرین بهتر است که در هوای باز و در میان طبیعت بکر انجام شود . برای انجام این تمرین ابتدا دو زانو می نشینند و سر را روی زانو ها می گذارند . سپس نفس عمیقی کشیده و کل بدن را رها می کنند پس از رهایی کامل به صداهای اطراف به خصوص صدا های سطح خاک گوش می دهند این صدا ها کم کم فرد را به داخل خاک فرو می برد و او تبدیل به یک بذر می شود ابتدا همه جا تاریک است و سخت همانند آنچه که برای یک بذر اتفاق می افتد اما آن باید از طریق تغذیه از زمین به سمت بالا رشد کند و به سمت نور بنابراین به آرامی شروع به تکان دادن انگشتان می کنند و سپس بازوها را حرکت می دهد و پس از آن سر و سپس بدن و شروع به برخاستنی بسیار آرام می نماید بسیار بسیار آرام مانند یک بذر که در حال جوانه زدن است سپس نو آموز به حالت ایستاده در می آید و اندکی نیز در آن حال برای گرفتن نور خورشید و شنیدن صداهای اطراف و درک حضور درختان و پرندگان و حشرات اختصاص می دهد و این در حالی است که بازو هایش همانند برگهای تازه جوانه زده باز است . او این رشد را ادامه می دهد و تجسم می کند که تبدیل به یک درخت شده است درختی عظیم که می تواند کوهها را در آغوش بکشد و اینگونه تمرین پایان می یابد .

 

پس از کسب آمادگی کافی و رد کردن انواع آزمونها که سالها به طول می انجامد نو آموز که اکنون ساحری پیشترفته شده آمادگی کافی را برای ورود به حلقه استادان کسب خواهد کرد و طی مراسمی که استادش گرد آتش برپا می کند واگذاری شمشیر انجام خواهد شد گاه لازم است پیش از گرفتن شمشیر نو آموز مسیری که در بین ساحران این طریقت مقدس قلمداد می شود را طی کند . این مسیر یکی از سه مسیر مقدس هزاره اول مسیحیت است . مسیر اول که رومروس نامیده می شود و تا مقبره سن پدرو در شهر رم ادامه دارد زائران این راه به عنوان سمبل یک صلیب به همراه خود می برند . دومین راه تا مقبره حضرت عیسی در اورشلیم ادامه می یابد و سمبل زائرانش برگ درخت خرما است و پالمروس نامیده می شود و سومین راه که راه ساحران است راه ستاره یا کومپوستالا نامیده می شود و سمبلش یک صدف است این راه در جایی در شبه جزیره ایبدی که گفته می شود مقبره سانتیاگو از حواریون حضرت عیسی در آن مدفون است ادامه می یابد این مسیر یک مسیر هفتصد کیلو متری است که شهر فرانسوی سنت جین پیه ددپورت را به کاندرال و یا کلیسای جامع سانتیا گوی کومپوستلا وصل می کند راههای پیشین نیز از جایی در اسپانیا آغاز می شوند .

به هر ترتیب این مسیر باید توسط کاندید سمت استادی طی شود . در این راه شخص می تواند ارزیابی بهتری از خود بیابد و عموما استادی او را همراهی خواهد کرد تا بگوید که در مسیر چه کارهایی لازم است که انجام گیرد .

 

موفق باشید

+ نوشته شده توسط آوا در 88/09/27 و ساعت |

Intent is the force that moves the first ring of power.

Don Juan explained to me that "intent" does not refer to having an intention, or to wanting one thing or the other; but rather has to do with an imponderable [* imponderable- difficult or impossible to evaluate with precision] force that makes us behave in ways which could be described as intentions, wishing, volition, etc. Don Juan didn't bring intent forth as a condition of being stemming from oneself, such as a habit produced by socialization nor by a biological reaction; but rather, don Juan brought intent forth as a private, intimate force that we possess and use individually as a key that makes the first ring of power move in acceptable ways. Intent is what directs our first attention in order for it to focus on the Eagle's emanations within a certain frame. And intent is also what commands the first ring of power to obstruct or interrupt its flux of energy.

Don Juan suggested to me that I conceive intent as an invisible force which exists in the universe, without revealinging itself, but which still affecting everything: The force that creates and sustains skimmings. He asserted that skimmings must be incessantly recreated to be imbued with continuity. In order to recreate them each time with the freshness that they need to build a living world, we must intend them each time we build them. For instance, we must intend the "mountain" along with all its complexities for the skimming to be fully materialized. Don Juan said that, for a spectator, who behaves exclusively based upon the first attention without the intervention of intent, the "mountain" would appear as an entirely different skimming. It could appear as the skimming "geometric form" or "amorphous spot of color". For the skimming mountain to be completed, the spectator must intend it, whether it is unconsciously through the urging force of the first ring of power, or premeditatedly, through the warrior's training.

Don Juan pointed out to me the three ways in which intent comes to us

The most predominating one is known by seers as "the intent of the first ring of power". This is a blind intent which comes to us by chance. It is as if we were in its way, or as if intent was in ours. Inevitably we find ourselves trapped in its net without having the least control of what is happening to us.

The second way is when intent comes to us by its own. This requires a considerable amount of purpose; a sense of determination on our part. Only in our capability as warriors we can put ourselves voluntarily in the way of intent: We summon it, so to speak. Don Juan explained to me that his insistence in being an impeccable warrior was nothing more than an effort to let intent know that he is putting himself in its way.

Don Juan used to say that warriors call this phenomenon "power". Thus when they speak of having personal power, they are referring to the intent that comes to them voluntarily. The outcome, he used to say to me, can be described as the facility to find new solutions; or the facility to affect people or events. It is as if other possibilities, previously unknown by the warrior, suddenly become apparent. In this way, an impeccable warrior never plans anything ahead, but his actions are so decisive that it seems as if the warrior had calculated beforehand each facet of his activity.

The third way in which we find intent is the most rare and complex of the three. It occurs when intent allows us to harmonize with it. Don Juan described this state as the real moment of power; the culmination of a lifetime effort in search of impeccability. Only supreme warriors obtain it, and as long as they are in such state, intent lets itself be handled by them at will. It is as if intent had fused in those warriors, and in doing so it transforms them into a pure force without preconceptions. Seers call this state the "intent of the second ring of power", or "will".

from:

"The Eagle's Gift" - ©1981 by Carlos Castaneda


Six Explanatory Propositions: from "The Eagle's Gift: Spanish Version
--------------------------------------------------------------------------------------------

برداشت من:

معمولا وقتی صحبت از اراده یا نیروی آن می‌شود ما به فکر چیزی روانی یا یک خصوصیت ذهنی می‌افتیم. اما از نظر من اراده آن نیست یا اگر آن باشد در کنارش چیز دیگری هم هست. یه نیروی واقعی، جداگانه و در عین حال مربوط به ساختار انرژی ما (با فرض بنیادین پذیرفتن نظر شمن‌ها در مورد ساختار انرژی و فروزان انسان‌ها). یک تمرین خاص برای لمس این نیرو وجود دارد (که البته در اینجا از آن صحبت نمی‌کنم) اما آنچه مهم است بنا به گفته دکتر رابرت آساگیولی، اراده هم مثل هر عضو بدن در صورتی که به تنهایی و عامدانه تمرین داده شود، رشد میکند و تقویت می‌شود و همان‌طور که قبلا گفتم از نظر من، نه فقط به طور ذهنی که به طور انرژیکی هم رشد می‌کند، رشدی که برای یک "بیننده" قابل دیدن و برای یه جادوگر که توان دیدن ندارد، قابل لمس خواهد بود.
چیزی که دون خوان در اینجا شرح می‌دهد نیرویی مبهم است که ما را وا میدارد اعمالی از سر اراده انجام دهیم، یعنی آنطور که تصور میکنیم به اراده‌ی خودمان به حرکت در میاییم اما در اصل نیرویی مرموز و درونی از درون می‌جوشد و به صورت اعمال ارادی و عامرانه توسط ما تعبیر می‌شود. مردم عادی این را نمی‌دانند. ساحران، هنرشان در این است که به طور ارادی خودشان را در سر راه اراده قرار داده و توجه‌اش را جلب میکنند و بالاترین نوع کنترل وقتی است که این اراده به خواست خودش تحت کنترل جادوگر در میاید.
شاید نتیجه عملی این بحث این باشد که به طور عمیق اراده و اعمال ارادی خود را مورد تعمق و بررسی قرار دهید و مثلا در مراقبه ببینید آن چیست که واقعا دست شما را به حرکت در می‌اورد و یا باعث میشود هدفی را برای طولانی مدت دنبال کنید. ایا واقعا ساحران حق داشتند که بحث چنین نیرویی را پیش کشیدند یا همه چیز تنها حاصل فعل و انفعال نوروترنسمیترها و اعصاب حرکتی ماست؟
شاید تمرین خوب چیزی باشد که در تای چی انجام میشود و روزی دون خوان عین آن را برای کاستانیدا نقل میکند: بایستید و سعی کنید بر ناف خود متمرکز شوید، احساس کنید اراده و همه‌ی توان حرکت از آنجا می‌آید حالا سعی کنید با نیروی اراده‌ی حاصل در ناف نه اراده‌ای که از سر می‌آید دستتان را بالا ببرید یا به یک سو بچرخید؟ آیا چنین چیزی ممکن است؟ اگر هست، چه احساسی دارد؟
+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 88/09/21 و ساعت |
خیلی وقته که ننوشتم. شاید وقت نداشتم، شاید زمانش نبود، یعنی بعضی چیزا اونقدر خوب نبود. شاید اگه علی آریا نبود، هنوز هم نمی‌نوشتم، اما تلاش اون در جهت الکترونیک کردن کتب کاستاندا، منو به این فکر انداخت که کار تاسیس سایت رو دوباره از سر بگیریم.

خب ببینید ما به یک سری چیزا نیاز داریم. اولا کسایی که می‌خوان در تهیه‌ی نسخه‌ی الکترونیک کتب (یعنی تایپ متون) همکاری کنن با جناب آریا با ایمیل hoopoe14@yahoo.com تماس بگیرن، تا بخش‌هایی از کتب اسکن شده براشون ارسال بشه و اونا رو تایپ کنن.

چیز بعدی‌ای که احتیاج داریم، منبع مالی برای طراحی و تاسیس سایت هست. دوستانی هم که مایلند در این زمینه همکاری کنن، با من تماس بگیرن.

و انشالا بزودی سایتمون تاسیس خواهد شد و دوباره نیرویی تازه به فعالیت می‌پردازیم.

گروه samurai 7 هم به زودی فعالیتش رو دوباره از سر میگیره.

موفق و پیروز باشید.

------------------------------------------------------------

پانوشت: چند روز بعد از پست اصلی

خب، خودم می‌دونم که اینجا دیگه مثل گذشته اعتبار نداره و ما روزهای رکودمون رو سپری می‌کنیم اما فکر کنم با تاسیس سایت بتونیم دوباره اعتبار گذشته رو بدست بیاریم. اما در مورد سایت، ببینید دوستان اینی که حاضرید همه جوره کمک کنید، خیلی خوبه و مورد قدردانی منه اما تا اونجایی که می‌دونم ما کمک همه جوره نداریم، بلکه کمک‌های مشخص و عینی داریم. ببینید ما دو راه مشخص داریم:

1- طراحی حرفه‌ای: که تقریبا 800 هزار تومان هزینه داره. و فقط لازمه دوستان کمک مالی کنن که این پول تهیه بشه. و دیگه به هیچی کار نداشته باشن

2- طراحی دسته جمعی: که هر کس یه گوشه‌ی کار رو بگیره، یکی برنامه بنویسه، یکی هاست ودامین بگیره، یکی طراحی کنه و... که اگه این راه دومم بخوایم بریم باید هر کس دقیقا مشخص کنه که می‌خواد چکار کنه.

اگه از من می‌پرسید راه اول خیلی بهتره، چون چندین ساله با دومی درگیریم و هیچ وقت سایت به مرحله‌ی اجرا نرسیده و این وظیفه‌ی من نیست که همه چیز رو قراهم کنم. من در این زمینه دانش دارم و می‌خوام این داشن رو با بقیه سهیم بشم، حالا این دیگه با سایر دوستانه که امکانش رو فراهم بیارن...

با تشکر


+ نوشته شده توسط ماهی بادکنکی مرده M در 88/07/29 و ساعت |
 

ابولهل

  

اشکان

فراتر اوزیریس*

مهر 88

چهار نیروی ابولهول – دانستن-خواستن- جرات  کردن(دلیری) -  سکوت -  عنصری مهم در اموزش و نمادگرایی تلمیک هستند. منشا چهار نیروی ابولهول ناشناخته است. مشخصا هیچ چیزی بجز در نوشته های کرولی در این مورد موجود نیست . تنها نویسنده دیگری که به موضوع توجه کرده است  اوکالتیست فرانسوی الیفاس لوی می باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط اشكان در 88/07/03 و ساعت |
بهار

تابستان

پاییز

زمستان

و از پس آن دوباره بهار...

اول مهر ماه؛ اعتدال پاییزی و نمود "کهن الگوی باروری" در طبیعت گرامی باد.

آلبوم عکس های عکاس این تصویر در وب شات: لینک به بیرون

+ نوشته شده توسط عطارد در 88/07/01 و ساعت |